در روزگارگذشته مردی بود که کفن مردگان می دزدید و نان زن و فرزند می داد و عمری به این کار مشغول بود و همه این سالها به لعنت خلق گرفتار، دربستر مرگ فرزند را صدا کرد که فرزندم من عمری به این کار مشغول بودم و سالهاست که به لعنت خلق گرفتارم بیا و بعد ازمن تو کاری کن که آمرزشی باشد برای پدرت. پدر مُرد و پسر چندی بعد شغل پدر را دنبال کرد ، با این تفاوت که کفن مردگان را که می دزدید هیچ ،با مردگان آن می کرد که گفتنش در اینجا جایزنیست ! و مردم انگشت به دهن جملگی می گفتند که خدا پدرش را بیامرزد که فقط کفن می دزدید، این که هم کفن می دزدد وهم با مردگان در می آمیزد !! و پسرخوشحال که وصیت پدر را بجای آورده است .
در این مرز پر گهر هر که برمسندی می نشیند خلق الله باید پدر بیامرزی برای فرد رفته بگویند. همین.
جناب آقای محمد علی رجایی در مهر ۵۹ به عنوان نخست وزیر جمهوری اسلامی ایران عازم سازمان ملل ش
د. در آنجا ایشان مرتب در رابطه با گروگانهای آمریکایی سوال پیچ می شد. در یک جلسه خبری ایشان حوصله اش سر رفت و پای خود را از جوراب درآورد وبه حاضرین جای شکنجه های رژیم شاه را نشان داد و گفت شما حامی شاهی بوده اید که این کارها راکرده. رجایی در آن سال به هنگام سخنرانی در مجمع عمومی هم پشت تریبون نرفت و به هیئت ریسه هم سلام نکرد و به قرائت قرآن پرداخت. او نخست وزیر و بعدها رئیس جمهور مکتبی نام گرفت. ضمنا در آن زمان هنوز هاله نور اختراع نشده بود.
سال ۸۷ با گذشت ده سال از افشای قتل های زنجیره ای بخش هایی از مصاحبه فهیمه دری همسر سعید امامی با مرکز اسناد انقلاب اسلامی در سایت های نزدیک به دولت محمود احمدی نژاد با عنوان مصاحبه همسر شهید امامی منتشر کردند که از روابط نزدیک سعید امامی با بیت آیت الله خامنه ای یاد شده بود.
همسر سعید امامی در این مصاحبه ادعا کرد که در اواخر سال ۶۹ سعید خانواده آقای خامنه ای را برای کاری برده بود لندن و دو ماه تمام با این خانواده زندگی کرد.
علاوه براین همسر امامی از علاقه مجتبی خامنه ای به سعید امامی یاد کرده و گفته که خود آقا مجتبی پسرآقا (داماد آقای حدادعادل) و مادر خانمشان شیفته اخلاق سعید شده بودند که حتی تا قبل از دستگیری سعید هم مرتبا خود آقا مجتبی زنگ می زد به سعید که چرا نمی آیی و با ما رفت و آمد نمی کنی؟
همسر سعید امامی در گفتگو با مرکز اسناد انقلاب اسلامی ارتباط سعید امامی با اعضای بیت آیت الله خامنه ای را نشانه تائید او ارزیابی کرده و گفته است ،اگر مسأله داشت، اگر لغزشی داشت بالأخره اينها می فهميدند. خانواده آقا شيفته تدين و و اخلاقش بودند.
در سال ۱۳۲۳ احمد کسروی کتاب شیعه گری و جزوه بخوانید و داوری کنید را منتشر کرد. متقابلا آیت الله خمینی با کتاب کشف الاسرارپاسخ کسروی را داد. آیت الله شیخ عبدالحسین امینی صاحب کتاب الغدیر نیز علیه کسروی اعتراض کرده تا آنجا که در محفلی می گوید : یک مرد پیدا نمی شود که به حساب این شخص برسد؟ در آن محفل طلبه جوانی به نام نواب صفوی منقلب شد و تصمیم گرفت تا شر کسروی را کم کند. نواب صفوی برای اجرای این فتوا احتیاج به کمک مالی داشت. آیت الله مدنی (شهید محراب) در آن موقع ۱۳ دینار پس انداز جهت ازدواج داشت که تمام مبلغ را به نواب داد.مبلغ دو دینار هم آیت الله خویی و مبلغ پنجاه تومان هم شخص علامه امینی هم جهت خرج سفر از نجف به تهران به نواب دادند. نواب به تهران می آید و یکسره به مسجد مروی نزد حجت الاسلام مهدی حائری می رود.نواب درچند نوبت کسروی را امر به معروف می کند و چون نتیجه نمی گیرد ، به فکر تهیه سلاح می افتد. اول یک شمشیر می خرد ولی متوجه می شود که با شمشیر نمی تواند کسروی را بکشد. پس به دیدن آیت الله شاه آبادی و حجت الاسلام محمد حسن طالقانی می رود و تقاضای پول جهت خرید تپانچه می کند. طالقانی مبلغ چهارصد تومان وجه نقد که در آن زمان پول زیادی بوده است را به نواب می دهد.روز هشتم اردیبهشت ۱۳۲۴ ،نواب و دوستش محمد خورشیدی در کوچه محل سکونت کسروی کمین می کنند. آنها کسروی را هنگامیکه با درشکه عازم خانه بود به چنگ می آورند. نواب پس از کشیدن اسلحه دو تیر به کسروی شلیک می کندو گلوله سوم در اسلحه گیر می کند. در این هنگام مامورین سر می رسند و کسروی را به بیمارستان و ضاربین را به زندان می برند. نواب و خورشیدی با ضمانت تاجری به نام اسکویی از زندان آزاد می شوند. کسروی به تندروی خود ادامه می دهد. گروهی به سرکردگی حاج سراج انصاری و دکتر فقیهی شیرازی و آیت الله نورالدین شیرازی علیه کسروی تنظیم شکایت می کنند. این افراد به همراه نواب صفوی و مهدی شریعتمداری گروهی به نام جمعیت مبارزه با بی دینی تشکیل داده بودند. در این زمان قوام السلطنه به نخست وزیری می رسد و دستور رسیدگی به این پرونده را می دهد. روز بیستم اسفند ۱۳۲۴ کسروی به همراه محافظش به شعبه بازپرسی دادسرای تهران می رود. بازپرس این شعبه که بلیغ نام داشت بر اساس شکایت رسیده ، کسروی را احظار می کند. کسروی حدود ساعت هشت و نیم صبح به دادگستری می آید. اندکی بعد گروهی از فدائیان اسلام متشکل از سید حسین امامی، سید محمد علی امامی، مظفری قوام، فدایی، الماسیان، گنج بخش، صادقی و یک درجه دار ارتش به نام علی قیصر به دادگستری وارد و به اتاق بازپرسی هفت می روند. صدای گلوله و فریاد الله اکبر سکوت دادگستری را بهم می ریزد. پس از اطمینان از مرگ کسروی ، فدائیان اسلام الله اکبر گویان از دادگستری خارج می شوند.برادران امامی و فدایی که در جریان ترور زخمی شده بودند به بیمارستان رازی رفتند و آنجا بازداشت شدند. هشت ماه بعد دادگاه بدوی برای متهمان قتل کسروی مبلغ ده هزارتومان وثیقه معین کرد. بازاریان تهران مبلغ را آماده کردند. پنج نفر از اعضای گروه آزاد می شوند ولی برادران امامی در زندان می مانند.
در چهاردهم آبان ۱۳۲۵ یک هیئت بلندپایه ایرانی برای شرکت در مراسم ترحیم آیت الله ابوالحسن اصفهانی به عراق می رود. در آنجا از محضر آیت الله قمی که جانشین آیت الله اصفهانی شده بود سوال می کنند که چه کسی فتوای مرگ کسروی را داده است؟ آیت الله قمی اظهار می کند کشتن کسروی مثل نماز از ضروریات بوده و احتیاجی به فتوا نداشته است و خواستار آزادی قاتلین می شود. با این حمایت مرجعیت ، دادگاه تجدید نظر حکم به آزادی تمام ضاربین کسروی می دهد.
هیچ گورستان یا مسجدی حاضر نبود جسد کسروی در آن دفن شود. عاقبت دوستان کسروی جسد او را به کوههای شمیران بردند و در گودالی ، کنار یک درخت دفن کردند.
داستان فوق برگی از تاریخ معاصر ایران است. از لابه لای این داستان حقایق جامعه ایرانی و اوضاع و احوال آن مشخص است. البته تا خواننده که باشد.
ما در کشورمان سیاستمدار نداریم. در کشور ما افراد بدون داشت تخصص علوم سیاسی ، پستهای سیاسی را اشغال می کنند و فکر می کنند سیاستمدار هستند . اینان شم سیاسی را با دانش اطلاعات عمومی اشتباه گرفته اند و با سعی و خطا و به هزینه مردم امورات می گذرانند. تازه توقع کف زدن هم دارند!!!
امروز همه از قانون می گویند.
سوال: اگر فردا بر اساس قانون ، مجلس خبرگان رهبری، قانونی تشکیل یک جلسه قانونی بدهد و یک تصمیم قانونی بگیرد که مطابق اختیارات قانونی خود رهبر قانونی کشور را عزل کند ، آیا رهبر قانونمدار مقام رهبری را رها میکند؟ آیا طرفداران قانونمدار این رهبر عمل غیر قانونی انجام نمی دهند؟
خب برادر من یک حرفی بزن که بعدا توش نمانی!!!
پال کلب نیکوف نویسنده کتاب معروف "آیت الله های میلیونر" است. (Paul Klebnikov)
او در کتاب تحقیقاتی خود می نویسد : بیش از ۹ درصد نفت دنیا و ۱۵ در صد گاز طبیعی جهان در ایران است. حجم سرمایه های منتقل شده از ایران به دبی و مناطق امن اقتصادی در حدود سه میلیارد دلار در سال است. او درکتاب خود به نامهای این افراد اشاره می کند و به شرح ثروت هر یک می پردازد.
پال کلب نیکوف در نهم جولای ۲۰۰۴در خارج دفتر روزنامه محل کارش در مسکو ترور و کشته شد.
عمربن عبدالعزيز از خلفاي اموی است كه به فضيلت و بشر دوستي شهرت داشت ، روزي از عربی شامی پر سيد: كارگزاران من در ديار شما رفتارشان چگونه است؟
مرد شامی پاسخ داد: چون آب در سرچشمه صاف و زلال باشد در نهرها و جويبارها هم زلال خواهد بود. هميشه آب از سرچشمه گلآلود است. خليفه از اين پاسخ درسی آموزنده گرفت.
هارپ چیست؟
هارپ یک پروژه تحقیقاتی است که در ظاهر برای بررسی و تحقیق درباره لایه ی آیونوسفیر (Ionosphere) و مطالعات معادن زیر زمینی (با استفاده از امواج رادیویی ELF/ULF/VLF) تاسیس شده است ولی در واقع "پروژه ای با تکنولوژی جنگ ستارگارن" بمنظور کامل کردن یک سلاح جدید می باشد.
آیونوسفیر چیست و کجاست؟
لایه ی آیونوسفیر در بالاترین لایه ی اتموسفیر (Atmosphere) قرار دارد. این لایه تشعشات خطرناک ماورای بنفش و اکس ری خورشید را جذب کرده و مانند سقفی از ورود آنها به زمین جلوگیری می نماید تا زندگی بر روی کره زمین امکان پذیر گردد. همچنین به دلیل محیط الکتریکی موجود در آیونوسفیر از این لایه برای انعکاس امواج رادیوئی به اطراف زمین استفاده می شود. اگر این لایه به هر دلیلی دچار اختلال شود تاثیرات بسیار زیادی بر روی زمین گذاشته و زیستن را مختل می کند.

آیونوسفیر چه ربطی به هارپ دارد؟
سیستم هارپ طوری طراحی شده است که بر روی آیونوسفیر تاثیر مستقیم داشته باشد. از نمونه های این تاثیرات قرمز و گداخته شدن و یا ذره بینی نمودن لایه را میتوان نام برد. این سیستم در حال حاضر از یک مجموعه آنتن های مخصوص شامل ١٨٠ برج آنتن آلومنیومی به ارتفاع ٥٠/٢٣متر تشکیل و برروی زمینی وسیعی به مساحت ٢٣٠٠٠ متر مربع در آلاسکا (Alaska) نصب گردیده است. آنتن های هارپ با پرتاب رادیو فرکانس های بالا به آیونوسفیر می توانند ناحیه وسیعی از آیونوسفیر را گرم کرده و در نتیجه این ناحیه به تپش افتاده و در اثر آن امواج پایین و فوق پایین ELF/ULF/VLF تولید و به زمین فرستاده شوند. لازم به توضیح است که از میان تاسیسات مشابه آن در دنیا، هارپ تنها سیستمی است که عملا قادر است جهت و زاویه پرتوها را کاملا در کنترل داشته باشد و هر ناحیه از آیونوسفیر را که بخواهند هدف گیری کنند.


آنتن های هارپ در آلاسکا
اصولا امواج آنتن ها پس از اصابت به آیونوسفیر و بازگشت به زمین قادر اند نه تنها به عمق دریا بروند بلکه فراتر رفته و به اعماق زمین نیز وارد میشوند و عملکرد آن بمانند "رادیو ترموگرافی" است که امروزه ژئولژیست ها برای اکتشافات مخازن مختلف شامل گاز و نفت استفاده می کنند. وقتی یک موج پایین "رادیو ترموگرافی" به داخل زمین فرستاده میشود به لایه های مختلف برخورد کرده و آن لایه ها را به لرزه در می آورد و از لرزش صدایی با فرکانسی مخصوص تولید و به سطح زمین باز میگردد و ژئولژیست ها از صدای بازگشتی قادرند مخازن زیرزمین را شناسایی کنند.
با این تفاوت که رادیو ترموگرافی سیستمی است که با قدرتی به کوچکی ٣٠ وات لایه های زیر زمینی را به لرزه درمی آورد و حال آنکه هارپ سیستم فوق العاده پیشرفته تری است که همان لایه های زمین را می تواند با استفاده از قدرتی برابر با ١,٠٠٠,٠٠٠,٠٠٠ (یک میلیارد) تا ,١٠,٠٠٠,٠٠٠,٠٠٠ (ده میلیارد) وات بلرزاند! بدیهی است که هر چقدر قدرت امواج بیشتر میشود, تاثیراتش بر روی آیونوسفیر و اثرات ذره بینی آن بالاتر می رود. هدف از استفاده از این قدرت چیست؟

از نمودار فوق متوجه می شوید که آیونوسفیر گداخته شده (به رنگ قرمز دیده می شود) و سپس مثل یک قلب شروع به تپش میکند و از این تپش ها، فرکانس های فوق پایین تولید شده که پس از اصابت به زمین به داخل آن نفوذ مینماید و در توضیحات زیر مشاهده خواهید کرد که چگونه از این فرکانس فوق پایین و نیرومند، زمین زلزله و خرابی تولید میگردد !!!
خوب حالا که چی؟
با کمی فکر کردن می توان متوجه این شد که تکنولوژی هارپ با ویژگی معادن یابی برای پیدا کردن مخزن های گازی و نفتی ساخته نشده است! زیرا برای پیدا کردن مخازن نیاز به یک میلیارد وات نیست و یک ترموگراف برای این کار کافیست. با توجه به تاثیرات هارپ بر روی آیونوسفیر و نهایتا تاثیرات آن بر روی زمین و وضعیت آب و هوا، می باید در مورد این تکنولوژی کمی جدی تر فکر کنیم. این تغییرات شامل خشکسالی در مناطقی که تا به حال بی سابقه بوده است، بارندگی های سیل آسا در جاهایی که به خشک بودن معروف هستند، طوفان ها و سونامی ها و ساده تر از همه ایجاد زلزله را میتوان برای هارپ به شمار آورد.
ناگفته نماند که امواج بازگشتی از آیونوسفیر، پس از ورود به عمق دریا میتوانند صدمات جانی برای موجودات دریایی، به خصوص نهنگ ها و دلفین ها را در بر داشته باشند.
برخی از کاربرد های هارپ
١- ایجاد موج Extreme Low Frequency) ELF) با فرکانس از ١ تا ٢٠ هرتس به توسط آیونوسفیر، که با برخورد امواج هارپ تولید شده و سپس به زمین فرستاده می شود و تا اعماق ٣٥ کیلومتری زمین نفوذ نماید که پس از برخورد به لایه های مختلف زیر زمینی تولید صدا نموده و در پی آن ایجاد زلزله می نماید.
٣٠ دقیقه قبل از زلزله ی سیچوان (Sichuan) در چین در سال ٢٠٠٨، واکنش گذاختگی آیونوسفیر در آسمان مشاهده میشد و در پی آن زلزله هولناک ٨ ریشتری در آنجا بوقوع پیوست !!!
٢- با قابلیت تکنولوژی "ترموگرافی" می تواند کلیه اطلاعات معدن های زیر زمینی کره زمین را در اعماق کم شناسایی کند و کلیه تاسیسات زیر زمینی کشورهای دیگر را دقیقا زیر مطالعه قرار دهد.
٣- ایجاد سونامی، خشکسالی، آتشفشان، سیل ها، طوفان هایی نظیر طوفان کاترینا در نیواورلئان طوفان گانو عمان.
٤- انتقال نیروی برق از محل تاسیسات هارپ به نقطه ی دیگر از زمین و همچنین انتقال برق از زمین به ماهواره ها.
٥- ایجاد اختلال و کنترل فرکانس های نوری مغز در سطوحی به وسعت شهرها و کنترل انسانها از راه دور و ایجاد غش و تولید وهم در مغز انسانها.
٦- ایجاد اختلال در جریان برق و قطع برق شهری و اختلال در کار کامپیوتر هواپیماهای مسافربری، جت های جنگنده، کشتی ها، زیر دریایی ها و غیره.
٧- ایجاد انفجار های عظیم زیرزمینی با قدرت بمب های اتمی و بدون تولید اشعه های رادیو اکتیو
٨- اختلال در عملکرد طبیعی آیونوسفیر که چرخش زمین را در کنترل دارد. احتمال بسیار میرود که درصورت دستکاری های متناوب تاثیراتی در حرکت چرخشی زمین ایجاد گردد، بدین صورت که یا چرخش را سرعت بخشیده و یا کند نماید.
٩- ایجاد دیوارهای رادیویی ضد هواپیما و ضد موشک.
می توان به راحتی گفت که همه اسلحه های جنگی معمول و متداول امروزه در مقابل با این تکنولوژی جدید کاملا متروکه به شمار میایند به گونه ای که "هارپ" میتواند با یک عملکرد کلیه کامپیوتر های یک هواپیما را از فواصل دور از کار انداخته و آنرا سقوط دهد. با دقت متوجه میشوید هارپ استفاده های زیادی بعنوان تهدید و یا سرکار گذاشتن کشورها دارد. مثلا می خواهند به کشوری حمله کنند در این صورت برای جلوگیری از مزاحمت احتمالی کشور همسایه برای آنها زمین لرزه آورده و با سرکار گذاشتن آن کشور، برنامه های خود را اجرا کنند.
ایجاد زلزله توسط هارپ 
در ابتدا نگاهی می کنیم به تعداد زمین لرزه هایی که در بیست سال اخیر در ایران رخ داده اند. این اطلاعات را از وب سایت پژوهشگاه زلزله شناسی ایران به دست آمده . این نمودار با توجه به تعداد زمین لرزه های بالای 3 ریشتر تهیه گردیده است.
نکته ی مورد توجه اینجاست که سیستم هارپ در سال ١٩٩٨ (١٣٧٧) تکمیل شد و این مصادف با سالیست که از آن به بعد به تعداد زمین لرزه ها در ایران اضافه شده است. همان طوری که مشاهده می کنید، تعداد زمین لرزه هایی که در ایران در بیست سال اخیر آمده است رو به بالا بوده. محاسبات اینگونه نشان میدهد که:
٧/٢٠٨ میانگین بین دهه ی ١٣٦٧-١٣٧٧
٤/٦٣٩ میانگین بین دهه ی ١٣٧٧-١٣٨٧
افزایش در دهه اخیر برابر با : ٤/٢٠٦ درصد
برای مقایسه نگاهی می کنیم به تعداد زمین لرزه های بیست سال اخیر در نیوزیلند که یکی از زلزله خیزترین کشورهای دنیا می باشد. اطلاعات را از وب سایت جی ان اس - نیوزیلند به دست آمده.
٣/١٥٥٩٣ میانگین بین دهه ی ١٣٦٧-١٣٧٧
٢/١٥٢٠٦ میانگین بین دهه ی ١٣٧٧-١٣٨٧
کاهش در دهه اخیر برابر با : ٤٦/٢ درصد
اگر به نمودار زلزله در آلاسکا، که مجموعه ی هارپ در آن واقع است دقت کنیم متوجه افزایش بسیار غیر طبیعی را در سال ١٣٨١ مشاهده می کنیم که تعداد زمین لرزه ها به یکباره چهار برابر سال های قبل می شود. این تغییر ناگهانی شاید به دلیل آزمایشات تحقیقاتی مسئولین هارپ در این ایالت باشد. اطلاعات زیر از از وب سایت مرکز اطلاعاتی زمین لرزه آلاسکا به دست آمده است.
٩/٤٧٧٣ میانگین بین دهه ی ١٣٦٧-١٣٧٧
٤/١٨٦٥٨ میانگین بین دهه ی ١٣٧٧-١٣٨٧
افزایش در دهه اخیر برابر با : ٨/٢٩٠
چرا درصد زلزله ها در عمق ١٤ کیلومتر در ایران اینگونه بالا رفته اند؟
در حین جستجوها به یک عدد ویژه ای برخورد کردم که به نظرم غیر واقعی رسید. سئوالی برایم پیش آمد که چگونه اغلب زمین لرزه ها در چند سال اخیر در ایران در عمق ١٤ کیلومتر اتفاق افتاده اند؟ و وقتی نگاهی به دهه قبل انداختم متوجه شدم که عملا درصد زمین لرزه ها در این عمق یا صفر بودند و یا حد اکثر تا دو درصد.
شاهد اول ، دو هفتخ زلزله در بندر لنگه
من ساکن بندرلنگه هستم، شهری کوچک در کنار خلیج فارس. دو هفته قبل زلزله زیاد میومد که کمتر از 3 ریشتر بود. این زلزله ها تا دو هفته ادامه داشتند. در موقع زلزله بعضی از قسمتهای دریا برای چند لحظه قرمز میشد و در این دو هفته ماهی ها میمردند و بعضی ها هم سوخته بودند. بعد چند روز بوی بد (مثل بوی فاضلاب) از طرف دریا به سمت شهر اومد. در اخبار استان گفتند که این به خاطر جلبک های سمی در دریا است (که من در این ٢٧ سالی که در بندرلنگه بودم جلبک سمی نشنیده بودم). بعد از این اعلام کرد که ماهی های بعضی مناطق استان را کسی مصرف نکند.
شاهد دوم ،دلفین های خلیج فارس و دریای عمان
در سال ١٣٨٦ , ١٥٢ دلفین به طور غیر منتظره در دو نوبت به فاصله یک ماه مرده و به ساحل دریا کشیده شدند. دسته ی اول شامل ٧٩ دلفین و دسته دوم هم ٧٣ دلفین بود. دلیل های مختلفی برای مرگ این دلفین ها آورده شد ولی اگر از من می پرسید هیچ کدام قانع کننده نیستند. این دلفین ها کاملا مشخص است که سوخته اند! اینکه "خودکشی" کرده اند، یا اینکه به خاطر "فعالیت های صیادی" مرده اند جوابگوی سوختگی بدن های آنها را نمیدهد!
به گزارش خبرگزاری آفتاب "علت مرگ ٧٣ دلفین دیگر كه یك ماه پس از حادثه نخست رخ داد را نیز این كارشناسان بینالمللی در گزارش خود، عوامل طبیعی اعلام كردهاند كه در این گزارش هنوز عوامل طبیعی ناشناخته است و میتواند شوک یا استرس باشد كه در نتیجه آن یكی از دلفینها به سمت ساحل آمده و مابقی نیز به دنبال آن آمدهاند یا یكی از آنها برای شكار ماهی به سمت ساحل آمده و بقیه نیز آمدهاند و در ساحل كه شیب ملایمی دارد، گیر كردهاند." ٢/١٢/١٣٨٦
آیا پاسخ به سئوال مرگ دلفین ها در خیلج فارس "هارپ" نیست؟!ین سوختگی نیست ؟؟؟؟؟؟
حرف آخر:
هارپ (HAARP) یک پروژه ایست که مسئولین اعلام کردند برای "بررسی و تحقیق" درباره لایه ی آیونوسفیر بر پا شده است. ولی در واقع این یک سلاح پیشرفته ی جنگی جدید است که کلیه ی اسلحه های صده ی قرن بیستم را فلج می کند.
هزینه های این پروژه مشترکا از طرف نیروی هوایی آمریکا، نیروی دریایی آمریکا، آژانس تحقیقاتی پروژه های دفاعی پیشرفته ی آمریکا و دانشگاه آلاسکا است. لازم به یادآوریست که سیستم "هارپ" در کشورهای گرین لاند، نروژ، شوروی و همچنین در روی بعضی از ماهواره ها به جهت فلج کردن سیستم رادیویی هواپیماها و نهایتا سقوط آنها استفاده میگردد.
تصور نکنید که همه سیل ها، خشکسالی ها و زلزله ها طبیعی اند، خیر! اول گرم شدن "جو" را به دروغ به مردم میفروشند و در اذهان جاسازی میکنند و بعد همه بلاهای شبه طبیعی را بر سر مردم آورده و اگر کسی سئوال کرد که "این همه سوانح از کجاست؟" میگویند تقصیر از شما است که هوا را گرم می کنید!!! القصه گاهی به آسمان نگاه کن.
به ما که مربوط نیست ولی این آقایان ترکیه ما را هالو گیر آورده اند. چه آن موقع که ارمنی کشتند و چه حالا که کرد می کشند ، کردار و رفتارشان اظهر من الشمس است. قصد حمایت از اسرائیل ندارم ولی در جهان اسلام خوشنام تر از ترکیه نبود؟! به این می گویند عشوه سیاسی!!!
در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد. او بد خواه و در عین حال زیرک بود و وزیری داشت از خودش بسی بد خواه تر و زیرک تر. به او امر کرد که راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند و اعتراضی بکنند. وزیر تفکری کرد و طوماری بنبشت و به جارچیان داد تا در سراسر شهرها و دیهات ها بخوانند. قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و سواد آموزی را غیر قانونی اعلام کرد. و مالیاتها را به سه برابر افزایش داد. شب زفاف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشور همسایه که موطن اصلی شاه بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین گوزیدن و چسیدن هم ممنوع اعلام شد. پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت و مگر قرار نبود انقلاب مخملی کنیم؟ وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. به بند گوزیدن دقت نفرمودید. همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالی کنند.
و چنین شد که وزیر گفت. مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است. این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش در آورد و یا سواد خواندن آنان را بگیرد. همچنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان بوده و مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمیست. و بی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی زور است. و تازه مگر پادشاه می تواند در تمام مستراح های این سرزمین نگهبان بگمارد. آنان که باسواد تر بودند داد سخن دادند که تازه جانم خالی نمودن باد روده برای سلامت مفید است و هیچ قبحی در آن نیست. و اینان متحجرانی بیش نیستند که سرشان را در تنبان خلایق فرو می کنند. با کلی کیف به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می دادند و خودشان را روشنفکر می نامیدند. وگفتند تازه مگر خود شاه نمی گوزد. جک های بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده, یا برای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده, یا مثل سگ بو کشان دماغش را به سوراخ کون مردم می چسباند واینها را برای هم اس ام اس کردند و کلی خندیدند.
نگهبانان حکومت در سراسر سرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمین کنند. هر از چند گاهی بی خبر به مستراح ها یورش می بردند و افراد گوزو را دستگیر می کردند و به منکرات می بردند. اما مردم همچنان به چسیدن و گوزیدن در خفا ادامه می دادند و این صداهای بویناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت می دانستند. مردم به صحراها می رفتند و می گوزیدند. در کوچه های شهر نگاهی به این ور و آنور می انداختند و پیفی می دادند. حتی مهمانی های زیر زمینی می گرفتند لوبیا می خوردند و گروپ گوز راه می نداختند. بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خوشان دفاع کنند.
و در همین احوال پادشاه و وزیرش در قصر قهقهه سر می دادند که چه زیرکانه مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق کرده و همگان را گوزو کرده اند.
جمهوری اسلامی از آغاز کوشیده است انقلاب ایران را براندازی نهاد سلطنت و نفی مطلق تاریخ پادشاهان گذشته بداند؛ اما یادکرد دوره پادشاهی صفوی به تازگی در گفتار سیاستمردان جمهوری اسلامی پررنگ شده است. یادآوری عهد صفوی موضوع تازه ای نیست و همواره در زبان روحانیان ، نماد اوج قدرت سیاسی روحانیت و بدل شدن تشیع به ایدئولوژی حکومت بوده است. کنگرهبزرگداشت شیخ بهایی که به تازگی در مشهد برگزار شد، عرصه ای آشکار برای ستایش پادشاهان صفوی و توجیه همکاری علما و فقها با آنان بود. در این کنگره، آقای هاشمی رفسنجانی، رییس مجلس خبرگان و مجمع تشخیص مصلحت نظام سخنانی را در مدح دوران صفوی و مقام شیخ بهایی بیان کرد.
پیشتر نیز، وی در کنگرهبزرگداشت ملامحسن فیض کاشانی، از علمای عهد صفوی گفته بود:"در دوره صفوی بود که ایران سراسر هویتی شیعی پیدا کرد و در این دوره بود که با تکیه بر عمیقترین احساسات مردم، روحانیت با حکومت همراه شد." در همین سخنرانی وی تاکید کرد:"اگر روحانیت دچار انزوا شود، مشکلات واقعی در کشور ایجاد میشود و خود روحانیت هم نباید تسلیم انزوا شود."
همچنین آقای خامنهای، نیز در سخنرانی اخیر خود در دانشگاه علم و صنعت از ضرورت "شجاعت در برابر هیبت دشمن" سخن گفت و تصریح کرد:"آن روزی که شهر اصفهان در دوره شاه سلطان حسین مورد غارت قرار گرفت و مردم قتل عام شدند و حکومت باعظمت صفوی نابود شد، خیلی از افراد غیور بودند که حاضر بودند مبارزه و مقاومت کنند، اما شاه سلطان حسین ضعیف بود."
در جدل و جنجال جناحهای سیاسی، کسانی سخن وی را ناظر به محمد خاتمی یا عبدالله نوری دو فرد مطرح برای نامزدی ریاست جمهوری آینده ایران تعبیر کردند. به نوشته روزنامه کیهان، عبدالله نوری ظاهرا گفته است:"به نظر میرسد پادشاه وقت صفویه چاره را در آن دید که قدرت خود را فدای کشور نکند. او می دانست که سرنگون خواهد شد. پس از این رو بهتر دید که کنار برود و بدین ترتیب ایران و شهرها و میراث فرهنگی و تاریخی حفظ شود."
دوره پادشاهی صفوی برای روحانیان شیرین ترین خاطره تاریخی مینماید. این دوره، نخستین تجربه کامیاب دولت شیعی در ایران است. عهد صفوی همواره در زبان روحانیان حاکم، نماد اوج قدرت سیاسی روحانیت و بدل شدن تشیع به ایدئولوژی حکومت بوده است شاه اسماعیل، بنیادگذار سلسله صفوی، خود رهبر فرقهای صوفی بود و کوشید منش دینی خود را اساس سیاست قرار دهد. در ایرانی که اکثریت آن با اهل سنت بود، وی با جنگاوری و سلحشوری و به قهر و خشونت مذهب مردم عادی را از تسنن به تشیع تغییر داد و گفت:"اگر رعیت حرفی بگوید شمشیر میکشم و یک کس را زنده نمیگذارم."
پادشاهان صفوی از عالمان شیعی جبل عامل لبنان که رهبران اقلیت شیعه تحت امپراتوری عثمانی قلمداد میشدند، برای حضور در دربار پادشاهی دعوت کردند. این فقیهان نظام روحانیت تازهای را پی ریزی کردند و تحولی عمیق در فقه پدید آوردند و فقه شیعی را در خدمت اداره سیاسی کشور قرار دادند.
اما عهد صفوی تنها از آن رو که رويای گوارای قدرتی از دست رفته برای روحانیان را تداعی میکند، اهمیت ندارد. پس از آنکه در پی حمله اعراب، ایران زمین تجزیه شد و به حکومتهای محلی و قبیلهای سپرده شد، صفویان آرزوی احیای شوکت دیرین ایران زمین را در دل پرواندند و کوشیدند مرزهای ایران را تا جای ممکن گسترش دهند و حشمت ایران دوره ساسانیان را بازگردانند. در همین دوره، ایران به قدرت منطقهای عظیمی بدل شد که با جهان اسلام و امپراتوری عثمانی رقابت می کرد. پادشاهان صفوی با برگزیدن دیپلماسی ويژه ای تلاش میکردند به اروپاییان نزدیک شوند و در ائتلاف با دولتهای مسیحی توازن قدرت با امپراتوری عثمانی را در منطقه حفظ کنند.
شماری از تحلیلگران سیاسی بارها تاکید کرده اند که دست کم برخی از رهبران ایران در آرزوی پدید آوردن یک «امپراتوری» در منطقه خاورمیانه هستند، اما این بار احیای امپراتوری را نه در ائتلاف با دولتهای مسیحی که در چالش با این دولت ها ممکن میدانند.
هرچه خاطره عهد صفوی برای روحانیان حاکم شیرین است، یادآوری دوران مشروطیت کام آنان را تلخ میکند. روحانیان حاکم، دوران مشروطیت را آغاز شکل گیری نهادهای مدرن در ایران و کوتاه شدن دست آنان از نهادهای سیاسی و حقوقی و آموزشی میانگارند. بسیاری از سیاستمداران ایرانی به مناسبتهای مختلف، در باره "تکرار تجربه مشروطیت" هشدار داده اند و دانشگاهیان و روشنفکران را مسئول انزوای سیاسی نزدیک به سه ربع قرن خود میدانند. امام خمینی و دیگر رهبران روحانی، شخصیتهایی چون شیخ فضل الله نوری را که به دست مشروطه خواهان کشته شد، تقدیس کردهاند. هرچه خاطره عهد صفوی برای روحانیان حاکم شیرین است، یادآوری دوران مشروطیت کام آنان را تلخ میکند. روحانیان حاکم، دوران مشروطیت را آغاز شکل گیری نهادهای مدرن در ایران و کوتاه شدن دست آنان از نهادهای سیاسی و حقوقی و آموزشی میانگارند.
شیخ فضل الله نوری در تاریخ مشروطیت نماد جبهه اسلام خواهی در برابر تجددطلبی و دشمن آزادی و برابری شناخته میشود. در عوض، اندک روحانیانی که به مشروطهخواهان نزدیک بودند و از این جنبش حمایت میکردند، هیچ یک در گفتار رسمی جمهوری اسلامی جایگاهی بلند ندارند.
از سوی دیگر، امام خمینی روحانیانی را که با دربار پهلوی همکاری می کردند، "روحانی درباری" نام داد و آنها را فاسد و منحرف خواند؛ اما از روحانیانی که مانند محمد باقر مجلسی یا ملااحمد نراقی، مقامی منیع در دربار صفوی و قاجار داشتند، ستایشی احترامآمیز کرد. حتی روحانیانی که در دوره محمدرضاشاه پهلوی گرایشی انقلابی نداشتند یا مانند حسینعلی راشد در دانشگاه تدریس و در رادیو وعظ می کرددند، در جمهوری اسلامی مغضوب و مهجور ماندند.
ساختن روایتی رسمی از تاریخ، نیازی سیاسی است. حکومتهای غیردموکراتیک بیش از حکومتهای دیگر تاریخ سازی را ضروری میبینند. با ساختن روایتی رسمی از تاریخ، حکومت میکوشد خاطره جمعی را مصادره کند؛ زیرا جا انداختن مشروعیت سیاسی حکومت با این کار ممکن میشود. اگر همگان روایت حکومت از گذشته را بپذیرند، به واقع به معیارها، ارزش گذاریها و الگوپردازی های کنونی آن حکومت هم تن دادهاند. حکومت تنها دلمشغول اکنون و آینده نیست؛ بلکه سخت نگران پرداختن تصویری خاص از گذشته نیز هست و از طریق نظام آموزشی، رسانه و دیگر ابزارها روایت رسمی خود از تاریخ را شکل میدهد و بر خاطره جمعی تحمیل میکند.
اما تاریخسازی حکومت میتواند بازی خطرناکی باشد و حتی برای خود حکومتگران توهمبیافریند. بر خلاف عقیدهعمومی، تاریخ هرگز تکرار نمیشود و هر حادثه تنها یک بار در گذر تاریخ رخ میدهد. اگر در روایتی رسمی، حکومتی بکوشد دوره ای تاریخی را الگوی خود قرار دهد یا با استناد به موفقیت آن دورهتاریخی، راهِ برگزیده کنونی خود را موجه و مشروع بینگارد، دچار خطایی معرفت شناختی شده که ممکن است پیامدهای عملی سهمگینی داشته باشد. دوره صفوی یا مشروطیت، ورای نیک و بد آن، زمانی از دست رفته و سپری شده اند. منطق معادلات سیاسی کنونی با ارجاعهای تاریخی قابل توضیح نیست. حکومتهایی که به منطق زنده، جاری و متحول سیاسی هر روزه اعتنای بیشتری دارند، کمتر پروای تاریخ سازی، قهرمانپردازی و دستکاری حافظه جمعی میکنند.
۱۸ نوامبر سالگرد خودكشی ۹۱۴ آمریكایی در جونزتاون واقع در كشور گویان (آمریكای مركزی) به اشاره جیم جونز رئیس فرقه مربوط است كه در این روز در سال ۱۹۷۸ محلول سیانور و شربت انگور را سر كشیده بودند. جونز كه در همانجا با گلوله خودكشی كرد اعضای فرقه اش را از ایالات متحده به كشور گویان برده بود تا در آنجا در یك منطقه جنگلی یك «مدینه فاضله» بسازند و به دور از گناه و آلودگی زندگانی كنند. ۲۷۶ تن از این قربانیان، كودك بودند. جیم جونز یك كشیش ساكن ایالت ایندیانای آمریكا بود كه افكار سوسیالیستی داشت. وی از تفسیر انجیل و كتب مقدس دیگر، به نوعی فرضیه عدالت اجتماعی (سوسیالیسم) دست یافته بود و آن را تبلیغ می كرد. چون پیروان او افزایش یافتند، كلیسای خود را مستقل از فرقه های مسیحی دیگر اعلام داشت. وی برضد هرگونه فساد، تبعیض و مشكل تراشی برای خلق خدا بود و در سخنرانی هایش دردهای مردم و نارسایی های جامعه را می شكافت و بیان می داشت. شهرت او در این زمینه باعث شد كه شهردار سانفرانسیسكو وی را دعوت به فسادزدایی از سازمانهای شهر كند و كمیسیون مسكن شهر را به او بسپارد كه جیم با ساختن آپارتمان عمومی به خانه بدوشی در سانفرانسیسكو پایان داد و شهرت اجتماعی كسب كرد. جیم جونز سپس با طرح نظریات خاص خود در زمینه مالیات و بیت المال وارد درگیری با سازمان مالیات بردرآمد دولت فدرال شد و چون احتمال تشكیل پروند قضایی می رفت تصمیم گرفت كه از آمریكا خارج شود و در سرزمینی دیگر، یك منطقه كشاورزی تعاونی به دور از مفاسد دنیوی به وجود آورد. بیش از نهصد تن از اعضای كلیسایش با نظر او موافقت و به كشور گویان (گایانا) مهاجرت كردند و جونزتاون را در آنجا ساختند. در نوامبر ۱۹۷۸ یك گروه دولتی كه در میان آن یك سناتور و یك نماینده مجلس آمریكا، یك مامور سیا و نیز سفیر آمریكا در گویان بود به جونزتاون رفت تا مطمئن شود كه مهاجران به اراده خود در آنجا زندگی می كنند و اگر كسانی باشند كه پشیمان شده و بخواهند به وطن بازگردند، آنان را با خود بیاورند. تنها ۲۰ تن از مهاجران به ترك جونزتاون ابراز علاقه كردند و اعضای آن گروه دولتی آنان را با خود به یك فرودگاه كوچك در همان نزدیكی برد كه در كنار هواپیما، به سوی این جمع تیر اندازی شد و پنج تن از جمله چهار مقام كشته شدند. چند ساعت بعد (همان روز) ۹۱۴ مهاجر دیگر جونزتاون نیز «مرده» یافت شدند كه ظروف حاوی مخلوط سیانور و آب انگور و مدارك دیگر ثابت كرد كه دست به خودكشی گروهی زده بودند و طبق توصیه و اندرزهای جیم جونز به عمر خود پایان داده بودند!. در آن زمان درباره این رویداد بی سابقه مطالب ضد و نقیض بسیار انتشار یافته بود.
در سال های بعد از کودتای ۲۸ مرداد، بسیاری از شنوندگان ترانه غمگین و درعین حال شورانگیز مرا ببوس، بر این تصور بودند که شعر این ترانه را سرهنگ ژاندارمرى عزت الله سیامک از رهبران سازمان نظامی حزب توده ایران، پیش از اعدام در۲۷ مهر ماه ۱۳۳۳در زندان و در وصف سرنوشت غم انگیز افسرانی که اعدام می شدند، سروده است. عده ای دیگر هم فکر می کردند این ترانه را سرهنگ دوم توپخانه محمدعلى مبشری عضو دیگر رهبری این سازمان در وصف سیامک سروده است. به دنبال این شایعه بود که سرانجام مطبوعات به اشاره ساواک نوشتند، سراینده ترانه عاشقانه مراببوس شاعری به نام حیدررقابی است نه سرهنگان حزب توده.
همین افشاگری باعث شد،گذر شاعر و خواننده این ترانه به زندان تیمور بختیار و سازمان ساواک کشیده شود. شاعر ترانه مرا ببوس «حیدر رقابی» از دوستداران مصدق بود که بعد از کودتای ۱۳۳۲ این ترانه را سرود. عده ای بر این اعتقاد هستند که انگیزه حقیقی سرودن این ترانه «گروه افسران» بود که همگی بعد از کودتای سیاه ۳۲ تیرباران شدند و آهنگساز این ترانه نیز «مجید وفادر» است.
درسال های پس از کودتا؛ گل نراقی نیز چند بار به ساواک احضار شد تا بگوید با چه انگیزه ای مراببوس را خوانده است:« هر بار توانستم بازجوها را قانع کنم که این ترانه را فقط به دلیل زیبایی عاشقانه آن خوانده و اساسا خواننده حرفه ای نیستم. یک بار خواندم و دیگر هم نمی خوانم.» همین بازجویی ها را حیدر رقابی هم پس داد. انکار او دشوار تر از گل نراقی بود، زیرا پس از کودتا مدتی زندانی بود و پرونده سیاسی داشت.
حیدر رقابى با تخلص «هاله» نخستین بار شعر مرا ببوس را در مجموعه «آسمان اشك» در سال ۱۳۲۹ به چاپ رساند. عبدالرحیم جعفرى، مدیر وقت انتشارات امیركبیر و ناشر كتاب فوق مى گوید: «اوایل سال ۱۳۲۹ در كوران مبارزات مردم و دولت و احزاب چپ و راست با جوان پرشورى آشنا شدم به نام حیدرعلى رقابى متخلص به «هاله»، از خویشان بیژن ترقى مدیر كتاب فروشى خیام بود. ملى گرایى بود شوریده و شیفته دكتر محمد مصدق. جوانى بود فروتن و مومن و معتقد و در مبارزات ملى سخت فعال.
دفتر شعرى داشت كه آن را در هزار نسخه به نام «آسمان اشك» چاپ كردم. در این دفتر قطعه شعرى بود با عنوان «مرا ببوس» كه بعد ها مجید وفادار، ویولنیست معروف براى این شعر آهنگى ساخت و پرویز یاحقى با ویولن و حسن گل نراقى با صداى مخملى خود در رادیو ایران آن را اجرا كردند كه اقبال عام یافت و برحسب خواهش شنوندگان به دفعات از رادیو ایران پخش شد.»
اما حقیقت این است که ماجرای ساخت این ترانه به هیچ وجه به کودتا ربطی نداشته است، شاید شاعر آن را تحت تاثیر وقایع سیاسی روز سروده باشد اما آهنگ این ترانه برای موسیقی متن یک فیلم سینمایی ساخته شد . مجید وفادار آهنگساز این ترانه، ماجرا را در مصاحبهای در شماره ۱۴۱۸هفتهنامه تهران مصور مورخ ۱۱آذر ماه ۱۳۴۹چنین شرح میدهد: «... در این دوره من گاه گاهی برای فیلمها هم آهنگ میساختم. یادم میآید یكی از این فیلمها «اتهام» نام داشت. تهیهكنندگان فیلم از من یك آهنگ نو خواستند و من برای این فیلم آهنگی ساختم كه بعدها به نام «مرا ببوس» معروف شد ... به یاد میآورم روزهایی را كه این آهنگ سر زبانها افتاده بود و داستانهایی را كه برای آن ساخته بودند. این آهنگ شاید نقطه عطف موسیقی جاز ایران بود. چرا كه بعد از آن خوانندههای دیگری به رادیو آمدند و موسیقی جاز نضج پیدا كرد... شعر این آهنگ از حیدر رقابی (هاله) بود كه متاسفانه در ایران نماند و برای همیشه بار سفر بست و به آمریكا رفت...»
ترانه «مرا ببوس» برای فیلم «اتهام» ساخته شاپور یاسمی كه در اردیبهشت ماه سال ۱۳۳۵روی پرده رفت، ساخته شد و در یكی از صحنههای فیلم توسط خواننده نه چندان معروفی به نام «پروانه» و با لبخوانی ژاله علو خوانده شد.
در آن فیلم ژاله علو نقش زنی را داشت كه سزای خیانت شوهر سابقش را داده و پس از كش و قوس داستانی، سرانجام خود را به پلیس معرفی كرده بود. در صحنه فوق كه با دختر كوچكش وداع میكند و به سوی زندان و مجازات روانه میشود، این ترانه را میخواند.
ژاله علو در باره این ترانه گفت:« خانم پروانه خواننده ترک زبانی بود که آن روز ها با ترانه «آن بام بلند» معروف شد و در فیلم اتهام که من به اتفاق ناصر ملک مطیعی در آن ایفای نقش می کردم، به جای من خواند. من در شب جدایی با دخترم کوچکم این ترانه را در متن فیلم لب خوانی می کردم.
فکر نمی کنم هاله شاعر این ترانه آن را با انگیزه سیاسی و یا برای کودتای ۲۸مرداد سروده باشد. شنیده ام که آن را برای نامزدش و زمانی که می خواسته ایران را ترک کند سروده است. در هر حال فیلم مخاطبان خاصی داشت و با وجودی که مراببوس اثر خوبی شده بود بعد از اکران فیلم چندان به محبوبیت نرسید. چند سال بعد وقتی که گل نراقی خواننده خوش صدا و با احساس دوباره آن را اجرا کرد و کار از رادیو پخش شد، برسر زبان ها افتاد و در واقع گل نراقی آن را ماندگار کرد.»
علو همچنین درباره داستان این ترانه گفت: «یکی از دلایلی هم که مردم به این ترانه و شنیدن آن راغب شدند، شایعاتی بود که آن را به کودتای ۲۸مرداد و اعدام سرهنگان حزب توده مربوط می کرد. با وجودی که کذب بودن این داستان ها ثابت شده است، هنوز مردم با شنیدن آن به یاد آن سال ها و وقایع سیاسی آن می افتند.در واقع اگر بخواهیم از این ترانه به عنوان یک ترانه ماندگار یاد کنیم، نمی توانیم آن را از این شایعات جدا کنیم.»
با اكران فیلم مذكور در خرداد ۱۳۳۵این ترانه چندان مطرح نشد، اما آهنگ و شعرش بسیار مورد توجه موسیقی دانها از جمله پرویز یاحقی قرار گرفت.
پوران وفادار، برادر زاده آهنگساز این ترانه، که خودش هم دستی در موسیقی داشت و یکی دو سالی از خوانندگان رادیو بود، می گوید: «هاله شاعر این ترانه به دلیل فعالیت های سیاسی و طرفداری از ملی گراها تحت تعقیب بود و می خواست از کشور خارج شود.عمویم شعر نیمه کاره ای از او داشت که می خواست برایش آهنگی بسازد. شبی که به دیدار عمویم آمده بود تا خداحافظی کند عمویم او ر به داخل خانه می کشاند و از او می خواهد که این ترانه نیمه کاره را تمام کند. او هم که تحت جدایی از نامزدش و وطنش بود این ترانه را به تمام می کند. اما دیگر آن شب نمی تواند تهران را ترک کند و شب را همان جا می گذراند. هفته بعد با کمک دوستان و خانواده از تهران خارج و به سمت آلمان حرکت می کند.»
او ادامه می دهد:« حدود یک سال بعد از اکران فیلم این ترانه از رادیو با صدای گل نراقی پخش شد. به نوعی من مسبب آن بودم. موقع ساخت قطعه ها گاهی من هم با قطعه می خواندم. من هم آن را می خواندم. یک روز در یک میهمانی خصوصی که آقای گل نراقی هم آنجا حضور داشت به اصرار دوستان این ترانه را خواندم. آن شب چند بار به خواست حاضران این ترانه اجرا شد. گل نراقی هم از آن خیلی استقبال کرد. فردای آن روز، خانم صاحب خانه پیش من آمد و به اصرا شعر مرا ببوس را خواست. هر چه گفتم که این شعر هنوز جایی خوانده نشده و من نمی توانم آن را بدون اجازه به شما بدهم قبول نکرد و دلیل آورد که ما که خواننده نیستیم فقط می خواهیم شعر را داشته باشیم. من هم شعر را دادم. همان جمعه داشتم رادیو گوش می دادم که شنیدم مجری رادیو می گوید ترانه ای پخش می کنیم و نام شاعر و آهنگساز آن را به مسابقه می گذاریم. وقتی گل نراقی شروع کرد به خواندن سر جایم خشک شدم. نمی دانید چه حالی شدم، چون نمی دانستم جواب عمویم را چه بدهم؟! بعد از تمام شدن ترانه عمویم زنگ زد و پرسید که تو این کار را به کسی دادی؟ من انکار کردم. اما هفته بعد آن، اسم گل نراقی که خواننده آن بود فاش شد. او هم در مصاحبه ای که در اطلاعات هفتگی انجام داده بود، گفت که این ترانه را برادر زاده آقای وفادار به من داده است. عمویم خیلی از دستم ناراحت شد و گفت که دیگر هیچ کاری را به من نشان نخواهد داد.
اما ماجرا طور دیگری هم نقل شده است، پرویز خطیبى، نویسنده کتاب «در جست و جوی صبح» درباره ضبط مرا ببوس در رادیو توسط گل نراقی مى گوید: «... دو، سه سال پس از اعدام افسران وابسته به حزب توده، آهنگ و شعر مرا ببوس در ذهن بسیارى از همكاران مجید مانده بود، از جمله پرویز یاحقى كه آن را به شدت دوست مى داشت. یك روز كه اعضاى اركستر بزرگ رادیو در استودیو شماره ۸ جمع شده بودند و انتظار روح الله خالقى را مى كشیدند، حسن گل نراقى به دیدار پرویز یاحقى آمد. حسن فرزند یكى از تجار معتبر بازار بود كه با اكثر هنرمندان دوستى و رفاقت داشت... به هر حال وقتى گل نراقى سراغ یاحقى را مى گیرد، او را به استودیو راهنمایى مى كنند، در آنجا پرویز یاحقى با ویولن و یكى از نوازندگان با پیانو مشغول نواختن آهنگ مرا ببوس بودند.
پرویز كه چشمش به گل نراقى مى افتد، مى گوید: به این آهنگ گوش بده، گل نراقى یكى دو بار به آهنگ گوش مى دهد و آن را زیر لب زمزمه مى كند و در این ضمن مسئول ضبط برنامه موسیقى كه پشت دستگاه نشسته بود، دستگاه را به راه مى اندازد و این قطعه را بى آنكه كسى متوجه شود، ضبط مى كند. گل نراقى به دنبال كار خودش مى رود و مسئول ضبط نوار ضبط شده را از طریق رئیس وقت رادیو براى معینیان سرپرست انتشارات رادیو مى فرستد. وقتى معینیان و سایر مسئولان به نوار گوش مى دهند، تصمیم مى گیرند كه آن را پخش كنند و ماجرا را با پرویز یاحقى در میان مى گذارند. پرویز مى گوید، این كار براى گل نراقى گران تمام مى شود، زیرا او از یك خانواده سرشناس مذهبى است و پدرش با كار هاى هنرى به شدت مخالف است. قرار مى شود گل نراقى را به اداره رادیو دعوت كنند و موضوع را با خودش در میان بگذارند. گل نراقى مى آید و گفته هاى پرویز یاحقى را تایید مى كند ولى به علت اصرار دوستان قبول مى كند نوار بدون ذكر نام و با نام مستعار «خواننده ناشناس» پخش شود.
به هر حال ترانهای كه آن روز تابستانی با ویلن پرویز یاحقی توسط حسن گل نراقی خوانده شد و بدون اطلاع وی ضبط گردید، بارها و بارها پخش شد و روی نوار دست به دست گشت تا به عنوان ترانهای ماندگار در تاریخ موسیقی ایران بماند.
فرار حیدر رقابى و سكوت گل نراقى زمینه مساعدى را فراهم آورد تا تقارن پخش این ترانه از رادیو با اعدام نخستین گروه افسران، این شایعه كه عوامل توده اى آن را به راه انداخته بودند به باور جامعه بنشیند. گفته مى شد: سرهنگ سیامك و یا سرهنگ مبشرى... هنگام وداع با خانواده و قبل از رفتن به مقابل جوخه اعدام مرا ببوس را سروده است. در حقیقت هم شعر جنبه هاى انقلابى داشت و كلمات آن قابل تفسیر بود و مردم شعر را براى دیگران مى خواندند و داستان ها مى ساختند، در حالى كه گل نراقى مات و مبهوت مانده بود و نمى دانست چه كند سرانجام، با پیگیرى «مجید دوامى» سردبیر مجله «روشنفكر» و چاپ عكس او بر روى مجله ،مشخص شد خواننده این ترانه چه کسی است، اما هنوز در آن سال ها شاعر این شعر را كمتر كسى مى شناخت.
گل نراقی فرزند یكی از تجار معتبر بازار بود و اگر چه صدایی گرم و گیرا داشت و در محافل دوستانه میخواند ولی به لحاظ موقعیت خانوادگی هرگز نمیتوانست به عنوان خواننده رادیو معرفی شود.بعد از مدتی خانواده گل نراقی متوجه ماجرا شدند و از آن پس او دیگر ترانه ای نخواند. البته گفته می شود كه گل نراقی در فیلمی از زبان یک دانشجوی دانشگاه كه دل و قلوه فروشی میكند ترانه «دل دارم، قلوه دارم، جگر و ... » را خوانده است.
دم و دستگاه کودتا که تاب افسانه مراببوس را نداشت و می دانست زمزمه مراببوس اجازه نمی دهد دهه ۳۰فراموش شود، ابتدا پخش آن را از رادیو ممنوع کرد. از این مرحله به بعد این ترانه سینه به سینه به نسل بعد از ۲۸مرداد که خود شاهد وقایع آن نبودند منتقل و به ترانه ای مردمی تبدیل شد. حتی صفحه ۴۵ دور و کوچک آن نیز نایاب شده بود و این خود مانند هر ممنوعه دیگری بیشتر مشوق نسل بعد از کودتا بود تا آن را پیدا و گوش کنند. این صفحه نه تنها نایاب شده بود، بلکه اگر برای دستگیری کسی وارد خانه او می شدند و صفحه مراببوس را پیدا می کردند آن را به عنوان مدرک جرم سیاسی با خود می بردند تا ضمیمه پرونده سیاسی او شود.
چند سال بعد نیز دستگاه تبلیغاتی دربار، به انگیزه عاشقانه جلوه دادن مراببوس و نفی هویت سیاسی آن، اجازه داد چند خواننده روز ایران قسمت اول این ترانه، که عاشقانه جلوه می کرد را بخوانند، اما قسمت دوم ترانه که مربوط به سحرگاه تیرباران بود همچنان درمحاق سانسور ماند.اما این کار چیزی را عوض نکرد و حتی خوانندگان حرفه ای و مشهور روز هم نتوانستند اجرایی به دلنشینی و خاطره انگیزی گل نراقی از این ترانه ارایه دهند.
گل نراقی در مهر ماه سال ۱۳۷۲گرفتار فراموشى و تومور مغزى شد و به رغم تلاش پزشكان، تسلیم مرگ شد و به همراه ترانه اش، براى همیشه به ابدیت پیوست و جاودان شد. گل نراقى هرگز ازدواج نكرد، بخشى از اموال مرحوم گل نراقى، به صورت موقوفه در اختیار آسایشگاه معلولین و سالمندان كهریزك قرار گرفت و ساختمان اهدایى آنان در ابتداى خیابان بهار شیراز، منشعب از میدان هفتم تیر، قرار دارد. آنها هر دو رفتند، اما ترانه ای را از خود به یادگار گذاشتند که تا زندان و اعدام هست، یاد آنها نیز زنده است.
حیدررقابی که پس از وقایع کودتای ۲۸ مرداد و وقایع بعد از آن ناچار کشور را ترک کرده و به آلمان مهاجرت کرده بود، سرانجام پس از پیروزی انقلاب اسلامی و بعد از ربع قرن سکوت درغرب و تبعید اجباری به وطن بازگشت. او با این امید به ایران آمد که بتواند خدمات سیاسی و اجتماعی اش را از سر بگیرد اما چندان توجهی به او نشد. سرانجام گرفتار بیماری سرطان شد و در سال پایان دهه ۱۳۶۰چشم بر جهان فرو بست. پیکر او را در ابن بابویه در کنار مزار دهخدا و تختی به خاک سپردند.
دکتر ساموئل مارتین جردن از سال ۱۸۹۹ تا سال ۱۹۴۰ ریاست کالج آمریکایی تهران (دبیرستان البرز) را به عهده داشت. او بانی و سازنده دبیرستان البرز و مدرسه دخترانه آمریکایی تهران است. جردن در سال ۱۸۷۱ میلادی در نزدیکی شهر یورک در پنسیلوانیا بدنیا آمد. پس از تحصیل در دبستان و دبیرستان در سال ۱۸۹۵ میلادی از کالج لافایت درجه B.A (لیسانس) گرفت. در سال ۱۸۹۸ درجه استادی علوم الهی (.M.A) از دانشگاه پرینستون را دریافت کرد. در سال ۱۹۱۶ کالج لافایت او را با درجه D.D (دکتر در حکمت و فلسفه) شناخت و در سال ۱۹۳۵ میلادی از کالج واشنگتن و جفرسون بدرجهٔ دکترای حقوق نائل شد.
دکتر جردن در سال ۱۸۹۸ میلادی (۱۲۷۸ خورشیدی) به ایران آمد و یک سال بعد ریاست مدرسه را به عهده گرفت .در سال ۱۹۱۳ میلادی (۱۲۹۲ خورشیدی) با راهاندازی کلاسهای باقیمانده دوره دوازده ساله دبیرستان تکمیل گردید. در سال ۱۹۱۸ میلادی (۱۲۹۷ خورشیدی) اولین ساختمان شبانهروزی که در آن زمان، مک کورمیک هال (Maccormick Hall) نامیده میشد و یک ساختمان دیگر پایان یافت.
به پاس خدمات فرهنگی وی در کالج البرز، دو مدال و نشان به او عطا گردید:
در سال ۱۳۰۰ هجری خورشیدی، وی یک قطعه نشان و مدال درجه دوم علمی و بار دیگر در سال ۱۳۱۹ هجری خورشیدی، وی و خانمش به دریافت نشان درجه یک علمی دیگر مفتخر شدند. دکتر جردن، در سال ۱۳۱۹ هجری خورشیدی از ایران رفت ولی در سال ۱۳۲۳ هجری خورشیدی، دوباره به ایران آمد و مورد استقبال شاگردان و مریدانش قرار گرفت. او ایران را وطن دوم خود می نامید و همواره از آن به نیکی یاد میکرد. وی در سال ۱۳۳۳ هجری خورشیدی، در ۸۱ سالگى در آمريكا در گذشت.
در سال ۱۳۲۶ هجری خورشیدی، مراسمی به یاد او و برای بزرگداشت او در تالار دبیرستان البرز برگزار شد و نیم تنه سنگی وی را که استاد ابوالحسن صدیقی تراشیده بود، در کنار در ورودی آن نصب کردند. این پیکره بعدا به کتابخانه دانشگاه صنعتی امیرکبیر منتقل گردید. بزرگراه آفریقا در شمال تهران، در زمان رژیم گذشته، به یادبود وی خیابان جردن نام گرفته بود، نامی که هنوز هم بطور غیر رسمی کاربرد دارد. کتابی به نام 'روش دکتر جردن' به قلم شکرالله ناصر در دیماه ۱۳۲۳ در تهران منتشر شده که در آن به شیوه کار وی و اداره دبیرستان پرداخته است.
از خاطرات و کلمات دکتر جردن
من میلیونر هستم زیرا هزارها فرزند دارم که هر کدام برای من، برای ایران و برای دنیا میلیونها ارزش دارند.
بچهها مملكت شما سابقهٔ درخشانى داشته است. بازگشت به آن روزگار درخشش بستگى به همت و شجاعت و كوشش شما دارد. اميدوارم حرف من در گوش و قلب شما باشد و براى ملت و كشورتان مفيد واقع شويد.
برای دروغ ده شاهی کفاره تعیین کرده بود. اگر در جیب کسی سیگار پیدا میشد یک تومان جریمه داشت.
اگر از دانشآموزى سئوالى مىكرد و او بلد نبود، مىگفت: 'كلّه به كار، كدو كنار.'
میگفت سیگار لوله بی مصرفی است که یک سر آن آتش و سر دیگر آن احمقی است!
لوطى را در معنايى منفى ـ در مايهٔ الواط ـ به كار مىبرد و مىگفت: غيرت، همت، زحمت، كار، كوشش: اينها به آدمآباد مىرسد. سستى، بىحالى، كارنكردن، بارى به هرجهت بودن به لوطىآباد مىرسد.
جان مک کین و باراک اوباما، هر دو فرض را بر این گذاشتهاند که هدف ایران از برنامه هستهای خود، دستیابی به سلاح اتمی است، مسالهای که ایران به شدت آن را تکذیب میکند. به باور دو نامزد رقیب، دستیابی ایران به سلاح هستهای، توازن خاورمیانه را به هم میزند، اسرائیل را در معرض تهدید قرار میدهد و امکان دسترسی «تروریستها» به چنین سلاحی را فراهم میکند. از این رو، به زعم آنان، آمریکا باید به هر وسیلهای مانع دستیابی ایران به سلاح هستهای شود، حتی اگر در نهایت راهی جز به کارگیری زور نداشته باشد.
هر دو نامزد انتخابات معتقدند که برای واداشتن ایران به رها کردن برنامه اتمی خود، باید تحریمهای شدیدی را علیه آن اعمال کرد. در عین حال هر دوی آنها به صراحت یا به طور تلویحی تاکید میکنند که اگر ایران به اسرائیل حمله کند، آمریکا برای پاسخ دادن به ایران نباید منتظر چراغ سبز شورای امنیت سازمان ملل بماند.
برخی از تحلیلگران بر این باورند که علاقه نامزد حزب دمکرات به بهبود چهره بینالمللی آمریکا از طریق رایزنی با سایر قدرتهای جهانی بر سر بحرانهای منطقهای، می تواند به صورت فرصتی برای کاهش فشارهای ایالات متحده آمریکا علیه ایران عمل کند
با این حساب، به نظر میرسد که با گذشت زمان، موضع جان مک کین و باراک اوباما در باره برنامه هستهای ایران به قدری به یکدیگر نزدیک شده است که تفاوتی ماهوی بین آنها دیده نمیشود.
در واقع، تنها مسالهای که دو نامزد رقیب بر سر آن مناظره میکنند این است که آیا آمریکا برای متقاعد کردن ایران به کنار گذاشتن برنامه هستهای اش باید بدون پیش شرط با مقامهای ایران مذاکره کند یا خیر. پیش از این آقای اوباما اعلام کرده بود که در صورت پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا حاضر است با محمود احمدی نژاد رییس جمهور ایران دیدار کند، اما به تدریج از این موضع فاصله گرفت و به این نقطه نظر رسید که دولتش حاضر است با برخی مقامهای ایرانی مذاکره کند.
آنچه آقای اوباما وعده آن را میدهد، در واقع چیز تازهای نیست، چرا که پیش از این در جریان مذاکرات ژنو، دولت جرج بوش با اعزام ویلیام برنز، مقام بلند پایه وزرات خارجه آمریکا برای حضور بر سر میز مذاکره با ایران، عملا راه تماس با ایران را گشوده است. به عبارت روشن تر، نه آقای مک کین مخالف نوع سیاست آقای بوش در مذاکرات ژنو است و نه آقای اوباما وعدهای فراتر از این میدهد. از این جهت، می توان گفت که اختلاف دو نامزد ریاست جمهوری آمریکا بر سر ایران، به سطح الفاظی تو خالی تنزل یافته و گویا بیشتر به کار تبلیغات انتخاباتی در داخل آمریکا میآید، تا ارائه دو راه کار متفاوت برای حل بحران هستهای ایران.
با این حال، حتی اگر آقای اوباما پس از دستیابی احتمالی به منصب ریاست جمهوری آمریکا با آقای احمدی نژاد نیز دیدار و گفتگو کند، تغییری در ماهیت مناسبات ایران و آمریکا پدید نخواهد آمد، چرا که مذاکره مستقیم هنگامی راهگشاست که حداقل یکی از دو طرف مذاکره، حاضر به عدول از موضع خود در باره مساله مورد مذاکره باشد، در غیر این صورت، بحران بغرنجتر خواهد شد. بدین ترتیب، اگر موضع دو نامزد جمهوریخواه و دمکرات در باره برنامه هستهای ایران، تقریبا یکسان باشد، پیروزی کدامیک از آنها در انتخابات ماه آینده، به نفع ایران خواهد بود؟
برخی از تحلیلگران بر این باورند که علاقه نامزد حزب دمکرات به بهبود چهره بینالمللی آمریکا از طریق رایزنی با سایر قدرتهای جهانی بر سر بحرانهای منطقهای، می تواند به صورت فرصتی برای کاهش فشارهای ایالات متحده آمریکا علیه ایران عمل کند. اما به نظر میرسد که بهبود چهره بینالمللی آمریکا در سایه ریاست جمهور آقای اوباما می تواند تاثیری کاملا معکوس بر وضعیت ایران بگذارد. به عبارت دیگر، رهبری که به میانهروی و مشورت با دیگر کشورها شهرت یابد و از محبوبیت بینالمللی بالایی نیز برخوردار باشد، معمولا راحت تر از رهبری که به ویژگیهای فوق شناخته نمیشود، امکان اعمال فشار بر کشورهای مخالف خود دارد.
در حال حاضر، ایران با تکیه بر اینکه دولت آقای بوش حامی سیاست یکجانبهگرایی است و در نظام بینالملل نیز اعتبار بالایی ندارد، بخشی از فشارهای جهانی علیه خود را از راه تبلیغات خنثی میکند. ادامه این شیوه برای ایران، در صورت به قدرت رسیدن آقای مک کین، راحت تر است تا ورود چهرهای مانند آقای اوباما به کاخ سفید، چهرهای که مورد علاقه بسیاری از محافل روشنفکری و افکار عمومی بینالمللی است.
رامين جهانبگلو طی ادعايی عجيب اظهار داشت:ايرانيان استبداد را بر آزادی ترجيح مي دهند.
وی گفته : در طول تاريخ ايران،ديده شده حتي گروهی از نخبگان هم در توجيه حکومتهای استبدادی تلاشهايی کردهاند. ممکن است حتی غيرعمد هم بوده باشد، يعنی معتقد بودند براي اجرای عدالت بايد قدرت مطلق وجود داشته باشد و اين نظريه با جامعه ايرانی سازگاری بيشتری دارد.
به نظر من، ريشه اين تفکر در درجه اول برمیگردد به ايران باستان. به هرحال اين ارتباط عمودی که در جامعه وجود دارد، متعلق به ماقبل اسلام است، بينش ايرانيان است که به صورت يک بينش فاتاليستی به جهان، بهطور کلی است و اين رابطه عمودی هميشه در تاريخ ايران باقی مانده است.اين رابطه عمودی که گفتيم، فقط در سلطنت نيست ودر دين هم وجود دارد.
يک بُعدی که هميشه در ايران بوده، که بعد بسيار بسيار قوی هم هست، انديشه دينی است. در ايران فقط فکر دينی داريم. شايد بشود گفت که قویترين فکری که در ايران وجود داشته به جز فکر سلطنت فقط فکر دينی وجود داشته است.هميشه در نگاه و نگرش قوم ايرانی، مساله ناسيوناليسم مهمتر از مساله آزادی بوده است. وقتي به تاريخ ايران نگاه میکنيم، حتي وقتي به شعارهای انقلابیمان و به حرکتهای سياسیمان نگاه میکنيم، میبينيم که ايرانیها يک ملت ملیگرا هستند. برایشان مساله آزادی آنقدر مهم نيست که مساله حاکميت ملی مهم است.
جمهوری آذربایجان تنها محدوده جغرافیایی در جهان است که الفبای رسمی آن در ۸۰ سال گذشته چهار بار تغییر کرده است. درست در آغاز قرن بیستم میلادی الفبای فارسی یا به قول آذریها عربی الفبای رسمی منطقه قفقاز بود که در مدارس و مکتبها تدریس می شد. چاپ و نشر صدها عنوان کتاب با الفبای فارسی و دهها نشریه همچون ملانصرالدین، کشکول، فیوضات و ارشاد، در شهرهای باکو و تفلیس موید این امر است. تا اینکه درسال۱۹۲۸ میلادی نخستین زمزمه های تغییر الفبا آغاز شد.
دکتر نقی سویلو استاد آکادمی علوم جمهوری آذربایجان دراین باره می گوید:از دهها سال قبل جمعی از روشنفکران غرب زده تغییر الفبا از فارسی و عربی به لاتین را از نشانه های پیشرفت و نزدیکی به اروپا وغرب قلمداد و آنقدر تبلیغات کرده اند تا این اتفاق افتاد.
اما ۱۰ سال پس از این تغییر، در حالیکه کودکان در مدارس طعم تلخ الفبای بیگانه را مزه مزه می کردند زیر فشار کمونیستها تغییر دیگری اتفاق افتاد و الفبا از لاتین به کریل یا همان الفبای روسی تغییر یافت.
دکتر حاجی زاده استاد زبانشناسی دانشگاه باکو می گوید: الفبای هر کشوری ثروت معنوی اوست ، پس از حاکمیت کمونیستها، روسها سعی در نابودی این ثروت معنوی اقوام زیر سیطره خودکردند و الفبای کریل را با اجبار در کل شوروی رایج ساختند. فشار کمونیستها برای تحمیل الفبای کریل فاجعه فرهنگی بزرگی را رقم زد، هر جا نوشته ای با الفبای فارسی وعربی دیده می شد از بین می رفت.
علیزاده مدیر نگهداری گنجینه نسخ خطی جمهوری آذربایجان می گوید: در دهه های۳۰ و۴۰ میلادی به نام ترویج اندیشه کمونیسم، بخش اعظم میراث فرهنگی مکتوب منطقه قفقاز که به زبانهای عربی و فارسی بود به انحا گوناگون از میان برده شد.
اما ۵۲ سال بعد از آخرین تغییر درسال ۱۹۹۳ میلادی در حالیکه شوروی از هم فروپاشیده بود،جمهوری آذربایجان تازه استقلال یافته بار دیگر به فکر تغییر الفبا افتاد. دکترشاهین فاضل استاد شرق شناسی دانشگاه باکو می گوید: بحث بر سر این بود که باید از سلطه زبانی ونوشتاری روسها خارج شویم ، دیدگاههای مختلفی مطرح شد و در نهایت با این استدلال که الفبای لاتین نشانگر پیشرفت وترقی و نزدیکی به ترکیه، اروپا و غرب است، این الفبا را برای جمهوری آذربایجان در نظر گرفتند.
وی با اشاره به اینکه شخصا ترجیح می داده الفبای جمهوری آذربایجان به فارسی (عربی) باز گردانده شود ،گفت : تغییرات مکرر الفبا علاوه برخسارات بزرگ فرهنگی، لطمات جبران ناپذیری بر صنعت چاپ و نشر ما زد، به طوریکه هم اینک میلیونها جلد کتاب با الفباهای مختلف در نقاط مختلف جمهوری آذربایجان بدون استفاده رها شده است.
دولت ترجمه وچاپ آثار فاخر ادبی جهان وقفقاز به الفبای لاتین را مدتی است که آغاز کرده اما راه بسیارزیادی درپیش است.
خانم دکترعلی بیگلو، استاد زبانشناسی دانشگاههای باکو می گوید:همه می دانند که هیچ ترجمه ای جای اصل را نمی تواند بگیرد و ما تا رسیدن به شرایط مطلوب در عرصه ترجمه و تدوین فرهنگ مکتوب مردم جمهوری آذربایجان راه طولانی وسختی درپیش داریم.
هم اینک گسست فرهنگی بین نسلهای جمهوری آذربایجان کاملا مشهود است. و شما کمتر جوان آذری را می توانید بیابید که به درستی از تاریخ، بزرگان عرصه های مختلف منطقه قفقاز ، آثار فرهنگی به ویژه میراث مکتوب دورانهای گذشته چیزی در خاطر داشته باشد.
با ملاحظه تمام جوانب، این پرسش به نظر میرسد که آیا الفبای لاتین، در جمهوری آذربایجان که دین، تاریخ و هویتش با فرهنگ ایرانی کاملا در هم آمیخته است، قادر به حیات وشکوفایی خواهد بود؟ پاسخ این سوال را نسلهای آینده به روشنی خواهند دید.
داستان دکترای افتخاری وزیر جدید کشور و پاسدار سابق ـ علی کردان ـ از سیر تا پیاز گفته شده است و نیاز به یادآوری ندارد. بهعلاوه، پرزیدنت دکتر احمدینژاد، به تمام قیل و قالها با دو کلمه جواب داد که برای «خدمتگزاری» نیازی به این کاغذپارهها نیست!
در زمانی که ملکه ثریا همسر شاه بود بختیاریها در دربار و دولت نفوذ داشتند. یکی از خوانین که در محل میزیست و میشنید فلان خان وزیر و فلان خانزاده وکیل شده است راه افتاد، آمد به تهران و گریبان خویشاوند صاحب نفوذ خود را گرفت که برای پسرش لهراسب، فرمان حکومت اصفهان را از شاه بگیرد.خان صاحبنفوذ گفت برای حکومت (استانداری) دیپلم باید داشت، لهراسب که درس نخوانده و دیپلم نگرفته است.
متقاضی رنجید و بهحال قهر و با تغیّر گفت «حالا که نوبت لهراسب رسید دیپلم اِخاهه؟!»
و باز، یک حکایت قدیمتر:
کریمخان زند ـ بلاتشبیه ـ مثل پرزیدنت احمدینژاد از لایههای پایین اجتماع به مقام فرمانروایی و مملکتداری رسیده بود.زمانی که کریمخان جوان بود و در ملایر میزیست رفیقی داشت بهنام خالو چهارشنبه (لرها مخرج صوتی «خ» ندارند و خالو ـ دایی ـ را «هالو» تلفظ میکنند). وقتی نادرشاه طایفۀ زند را به خراسان کوچانید، بین خالو کریم و خالو چهارشنبه افتراق افتاد.روزگاری گذشت و انقلاباتی در ایران رخ داد و خالو کریم، بهعنوان وکیلالرعایا بر مسند پادشاهی نشست و شیراز را پایتخت خود قرار داد.
خالو چهارشنبه در کمال ناباوری این خبر را شنید و حال و حکایت با زنش بازگفت. عیالش او را تشویق کرد که به شیراز برود و رفیق سابقش را دیدار کند.خالو چهارشنبه چارق بهپا کرد و کولهپشتی خود را بر دوش گرفت و روانۀ شیراز شد. در برابر قصر سلطنتی، نگهبانان راه بر او بستند که کیستی و چه میخواهی. گفت هالو چهارشنبهام و میخواهم هالو کریم را ببینم!
سرنگهبان، بعد از پرس و جوی لازم، گزارش به کریمخان داد و کسب تکلیف کرد. کریمخان، خالو چهارشنبه را با اشتیاق پذیرفت و بر سر و صورتش بوسه زد و دستور داد او را به حمام بردند و جامههای نو پوشاندند.چند روزی گذشت و خالوچهارشنبه در قصر میهمان بود تا آن که کریمخان به او گفت چه میخواهی تا تو را به آرزویت برسانم.خالو چهارشنبه خواستار منصب شیخالاسلامی لرستان شد.
کریمخان، منشیباشی را به حضور خواند و دستور داد خالو چهارشنبه را با خود ببرد و فرمان شیخالاسلامی استان به نامش بنویسد و به دستش بدهد.منشیباشی اطاعت امر کرد. فرمان را نوشت و به دست خالو چهارشنبه داد تا بخواند و نظر بدهد. خالو گفت من سواد ندارم.منشیباشی گفت پس بمان تا بروم و فرمان را به مهر وکیلالرعایا برسانم.بهنزد کریمخان بازگشت و اظهار تعجب کرد که چهطور میتوان بیسوادی را به منصب شیخالاسلامی گماشت. کریمخان گفت: اشکالی ندارد، یک فرمان هم برای سوادش بنویس!
انیس نقاش تروریست لبنانی الاصل که در جریان ترور نافرجام شاهپور بختیار در پاریس یک پلیس فرانسه و یکی از همسایه های او را کشت در مصاحبه باخبرگزاری نیمه دولتی فارس می گوید "من از حرف زدن درباره این قضیه ترس و شرم ندارم. این جزو افتخارات من است " . انیس نقاش در تابستان ۱۳۵۹ در پاریس اقدام به ترور آخرین نخست وزیر شاه کرد اما با هشیاری محافظان بختیار در جنایت خود موفق نشد . او در حال انجام ماموریت خود در درگیری با محافظین بختیار مجروح شد ولی جان سالم به در برد .در جریان این ترور یک پلیس و یکی از همسایگان خانه بختیار به دست او کشته شدند . نقاش بوسیله پلیس فرانسه دستگیر و در دادگاه به حبس ابد محکوم شد اما پس از مدتی ، پاریس او را با تهران معامله کرد و به ایران تحویل داد . انیس نقاش اینک در تهران بسر می برد و ظاهرا به تجارت اشتغال دارد . وی یکی از ثروتمندان بر آمده از جمهوری اسلامی است که مالک یکی از برجهای مرتفع تهران است .بخشی از این مصاحبه را بخوانید:
اگر مایل هستید درباره ماجرای ترور بختیار هم صحبت كنیم؟
چرا كه نه! من از حرف زدن درباره این قضیه ترس و شرم ندارم. این جزو افتخارات من است.به نظر من ایران در پوشش خبری جریان اولین ترور شاپوربختیار كوتاهی می كند، درمورد این موضوع صحبتهای فراوانی در خارج از ایران صورت گرفته است. خبرنگارهای فرانسوی زمانی كه به من مراجعه میكنند و در صحبت های خود با من ، واژه تروریست را به كار می برند در پاسخ به آنها می گویم:مگر فرانسویها مرتكب هیچ قتلی نشده اند؟ بعدش تك تك ترورهایی را كه فرانسه مرتكب شده بود برایشان نام می برم. زمانی كه در زندان فرانسه بودم، یك هواپیمای آن كشور در آسمان منفجر شد.این ها گفتند كار ایران است و آمدند سراغ من كه در زندان بودم .افسر اطلاعاتی آمد تا از من بازجویی كند ، به او گفتم اصلا فرض كن من جزو اطلاعات ایران هستم و مافوقم به من دستور داده كه بختیار را ترور كنم . من هم مثل تمام افسران اطلاعاتی دستور را اجراكردم، شما هم در الجزایر و سوئیس و...فلان كار و بهمان كار را كرده اید و پنجاه فقره از ترورهای دستگاه اطلاعاتی فرانسه را در كل دنیا ردیف كردم. طرف خسته شد رفت و استراحت كرد، بعد دوباره برگشت به من گفت: سلام همكار. در بازجویی ها به آن افسر تاكید كردم كه فرق من با شما این است كه من ترور بختیار را بر اساس اعتقادات خودم انجام داده ام، ولی شما عقیده ندارید و فقط دستورات مافوقتان را اجرا میكنید،من حق دارم كه از اسلام خود دفاع كنم.شاپور بختیار در حال تدارك كودتا علیه ایران بود، اوحتی برای انجام این كار ۵۰ میلیون دلار از صدام كمك گرفته بود و آمریكا نیز از او پشتیبانی میكرد. كودتای نوژه طرح اولیه این كودتا بودكه می خواستند شاه رابا آن همه جنایتی كه انجام داده بود به ایران برگردانند.جمهوری اسلامی فقط می دانست كه چنین عملیاتی با چنین برنامههایی علیه آن در حال اجراست ولی نیرویی برای مقابله و جلوگیی نداشت.حكم اعدام بختیار در دادگاه انقلاب صادر شد كه امام هم آن را تأیید كرد. من به بچههای سپاه گفتم كه باید هرچه زودتر عمل كنید چون این آدم خطرناكی است ولی آنها هیچ اطلاعات و كانالی نداشتند. بهشان گفتم كه من تجربه كار عملیاتی دارم و این كار را بر عهده می گیرم.
رفتم و كار شناسایی را انجام دادم و بعد از دو هفته به ایران بازگشتم و خبرشان كردم كه منزل بختیار را پیدا كرده ام و حتی توانستم با ایشان مصاحبه كنم .طرح مدونی برای اجرای حكم اعدام بختیار تهیه كردم و دست به كار اجرایی كردن آن شدم كه متأسفانه آقای خلخالی مرتكب اشتباه شد و در مصاحبه اعلام كرد كه برای اجرای حكم اعدام شاپور بختیار به پاریس ،كماندو فرستاده ام.اینگونه شد كه شاپور بختیار نه جواب تلفن میداد و نه وقت ملاقات و محافظین او نیز افزایش پیدا كردند.به این ترتیب وقت ملاقاتی كه با او گذاشته بودم و قرار بود همانجا كار را تمام كنم منتفی شد. همزمان از تهران با من تماس گرفتند و گفتند كه اینجا به شدت از بابت كودتا نگرانی وجود دارد و باید هر چه زودتر بختیار كشته شود.به این ترتیب حجت بر من تمام شد و بر خودم واجب دیدم كه هر كاری از دستم بر می آید انجام بدهم. یك اسلحه ۷ میلیمتر با صدا خفه كن تهیه كردم و رفتم سراغ بختیار.اما این ها شك كردند و در ساختمان را به رویم باز نكردند.من هم بلافاصله تصمیم گرفتم با گلوله قفل در را بشكنم و برو داخل.اما چون در دفتر بختیار ضد گلوله بود ، هیچ كاری نتوانستم بكنم.یكی از دو گلوله ای كه به من خورد ، متعلق به سلاح خودم بود كه به در شلیك كردم و كمانه كرد و برگشت سمت خودم.بعد هم كه با پلیس فرانسه درگیر شدم و یك گلوله دیگر هم خوردم و دستگیر شدم.
ترور شاپور بختیار را داوطلبانه پذیرفتید و یا اینكه دستور به شما ابلاغ شد؟
ماجرا این طور بود، در یك جلسهای كه محمد منتظری نیز حضور داشت اطلاعاتی از انجام یك كودتا مطرح شد من اعلام كردم كه باید رفتارهای بختیار پیگیری و كودتا خنثی شود. محمد منتظری چون آن روزها تشكیلاتی تحت رهبری خود نداشت، گفت این عملیات را باید با دستگاه های دیگر مطرح كرد. بعد از ۲روز طی جلسه ای اعلام شد كه با انجام ترور موافقت شده است. حكم این كار توسط حاكم شرع صادر شد. بعد از دستگیری من و فرار بنی صدر از ایران، بعضی از بچههای سپاه با امام ملاقات میكردند و درخواست داشتند كه بنی صدر را ترور كنند اما امام نمی پذیرفت. نه به این دلیل كه روابط سیاسی ایران با فرانسه به هم بریزد، كه این گونه مسائل به هیچ وجه برای امام مطرح نبود. شاپور بختیار یك سیاستمدار فاسد بود و باید از بین می رفت.
در این چند سالی كه از زندان آزاد شده اید و با افزایش سن وسال تغییری در روحیات شما ایجاد شده؟
خیر، خودم فكر می كنم هیچ تغییری در مسیر فكری و سیاسیم ایجاد نشده و هر آنچه كه در گذشته انجام داده ام را صحیح می دانم. اما اگر پختگی حال حاضر را داشتم نقشه ترور بختیار را به طور حتم تغییر می دادم. در زمان وقوع ترور به علت كمبود وقت نتیجه عملیات نا موفق شد، اگر دو یا سه هفته صبر میكردیم و لوازم مناسب انتخاب می نمودیم نتیجه این عملیات بهتر از این حاصل می شد. برنامه ترور بر این اساس بود كه من به همراه دو نفر دیگر از همراهانم به عنوان خبرنگار وارد اتاق بختیار شده و در حین مصاحبه با اسلحه صدا خفه كن او و همراهش را بدون اینكه صدایی بلند شود ترور كنیم به طوری كه پلیسهای نگهبان جلوی منزل او متوجه نشوند.اما متأسفانه با اشتباه آقای خلخالی و صحبتی كه انجام دادند، دیگر بختیار نه وقت مصاحبه میداد و حتی تلفن های ما را پاسخ نمی داد. محافظ های بختیار نیز افزایش پیدا كرد. ما مجبور شدیم كه ابتدا با كشتن افراد پلیس در جلوی در منزل بختیار به زور وارد خانه او شویم و به زور تا پشت در اتاق بختیار نیز نفوذ كردیم ولی هرچه تلاش كردم نتوانستم وارد اتاقی كه بختیار در آن حضور داشت بشوم، تا چهار ماه در زندان داشتم دیوانه می شدم كه چطور نتوانسته ام یك در را باز كنم تا اینكه در دادگاه قاضی عكسهای مربوط به در اتاق را نشان داد كه از لایههای آهن ضد آتش تشكیل شده است لذا متوجه شدم كه تلاش برای بازكردن آن بیهوده بوده است.

۱ قران = ۵ عباسی = ۲۰ شاهی = ۱۰۰ دینار
پس از روی کار آمدن پهلوی اول واحد پول ایران از قران به ریال تبدیل شد. البته یک ریال اندکی کمتر از یک قران ارزش داشت ( هر ۱۰۰ قران معادل ۱۱۷.۵ ریال بود). شما برای راحتی کار قران و ریال را برابر بگیرید. ارزون بوده ، نه؟
صادق قطبزاده اصفهانی فردی است كه اظهارات ضد و نقیضی در مورد او وجود دارد. بررسی منابع و اسناد نشان میدهد كه او زندگی پرفراز و نشیبی داشته است. وی در بهمن سال ۱۳۱۵در تهران به دنیا آمد. از دوران نوجوانی زمانی كه در مدرسه دارالفنون مشغول تحصیل بود وارد فعالیتهای سیاسی شد. در این زمان، او هفده سال داشت و اندكی از كودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ گذشته بود كه به جبهه ملی پیوست. تلاشهای سیاسی قطبزاده در انجمن اسلامی دانشجویان كه یكی از فعالترین گروههای سیاسی آن زمان بود برای او دردسرساز شد و دو بار دستگیری و زندانی شدن را برای او به دنبال داشت. در سال ۱۳۳۷ ، قطبزاده در سن ۲۲سالگی برای ادامه تحصیل به آمریكا رفت و از همان آغاز كار با دانشجویان به فعالیت سیاسی پرداخت.وی در شهریور ۱۳۳۹ ،همزمان با تجدید فعالیت جبهه ملی دوم به همراه هفده نفر از دانشجویان ایرانی طرفدار این تشكل در برابر ساختمان سازمان ملل در نیویورك تظاهراتی علیه شاه ترتیب داد. همچنین او در دی ماه همان سال، در مراسم جشنی كه از سوی اردشیر زاهدی، سفیر وقت ایران در آمریكا و شهناز پهلوی، در هتل «استتلر» واشنگتن برگزار شده بود، سخنرانی تندی علیه نظام شاهنشاهی كرد كه موجب زد و خورد شدیدی بین هواداران شاه و قطبزاده و دوستانش و سرانجام دستگیری آنها شد. قطبزاده در این درگیری، زاهدی را مضروب كرد. این مسئله برای عوامل رژیم گران تمام شد به همین خاطر با توجه به توصیههایی كه صورت گرفت، حكم اخراج قطبزاده با گرفتن پاسپورت او در سال ۱۳۴۱ صادر شد. به دنبال اخراج وی از آمریكا، قطبزاده پی در پی به كشورهای آسیایی و خاورمیانه و آفریقا مسافرت میكرد.وی در سال ۱۳۴۶ ، بار دیگر به آمریكا بازگشت اما باز هم از آمریكا اخراج شد و به ناچار به كانادا رفت. در سال ۱۳۴۹ دوباره به اروپا و خاورمیانه بازگشت. از این تاریخ به بعد، همه فعالیتهای او منحصر به انجمن اسلامی دانشجویان در اروپا و نهضت مقاومت ملی فلسطین شد.
تلاشهای سیاسی قطبزاده از دید مأموران ساواك پنهان نماند و گزارشهای متعدد از او برای سازمان اطلاعات و امنیت كشور ارسال میشد. در یكی از این گزارشها از او به عنوان رهبر مذهبی دانشجویان اسلامی در پاریس یاد شد.او همزمان با این اوضاع توانست نهضت آزادی ایران را در خارج از كشور در اروپا و آمریكا سازماندهی كند.قطبزاده، مؤسس نهضت آزادی در واشنگتن بود ساواك همواره به دنیال او بود و حتی یك بار در سال ۱۳۵۳، برادر او را در ایران دستگیر كردند و به مدت شش ماه در زندان گروگان نگه داشتند تا او خود را به ساواك معرفی كند اما این كار بینتیجه بود. در سال ۱۹۶۹ساواك، شخصی به نام «بولیك خان» را مأمور میكند كه دست به ترور قطبزاده بزند كه این نقشه در فرانسه فاش شد وی برای اینكه از دست مأموران امنیتی در امان بماند، از نام مستعار استفاده میكرد. بنا بر منابع ساواك او برخی مواقع خود را «صادق قدسباده اصفهانی» و در موقعی دیگر خود را فانی معرفی میكرد . او در سفرهای اروپایی خود با محافل حزبی فراوانی در ارتباط بود. گزارشها حاكی از این است كه قطبزاده با سران احزاب كمونیست فرانسه و ایتالیا و همچنین با سرویس مخفی لیبی نیز همكاری نزدیك برقرار كرد .
وی پس از قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ و تبعید امام خمینی به تركیه، فعالیت زیادی كرد تا امام را از تركیه به عراق انتقال دهند. در سال ۱۳۴۳ به همراه چند تن از دوستانش به خاورمیانه عربی رفت و در آنجا مقدمات مبارزه مسلحانه علیه رژیم ایران را فراهم آورد. البته او در این زمینه همكاری خوبی با امام موسی صدر نیز داشت اما در عین حال اختلافاتی را با برخی از انقلابیون از جمله «جلالالدین فارسی» پیدا كرد. قطبزاده، مسافرتهایی به نجف نیز داشت و با مبارزان مقیم عراق جلسات متعددی را برگزار كرد. در خصوص نحوه تعامل قطبزاده با انقلابیون، گزارشهای متعددی در دست است. برخی از عناصر و چهرههای مبارز در خاطرات خود، با ابراز تردید در مورد صداقت قطبزاده در دوران مبارزه، مطالبی را مطرح كردند. مهمترین نكتهای كه نشان از بدبینی عناصر انقلابی نسبت به خلوص قطبزاده در دوران مبارزه دارد، نوع تعامل مرحوم سیدمصطفی خمینی با اوست. سیدحمید روحانی در این زمینه در كتاب خود مینویسد بارها به من و دیگر برادران روحانى توصیه مىكرد كه از هرگونه همكارى و حتى دیدار با قطبزاده بپرهیزیم و خود نیز از آن شب كه قطبزاده در منزلش بود، تا روزى كه به شهادت رسید، دیگر حاضر نشد كه با او روبهرو شود و تلاشهاى همهجانبه آقاى قطبزاده براى فقط یك ساعت دیدار و گفتوگو با آن شهید آگاه، با شكست روبهرو گردید .
زمانی كه امام در پاریس به سر میبرد. قطبزاده تلاش كرد كه نظر ایشان را برای اقامت در ایتالیا جلب كند و حتی در این زمینه با حزب كمونیست ایتالیا نیز گفتوگوهایی را داشت اما نتیجهای نگرفت. وی در حین بازگشت امام به میهن، همسفر پرواز انقلاب شد و مدتی بعد به عضویت شورای انقلاب درآمد. او از این پس به عنوان یكی از كارگزاران نظام به نقش آفرینی پرداخت.در ۲۳ تیر ماه ۱۳۵۸ سازمان رادیو ـ تلویزیون دولتى (صداوسیما) داراى یك شوراى عالى مركب از محمد موسوى، محمد خاتمى، صادق قطبزاده (مدیرعامل)، عبدالرحیم گواهى و ابراهیم پیراینده شد. كمی بعد، بهزاد نبوی، علی لاریجانی، حسن روحانی و سیدرضا زوارهای نیز به عضویت آن درآمدند و با رأی همین شورای سرپرستی در سال ۱۳۵۸، صادق قطبزاده به عنوان اولین رئیس سازمان صداوسیما آغاز به کار كرد .در مورد نحوه كاركرد قطبزاده در صداوسیما، حرف و حدیثهای فراوانی وجود دارد. برآیند این اظهارات نشان میدهد كه عملكرد او در این نهاد، نه موجباب رضایت خاطر انقلابیون را فراهم آورده و نه انقلابیون و حتی نیروهای مخالف نظام را راضی نگه داشته است.از یك طرف انقلابیون بودند كه او را به روابط نزدیك با ملیگراها و رعایت نكردن شئونات اسلامی متهم میكردند. در زمان مدیریت او بر صداوسیما، امام خمینی كه از پخـش برنامههاى خلاف اسلام ناراحت شده بـودند، نامهاى تنظیـم كردند. بخشـى از این نامه چنیـن بـود: به... آقاى قطبزاده بگـویید مگر شما التزام به مسائل اسلامى ندارید؟ مگـر شما متعهد نسبت به قـرآن نیستیـد؟ انقلاب ما انقلاب اسلامـى است، چرا باید برنامههاى خلاف اسلام از صداوسیما پخـش شـود.
نیروهای ملی و مذهبی هم از او دل خوشی نداشتند. به اعتقاد برخی از آنان، رادیو و تلویزیون در زمان ریاست قطبزاده در چند ماه آخر دوره خدمت دولت موقت، تبدیل به بلندگوی اصلی ضد دولت و نخستوزیر شده بود. نیروهای ضد انقلاب هم او را تحت عنوان سانسورچی معرفی می كردند و در بسیاری از مقالات خود كه در روزنامه و نشریات به چاپ می رسید از این موضوع انتقاد میكردند. با به عهده گرفتن سرپرستی صداوسیما از سوی قطبزاده، وی شروع به تسویه حساب تعداد زیادی از كاركنان كرد و به علت اینكه فشارهای گروههای سیاسی در آن زمان بر رادیو و تلویزیون و سرپرستی آن به دلیل سانسور زیاد بود مجبور شد برای حمایت از خود طومارهای چند صد متری در سراسر ایران امضا كند. همزمان او عهدهدار وزارت خارجه شد و زمانی كه بنیصدر به عنوان كفیل وزارت خارجه از سمتش كنار رفت، قطبزاده جای او را گرفت. وی در جریان گروگانگیری سفارت آمریكا، مانور زیادی از خود نشان داد. روابط ایران و آمریكا در آن زمان به شدت به تیرگی گراییده بود و از سوی دیگر فضای مسموم تبلیغاتی علیه ایران در عرصه بینالمللی ایجاد شده بود. بنابراین بازیگران عرصه سیاست خارجی ایران از جمله قطبزاده باید تلاش مضاعفی را برای تغییر این شرایط صورت میدادند. زمزمههایی در رسانههای خارجی مبنی بر دیدار مقامات ایران و آمریكا و ارائه راهحل تازه در این زمان منتشر شد. اما صادق قطبزاده در مصاحبه با «رویترز» میگوید: «شخص اینجانب و وزارت خارجه هیچ گونه تماس مستقیم و یا غیرمستقیم با آمریكا نداشتهایم و راهحل تازه، همان مطالبی است كه بارها گفتهایم». اشاره قطبزاده به استرداد شاه و اموال او به ایران است . این مسئله همان چیزی بود كه از سوی دانشجویان خط امام به عنوان شرط تحویل گروگانها به آمریكاییها عنوان شده بود. چند سال بعد، «گری سیك» مشاور سابق امنیت ملی كاخ سفید آمریكا، در كتابش از دیدار سه ساعته قطبزاده، وزیر وقت امور خارجه ایران و «همیلیتون جردن» رئیس كاركنان كاخ سفید در ۲۸ بهمن ۱۳۵۸(۱۶ فوریه) در پاریس خبر داد. وی در پاسخ به پرسش جردن كه چگونه میتوان این بحران را با صلح و آرامش و حفظ حیثیت طرفین پشت سر گذاشت گفت: راهحل، ساده است. من پسر خوبی برای آمریكاییها هستم. شما شاه را بكشید. قطب زاده تلاش های بسیاری برای حل مسئله گروگان های امریکایی انجام داد. البته تمامی تلاشهای قطبزاده برای این موضوع تا حدود زیادی برای كسب وجهه برای او جهت شركت در انتخابات ریاستجمهوری مربوط میشد.

وی در ۸ دی ۱۳۵۸ خود را رسماً كاندیدا كرد. صادق قطبزاده علت نامزدی خود را چنین برشمرد: رئیسجمهور باید كسی باشد كه شناخت كامل از رهبری داشته باشد و اهداف و طرز تفكر رهبری را بداند و هماهنگ با خصوصیات رهبری باشد. وی در ادامه افزود: من به علت اینكه سالهاست در این مسائل آشنایی دارم، احساس میكنم كه میتوانم نظریات رهبری را با قاطعیت دنبال كنم به همین خاطر كاندیدای ریاستجمهوری هستم. سرانجام انتخابات اولین دوره انتخابات ریاست جمهوری برگزار و پس از شمارش آرا مشخص شد كه صادق قطبزاده، در رتبه هفتم كاندیداها و با كسب ۴۸۵۴۷ رأی قرار داد. این تعداد رأی از عدم تمایل مردم نسبت به او حكایت میكرد. وی كمكم از همه مناصب كنار گذاشته شد. قطبزاده از این پس در پی این بود كه خود را اثبات كند بنابراین درصدد انتشار روزنامهای به نام «والعصر» برآمد اما نتیجهای نگرفت. او كمی بعد در محافل مخالفان انقلاب سر و سری پیدا كرد.
از این به بعد بود كه وی با موضوع كودتا، درگیر شد. او به انحای مختلف با كودتاهایی كه در ایران علیه نظام جمهوری اسلامی شكل گرفت ارتباط داشت. كودتای نخست، مربوط به گروه برانداز «پارس» بود كه مخفف «پاسداران رژیم سلطنتی» است. عامل این گروه شخصی بود به نام آرمین، با نام مستعار «آرش» كه با خانواده پهلوی و قطبزاده در ارتباط مستقیم بود. دومین گروه برانداز گروه « نمارا» بود كه از سوی شخصی به نام سرهنگ رضازاده كه مستقیماً با اسرائیل در تماس بود، رهبری میشد. گروه سوم « نیما» نام داشت كه با سازمان جاسوسی «سیا» جبهه ملّی و دكتر منوچهر شایگان مستقیماً در ارتباط بود. این افراد حتی كابینه خود را هم تشكیل داده بودند. گروه چهارم از كودتاچیان، گروه «نجات انقلاب ایران» بود كه تحت رهبری قطبزاده اداره می شد .
ماجرای قطبزاده در واحد اطلاعات سپاه پیگیری شد و دادگاه انقلاب ارتش به دلیل اینكه موضوع براندازی نظام مطرح بود و با تعدادی از نظامیان نیز ارتباط داشت، نكات مورد نیاز واحد اطلاعات سپاه را كه عبارت بود از شنود مكالمات تلفن قطبزاده و همچنین ارتباطات این فرد در داخل و خارج كشور از دادگاه گرفت و پس از حدود یك سال و نیم فعالیتهای اطلاعاتی مشخص شد كه قطبزاده درصدد ایجاد یك جریان براندازی است. او در یك بعدازظهر كه در خانه مسكونیاش با معشوقهاش سرگرم استعمال مواد مخدر بود، دستگیر شد. البته وی حركتهای خود را برای براندازی نظام جمهوی اسلامی نمیداند و در دفاعیات خود میگوید: «اینجانب هرگز نخواستم كه نظام جمهوری اسلامی را براندازم، اصلا مسئله براندازی نظام جمهوری اسلامی مطرح نبود، بلكه به نظر من، برعكس بود. یعنی نجات انقلاب و جمهوری اسلامی ایران از دست كسانی كه به نظر اینجانب صلاحیت حكومت را ندارند».
نامزد فرانسوی قطبزاده كه به اعتقاد او زندگی قطبزاده تراژدی بوده است، میگوید: «من به عنوان كسی كه همیشه با او مخالف بودم، خیلی دلم میخواهد كه در یك فرصت آن قدر اطلاعات به دست آورم كه داستان كشته شدن او را باز كنم. او در كتاب خاطراتش نوشته كه صادق چند روز پیش از دستگیری تلفن كرد و گفت: لباسهای مناسب آماده كن و منتظر باش كه مجال بزرگی دست داده. پرسیدم چه كار میخواهی بكنی. گفت: من ماهی حوض نیستم باید برویم در اقیانوس. دختر فرانسوی میگوید: به او گفتم كه صادق، شنا بلدی؟! پس از پیدا شدن مدارك و اسنادی كه حاكی از دست داشتن قطبزاده در كودتا علیه نظام بود، او در تاریخ ۱۷ فروردین ۱۳۶۱ بازداشت شد.وی در بازجوییهای خود به این مسئله اعتراف كرد كه گروهی از افسران نظامی با او در خصوص مسئله كودتا دیدار و گفتوگو كردند و او به طور اجمالی این مسئله را پذیرفت و بعد از مدتی، بحث محاصره منزل و در ادامه موضوع انفجار بیت امام به صورت بمبگذاری یا انفجار از راه دور پیش آمد. البته قطبزاده در اعترافات خود عنوان میكند كه با به خطر انداختن جان امام، مخالف بوده و میخواسته جلوی این مسئله را یگیرد اما با تصرف صداوسیما و سپاه پاسداران و دیگر نهادها مشكلی نداشته است. وی دومیلیون و دویست هزار تومان در اختیار كودتاچیان قرار داد و سیدمهدی مهدوی (امام جماعت مسجد قلهك) و عبدالرضا حجازی با آیتالله شریعتمداری نیز موضوع را در میان میگذارد و این مرجع تقلید با احتیاط با این قضیه برخورد كرده و بنا به اظهارات قطبزاده بعد از پیروزی كودتا حاضر به تایید این اقدام بود . قطبزاده براى كودتا یك سال و نیم فعالیت و پس از دستگیرى اعلام كرده بود كه «آمادهام حرفهایم را در مصاحبه تلویزیونى بگویم اما به شرط اینكه مرا فوراً یا اعدام كنید یا عفوم كنید». در تاریخ ۲۳ مرداد ۱۳۶۱ دادگاه انقلاب اسلامی ارتش برای رسیدگی به اتهامات قطبزاده تشكیل جلسه داد. اتهامات او عبارت بودند از: برقراری ارتباط و همكاری با جند نفر نظامی برای حمله به مقر امام خمینی، اعزام نمایندگی به خارج از كشور جهت گرفتن پول و اطلاعات، فرستادن سیدمهدی مهدوی به عنوان نماینده به عربستان سعودی برای گرفتن پول و اعزام نمایندگی نزد آیتالله شریعتمداری برای جلب همكاری و تأیید وی و تهیه نقشه چگونگی انهدام بیت امام و تهیه طرح و به عهده گرفتن رهبری عملیات تسخیر مراكز سپاه، كمیتهها، رادیو و تلویزیون در سال ۶۱ كه از اهداف او بود. سرانجام پس از ۲۴ روز كه دادگاه انقلاب ارتش برای رسیدگی به پرونده و صدور رأی نهایی برای صادق قطبزاده وارد شور شده بود، رأی خود را دایر بر اعدام وی به جرم اقدام جهت براندازی حكومت جمهوری اسلامی ایران، ترور شخصیتهای مملكتی و در رأس آنها ترور رهبر انقلاب امام خمینی صادر كرد و حكم صادره پس از تأیید دادگاه عالی قضایی به مرحله اجرا درآمد. قطب زاده روز ۲۴ شهریور ۱۳۶۱اعدام شد.

شاه طهماسب پس از ۵۴ سال سلطنت پرماجرا و شکوفا، در ۱۵ صفر ۹۸۴ ه.ق درگذشت، و متعاقب آن نظام حکومتي صفويه با آشفتگي ها مواجه شد. دولت عثمانی در مدت سلطنت ۱۶ ماهه شاه اسماعيل دوم، اوضاع ايران را دقيقاً بررسی می کرد و منتظر فرصت می بود. به محض دريافت خبر مرگ شاه اسماعيل ثانی در ۱۳ رمضان ۹۸۵ ه.ق، به تجاوز و تهاجم دست زدند،. و بی علت شهرهای آذربايجان غربی را اشغال کردند. با ادامه تاخت و تازها، مدت ۱۲ سال شهرهای قفقاز و آذربايجان، شرق و غرب ايران را به خاک و خون کشيدند. سرانجام با امداد تاتارها و کمک ازبکها،شرايط صلح ۹۹۷ هجری را به دولت صفويه تحميل کردند.
هاوارد باسکرويل آموزگاری آمريکايی بود که جان بر سر مشروطه ايرانی گذاشت. او به سال ۱۸۸۵ ميلادی در شهر نورث پلات از ايالت نبراسکا زاده شد و چند روز پيش از بيست و چهار سالگی در جريان محاصره شهر تبريز به هنگام استبداد صغير کشته شد.
باسکرويل دانش آموخته مدرسه علوم دينی مشهور پرينستون بود و بلافاصله پس از پايان دوران تحصيلش برای آموزگاری در مدارس مذهبی به ايران سفر کرد. در آن زمان آمريکايی ها به واسطه موسسات مذهبی چند مدرسه و بيمارستان در ايران ايجاد کرده بودند که يکی از آنها مدرسه «مموريال اسکول» در تبريز بود.
اين مدرسه که در سال ۱۸۹۱ م گشايش يافت و مسيحيان پروتستان بر آن مديريت داشتند به باسکرويل پيشنهاد داد به مدت دو سال در آنجا درس بدهد.
درس هايی که باسکرويل در مموريال اسکول تدريس می کرد شامل تاريخ عمومی جهان و حقوق بين الملل بود. او در دوران آموزگاريش با آزادی خواهان تبريز آشنا شده بود و خصوصا با سيد حسن شريف زاده معلم عربی مدرسه دارای روابط صميمانه ای بود. مرگ شريف زاده تاثير قابل توجهی بر معلم آمريکايی گذاشت.
در اين ايام که مصادف با اتفاقات انقلاب مشروطيت بود، شهر توسط نيروهای دولتی به محاصره درآمد و راه های ورود به شهر بسته شد، بدين سبب در تبريز قحطی وحشتناکی روی داد و مردم روزگار سختی را می گذراندند.
باسکرويل که در آمريکا دوره نظامی گری ديده بود با جمع آوری گروهی از جوانان مشروطه خواه در حياط ارگ تبريز به آنان آموزش های سپاهی گری می داد و آنان را برای جنگ احتمالی آماده می کرد.
جوانان دسته خود را «فوج نجات» ناميده بودند و باسکرويل از آنها پيمان گرفته بود که در هر جنگی که رخ دهد، پيشرو باشند و چون به دشمن نزديک شوند در بند سنگر نبوده، فدايی وار به دشمن يورش ببرند.
در اين ميان مقام های آمريکايی تلاش می کردند باسکرويل را قانع کنند که خود را در مسائل سياست داخلی کشور ديگر - ايران - درگير نکند؛ اما اين تلاش ها بی ثمر بود و آموزگار آمريکايی تصميم خود را برای برداشتن سلاح گرفته بود.
بنا به برخی گزارش های دوران مشروطه، نمايندگان انجمن و ستارخان به باسکرويل نصيحت کردند که ما از شما بی اندازه خرسنديم ولی نمی خواهيم در راه آزادی ايران زيانی به شما برسد و دوست داريم شما به جايگاه خود در مدرسه باز گرديد، اما او به اين سخنان گوش نداد.
چندی بعد که نبرد 'شنب غازان' در تبريز پيش آمد، باسکرويل از ستارخان درخواست کرد که گروه او که به فوج نجات معروف بودند در اين جنگ پيشتاز باشند، سردار نيز آن را پذيرفت.
باسکرويل برای تجهيز گروه خود کسانی را نزد ستارخان فرستاد و خواستار توپی شد، ولی سردار به علت نا آزمودگی وی و يارانش از دادن توپ خودداری نمود و به آنها چنين پاسخ داد که "می رويد آمريکايی را به کشتن می دهيد و توپ را به دشمن گزارده، می گريزيد."
با اين شرايط بود که نبرد 'شنب غازان' در محله قره آغاج تبريز روی داد و باسکرويل و يارانش پيشاپيش همه در اين نبرد شرکت کردند. در همان درگيری های اوليه آموزگار آمريکايی به ضرب تنها يک گلوله که بر قلبش نشست کشته شد.
جسد او را هم رزمانش از ميدان نبرد بيرون آورده و به تبريز فرستادند. مرگ باسکرويل برای تبريزيان سخت ناگوار بود چرا که او ميهمان به شمار می آمد. مردم تبريز برآن شدند تا در يک مراسم با شکوه وی را به خاک بسپارند. مجاهدان و پيشوايان، شاگردان باسکرويل و آمريکاييان تبريز، پيکر او را تشييع کردند و در گورستان آمريکاييان به خاک سپردند.
کسروی در توصيف مراسم تشييع پيکر وی چنين می نويسد:
".. شاگردان باسکرويل و دسته فداييان او و ارمنيان گرجيان و آمريکاييان و همه آزادی خواهان از بزرگ و کوچک با دسته های گل پيرامون جنازه را گرفته روانه شدند.همه را اندوه گرفته، پژمرده و افسرده می بودند. ميانه راه در چندجا پيکره برداشتند و چون جنازه بدينسان به گورستان آمريکاييان رسيد، در آنجا يک رشته گفتارهايی رانده شد و شور و خروش سترگی برخاست.از کسانی که به گفتار پرداختند بارون سدراک از آزادی خواهان ارمنی می بود و چنين گفت: من اکنون بی گمان شدم که مشروطه ايران پيش خواهد رفت زيرا خون پاک اين جوان بی گناه در راه آن ريخته گرديد.."
انجمن تبريز می خواست پولی به آمريکا برای مادر باسکرويل بفرستد اما آمريکاييان مقيم تبريز به آن رضايت ندادند. در عوض تفنگ وی همراه با يک تخته فرش نفيس که تصوير باسکرويل بروی آن نقش بسته بود، برای مادرش فرستادند.
راجع انتخابات مجلس آینده می خواهم صحبت کنم. نهضت آزادی اولین گروهی خواهد بود که با مقابله با استبداد و رجعت طاغوت خواهد پرداخت. اما آرمان مشترک، یعنی مثلث مقدس آزادی ملت، استقلال مملکت، استقلال جمهوری اسلامی با دو اصل مقدس دیگر، یعنی حاکمیت ملی و اجرای قانون اساسی، مخمسی تشکیل می دهند که پنج ضلع آن وابستگی ملازم متقابل با هم داشته، حیات و قوامشان در گروی انتخابات آزاد می باشد.
اگر ما مجلس آزاد مستقلی نداشته باشیم که متعلق و منبعث از تمام ملت باشد، دیر یا زود جمهوری اسلامی مانند سلف خود مشروطیت سلطنتی با حفظ صورت و عنوان، تبدیل به نوعی استبداد و نظام طاغوتی متکی به استیلای خارجی خواهد شد. همیشه و همه جای دنیا استبداد از روزی شروع شده است که یک شاه، یک خاندان، یک طبقه و حتی یک مکتب خواسته است ولو با حسن نیت و به قصد خدمت، خود را یگانه مالک، یگانه مسئول و یگانه مامور بر سایرین تصور و بر جامعه تحمیل نموده، وقعی به رضایت و رای مردم ننهد. در حالیکه مجلس های شورای واقعی و آزادی های اجتماعی، آخرین و بلکه یگانه سنگرهای استقلال کشورها و ضامن بقاء و سعادت ملت ها هستند.
شما نمایندگان محترم و کسانی که زمام امور، فعلاً در اختیارشان است، دو راه در پیش دارید:
اجرای انتخابات در شرایط و جو حاضر
انجام انتخابات واقعاً آزاد و ملی بر طبق قانون اساسی
بدیهی است که در شرایط حاکم و محیطی که روزنامه ها و رسانه های گروهی، راهپیمایی ها و اجتماعات، محاکم و منابر، نهاد ها و جمعه ها حالت انحصاری یک طرفه داشته، مخالفین و معترضین و غیر موافقین، محروم از روزنامه و اجتماعات و سخنرانی های عمومی باشند و در صورت نامزد انتخابات شدن، نگران از حملات و خطرات شدید، خصوصاً در شهرستان ها باشند، با چنین احوال و اشکالات، هیچ انتخاباتی را هیچ آدم منطقی منصف، انتخابات آزاد نخواهد گفت.
عکس العمل طبیعی و معنی دار مردم اگر به حال خود گزارده شوند، تعلل و تقلیل مشارکت است، بنابراین از پشت این تریبون اعلام می نمایم که انتخابات خالی از آزادی و نظارت ملی و مجلس حاصل از آن فاقد کمترین اثر برای اهداف فوق و عاری از اعتبار و ارزش از نظر شرعی و قانونی و حقوقی بوده، هر اکثریتی که آورده شود و هر ادعایی که از استقلال و تایید مردم بنمایند، مردود و باطل است.
انتخابات واقعاً آزاد این است که اسماً و رسماً به دور از تبعیض و تظاهر و از هم اکنون که چند ماه به زمان انتخابات مانده است، اعلام و اجرای آزادی گردیده، اجازه نطق و نوشتن و گرد آمدن، آن طور که قانون اساسی و قانون مطبوعات مقرر داشته است به موافق و مخالف داده شود؛ همه افراد ملت در اظهار عقیده و انتقاد و اعتراض در انتخابات نمایندگان خود آزاد باشند و از تهمت و تهدید...
(در این لحظه نطق پیش از دستور مهندس بازرگان به دلیل اعتراض شدید و شعارهای مرگ بر بازرگان نمایندگان و سکوت رضایت آمیز آقای هاشمی رفسنجانی رییس وقت مجلس نا تمام می ماند)
تاریخ دو سده اخیر ایران سرشار از حوادث مهمی است که به دلیل فقر تاریخ نگاری معاصر مسکوت یا ناشناخته مانده است. تاکنون دربارهقحطی بزرگ سالهای ۱۹۱۷-۱۹۱۹میلادی در ایران چیز زیادی نمیدانستیم و اهمیت و جایگاه بزرگ این حادثه را در تعیین سرنوشت جامعه ایران، بهویژه صعود حکومت پهلوی، نمیشناختیم. اینک به همت دکترمحمدقلی مجد میتوانیم با نخستین پژوهش جدّی درباره این حادثه سرنوشتساز آشنا شویم. انتشارات دانشگاهی آمریکاچهارمین پژوهش دکتر مجد را منتشر کرده است:قحطی بزرگ و نسل کشی در ایران،۱۹۱۷_۱۹۱۹
دکتر مجد، بر اساس اسناد غنی موجود درمرکز اسناد ملّی ایالات متحده آمریکا ، تصویری هولناک از ایران در سالهای جنگ اوّل جهانی و پس از آن به دست داده است. اسناد علنی شده دولت آمریکا درباره دوره تاریخی فوق، که در کتاب دکتر مجد برای نخستین بار عرضه میگردد، ثابت میکند که بزرگترین نسلکشی سده بیستم میلادی در ایران رخ داد و ایران بزرگترین قربانی جنگ اوّل جهانی بود. طبق تحقیق دکتر مجد، در طول سالهای ۱۹۱۷-۱۹۱۹ بین هشت تا ده میلیون نفر از مردم ایران در اثر قحطی یا بیماریهای ناشی از کمبود مواد غذایی و سوءتغذیه از میان رفتند و جمعیت ایران به شدت کاهش یافت.
محمدقلی مجد به بررسی علل این قحطی نیز پرداخته ودولت بریتانیا را به عنوان عامل و مسبب اصلی این نسلکشی بزرگ تاریخ شناسانده است. قحطی در زمانی رخ داد که ایران در زیر سلطه ارتش اشغالگر بریتانیا بود. در آن زمان، ایران تأمینکننده اصلی مواد غذایی و سورسات مورد نیاز ارتش بریتانیا در منطقه بهشمار میرفت وبخش مهمی از محصولات کشاورزی ایران بهوسیله ارتش بریتانیا و پیمانکاران آن خریداری میشد. این سیاست سبب کاهش شدید مواد غذایی در ایران شد. عجیبتر اینجاست که ارتش بریتانیا مانع از واردات مواد غذایی از بینالنهرین و هند و حتی از ایالات متحده آمریکا به ایران میشد. در حالیکه در بینالنهرین (عراق) و هند وفور غله وجود داشت، در میانه این دو سرزمین، ایران از کمبود غله در رنج بود. در این سالها، دولت بریتانیا ایران را از درآمدهای نفتی خود نیز محروم کرد. بهطور خلاصه، به تعبیر دکتر مجد، بریتانیا از قحطی و نسلکشی در ایران به عنوان ابزاری برای سلطه بر سرزمین ما بهره برد.
دکتر محمدقلی مجد محقق ایرانی مقیم ایالات متحده آمریکاست. در سال ۱۳۲۴ش. به دنیا آمد. تحصیلاتش را در دانشگاههای سن اندریو (۱۹۷۰) و منچستر (۱۹۷۵) و کرنل (۱۹۷۸) با درجه دکترا به پایان برد و در حال حاضردر دانشگاههای مختلف آمریکا، از جمله دانشگاه پنسیلوانیا، تدریس می کند.
فصل دوم و سوم کتاب قحطی بزرگ و مرگ میر در ایران
داده بان با تمامی استدلال ایشان موافق نیست.
کمال یاسینی ضارب مفتح در دو ملاقات حضوری که بعد از دستگیری و پیش از اعدام داشت، چگونگی و محل کشته شدن مفتح را برای اعضای خانوادهاش به شرح زیر تشریح کرده بود.
بعد از آن که مفتح از ماشین پیاده میشود و به سمت دانشکده میرود، کمال به طرف او شلیک میکند. تیر اول به پای مفتح اصابت میکند و او شروع به فرار میکند. نرسیده به پله های جلوی ساختمان، تیر دوم به شانه او اصابت میکند. بالای پلهها، قبل از این که مفتح در را باز کند و وارد ساختمان دفتر کارش شود به عقب بر میگردد که ببیند کمال کجاست. کمال تیر سوم را شلیک میکند که به سر او میخورد و منجر به مرگش میشود.
در طول مسیر تعقیب و گریز، مفتح فریاد میزند که منو نکش، هر چه بخواهی به تو میدهم. و کمال هم در جواب میگوید: «مگر نمیگویید شهادت بالاترین چیزهاست. میخواهم تو را شهید کنم و به بهشت بفرستم.»
اعضای گروه فرقان قبل از عملیات چندین مرتبه با پاسداران محافظ وی تماس گرفته بودند و به آنها گوشزد کرده بودند که عنقریب مفتح را مجازات خواهند کرد و از آنها خواسته بودند که دخالتی در این امر نکنند.
پدر یکی از پاسداران کشته شده در عملیات مزبور نیز بعدها در گفتگو با یکی از بستگان کمال یاسینی، روی تماس فرقان با پسرش تأکید کرده بود .
در روز ۱۳ اسفند ۵۸، هفت عضو گروه فرقان از جمله ۴ نفری که در ترور مفتح شرکت داشتند، اعدام شدند.
ایران و استعمار سرخ و سیاه
این روزها به مناسبت ماه محرم و عاشورای حسینی بار دیگر اذهان متوجه استعمار سیاه و سرخ یا به تعبیر دیگری اتحاد استعمار کهن و نو شده است.استعمار سرخ و سیاهش ، کهنه و نویش، روح تجاوز و تسلط و چپاول دارد و با اینکه خصوصیت ذاتی آنان همانند است، خیلی کم اتفاق افتاده است که این دو استعمار شناخته شده تاریخ با یکدیگر همکاری نمایند، مگر در موارد خاصی ، که یکی از آن ها همکاری نزدیک و صمیمانه و صادقانه هر دو استعمار در برابر انقلاب ایران بخصوص برنامه مترقی اصلاحات ارضی در ایران است. ...........
بقیه در ادامه مطلب

از تاریخ كیش در زمان پیش از اسلام اطلاعات دقیقی در دست نیست. تنها منبع قابل اعتنا در این زمینه نوشته های «نیارخوس» دریاسالار یونانی است كه در سال 325 قبل از میلاد به فرمان اسكندر مامور شد سفری اكتشافی را در سواحل دریای عمان و خلیج فارس انجام دهد. نوشته های نیارخوس دلالت برآن می كند كه وی جزیره كیش یا «اراراكتا» را در قرن چهارم پیش ازمیلاد مورد بازدید قرار داده است. مشخصاتی كه وی ارایه می دهد با مشخصات جزیره كیش انطباق دارد. به طوری كه نیارخوس می نویسد در این جزیره بوستانها و نخلستانهای فراوانی وجود داشته است. در دوره هخامنشیان، كیش مركز عمده صید مروارید بین النهرین و هندوستان بود و بازرگانان بزرگ دنیا به این جزیره رفت و آمد داشتند
دوران عظمت و شكوفایی تاریخ كیش از قرن چهارم هجری، پس از وقوع زلزله در سیراف آغاز شد. پس از آن كه بندر سیراف از رونق افتاد تورانشاه به كمك حكام محلی بنی قیصر در این جزیره بندرگاهی ایجاد كرد و به عمران و آبادانی آن همت گماشت و كیش را به مركز عمده بازرگانی خلیج فارس تبدیل نمود. در دوره اتابكان فارس اهمیت كیش به حدی بود كه والی خلیج فارس در این جزیره سكونت داشت و برتمام جزایر خلیج فارس و دریای عمان حكومت می كرد. طبق نوشته های سیاحان و تاریخ نویسان، در این دوره درآمد كیش بابت عشریه كشتی های تجاری مبالغ بسیار قابل توجهی بوده است
از شواهد و قراین چنین پیداست كه در عصر غزنویان، سلجوقیان، خوارزمشاهیان و مغول جزیره كیش در اوج شكوفایی و رونق و مركز بازرگانی خلیج فارس بوده است. مورخینی نظیر قزوینی، فضل الله بن عبدالله شیرازی، ابن بطوطه و حمدالله مستوفی كه در این دوره از كیش دیدن كرده اند همگی از عظمت، آبادانی و زیبایی كیش سخن گفته اند. بنابر نوشته های مورخین، نام كیش در دوره ایخانیان مغول پیوسته با اسامی ولایات معتبری چون بغداد، شیراز، بحرین و هندوستان آورده می شده و پیوسته پیشوند «دولتخانه» قبل از عنوان كیش ذكر می شده است. علاوه بر این، ویرانه های به جا مانده از شهر حریره در قسمت شمال جزیره نیز از عظمت جزیره كیش در آن دوران حكایت می كند
اهمیت استراتژیك كشور ما به عنوان شاهراه ارتباطی شرق و غرب و نیز موقعیت ویژه كیش در خلیج فارس همواره مورد توجه كشورهای دیگر بوده است. تحولات اقتصادی اروپا در سده های پانزدهم و شانزدهم میلادی، اروپایی ها و از جمله پرتغالیها را متوجه بازارهای مشرق زمین نمود. در اوایل قرن شانزدهم پرتغالیها به منظور تسلط بر بازارهای تجاری هندوستان، عربستان و ایران و با هدف گسترش قلمرو مستعمراتی خویش كشتی های جنگی و بازرگانی خود را به اقیانوس هند گسیل داشتند
در سال 1506 میلادی آلفونس آلبوكرك دریاسالار مستعمره جوی پرتغالی با ناوگانی شامل چهارده ناو جنگی دریای عمان و خلیج فارس را درنوردید وپس از آن كه مسقط و چند بندر دیگر را به آتش كشید در برابر شهر هرمز لنگه انداخت و از امیر هرمز و كیش خواست كه خود را تسلیم و از شاه پرتغال اطاعت نماید. این درخواست پذیرفته نشد و پرتغالیها هرمز و گمبرون را را تصرف كردند، سرنوشت كیش دگرگون شد و عصر انزوا و سكون آغاز گردید. علت این امر این بود كه اهمیت استراتژیك جزیره هرمز به واسطه قرار داشتن بر دهانه خلیج فارس از نظر پرتغالی ها به مراتب بیشتر از جزایر داخل خلیج فارس و از جمله جزیره كیش بود و هرمز می توانست وظیفه دفاع در مقابل یورش و مهاجمین دیگر را به شایستگی انجام دهد
پرتغالیها تا دوره صفویه در كیش حضور داشتند و متاسفانه جز غارت و ویرانی اثر دیگری از خود بر جای نگذاشتند، تا این كه بالاخره شاه عباس صفوی پس از فارغ شدن از جنگ عثمانیها به آزاد ساختن بحرین، هرمز و كیش از تسلط بیگانگان همت گماشت
با این همه هنگامی كه در دهه سوم قرن هفدهم میلادی جزیره هرمز و دیگر جزایر و بنادر ایرانی خلیج فارس، به ایران بازگشت، نه تنها از اهمیت كیش بلكه حتی از اهمیت جزیره هرمز نیز كاسته شد و جای آن را موقعیت جغرافیایی واقتصادی قابل توجه بندر جدید التاسیس عباس گرفت. در این دوران كیش جزیره أی نیمه متروك و منزوی بود و حتی در دوره هایی به جایگاه دزدان دریایی خلیج فارس بدل شد
كیش در دوران ناصرالدین شاه به عنوان تیول به قوام الملك شیرازی – یكی از ایل سالاران متنفذ فارس واگذار شد و او نیز آن را با مبلغ 25000 تومان به محمدرضا خان سطوت الممالك بستكی حاكم لنگه فروخت.
درسال 1340خورشیدی دكتر منوچهر اقبال، این جزیره را به مبلغ نه میلیون ریال از ورثه محمدرضا خان سطوت الممالك بستكی خریداری كرد. در سال 1349 جزیره كیش مورد بازدید هیاتهای كارشناسی ایران و آمریكا قرار گرفت و با توجه به موقعیت جغرافیایی و استراتژیكی مناسب، به عنوان یك مركز بین المللی توریستی - تجاری مورد توجه قرار گرفت. به منظور جلب جهانگردان به این جزیره و تامین آسایش و رفاه آنان، در مهر 1351 سازمان عمران كیش به ثبت رسید. سازمان عمران كیش طرح منطقه توریستی جزیره كیش را با الگو قراردادن جزایر هاوایی و كرانههای شمالی دریای مدیترانه، با هزینه زیادی آغاز كرد و تا پیش از انقلاب فاز اول آن را به همراه بخشی از فاز دوم به اجرا درآورد. با پیروزی انقلاب اسلامی روند فعالیتهای سازمان عمران متوقف شد. در اسفند ماه 1358 شورای انقلاب از حقوق و عوارض گمرگی در جزیره كیش عملا سرفصل جدیدی را در جهت شروع فعالیتهای تجاری و رونق منطقه محروم جنوب كشور گشود. اما مشكلات سالهای پس از انقلاب موجب شد كه این لایحه قانونی تا سالها به اجرا در نیاید. تا این كه در تیر 1368 هیات وزیران در خصوص ورود و خروج كالا و نیز صادرات مجدد و تولید برای صادرات، جزیره كیش را به عنوان منطقه كاملا آزاد تجاری – صنعتی ثبت و اعلام كرد واز این تاریخ به بعد فعالیتهای اقتصادی مجددا در جزیره كیش شروع شد .بالاخره در سال 1371 با تاسیس سازمان منطقه آزاد كیش این جزیره جانی تازه گرفت و دوران توسعه سریع كیش آغاز شد .
برای آنانی كه در جست وجوی بقایایی از تاریخ كهنسال كشور ما هستند، برای دوستداران دریا، خشكی، طلوع و غروب، كیش حرفی برای گفتن دارد.

جمالالدین ابومحمد الیاس بن یوسف نظامی معروف به نظامی گنجوی (حدود ۵۳۷ تا ۶۰2 ه.ق) شاعر داستانسرا سده ششم ایران، بزرگترین داستان سرای منظومههای حماسی عاشقانه به زبان پارسی است که سبک داستان محاورهای را وارد ادبیات داستانی منظوم پارسی کرد.نام پدرش یوسف نام جدش «ذکی» و نام جد اعلایش «موید» بوده و سه همسر و یک فرزند به نام محمد داشتهاست. زادبوم نظامی شهر گنجه (واقع در جمهوری آذربایجان کنونی) میباشد. نظامی سه بار ازدواج کرد. همسر نخستش آفاق، کنیزکی بود که فخرالدین بهرامشاه حاکم دربند به عنوان هدیهای برایش فرستاده بود. آفاق اولین و محبوبترین زن نظامی بود. تنها پسر نظامی، محمد از آفاق بود. وقتی نظامی سرودن خسرو و شیرین را به پایان رساند آفاق از دنیا رفت. در ان زمان محمد هفت سال بیشتر نداشت.عجیب است که دو همسر دیگر نظامی نیز در سنین جوانی فوت کردند و مرگ هر کدام پس از اتمام یکی از آثار او اتفاق میافتاد.نظامی مانند اغلب اساتید باستان از تمام علوم عقلی و نقلی بهره مند و در علوم ادبی و عربی کامل عیار و در وادی عرفان و سیر و سلوک راهنمای بزرگ و در عقاید و اخلاق ستوده پایبند و استوار و سرمشق فرزندان بشر بوده و در فنون حکمت از طبیعی و الهی و ریاضی دست داشتهاست. در پاکی اخلاق و تقوی، نظیر حکیم نظامی را در میان تمام شعرای عالم نمیتوان پیدا کرد. در تمام دیوان وی یک لفظ رکیک و یک سخن زشت پیدا نمیشود و یک بیت هجو از اول تا آخر زندگی بر زبانش جاری نشدهاست. از استاد بزرگ گنجه شش گنجینه در پنج بحر مثنوی جهان را یادگار است که مورد تقلید شاعران زیادی قرار گرفتهاست، ولی هیچکدام از آنان نتوانستهاند آنطور که باید و شاید از عهده تقلید برآیند. این شش دفتر عبارتند از:
مخزن الاسرار، خسرو و شیرین، لیلی و مجنون، هفت پیکر،اسکندرنامه ( شرفنامه و اقبالنامه) که همگی نشان دهنده هنر سخنوری و بلاغت گوینده توانای آن منظومه هاست نظامی از شاعرانی است که باید او را در شمار ارکان شعر فارسی و از استادان مسلم این زبان دانست. وی از آن سخنگویانی است که مانند فردوسی و سعدی توانست به ایجاد و تکمیل سبک و روشی خاص دست یابد. اگر چه داستانسرایی در زبان فارسی به وسیله نظامی شروع نشده، لیکن تنها شاعری که تا پایان قرن ششم توانستهاست شعر تمثیلی را به حد اعلای تکامل برساند نظامی است. وی در انتخاب الفاظ و کلمات مناسب و ایجاد ترکیبات خاص تازه و ابداع معانی و مضامین نو و دلپسند و تصویر جزئیات بانیروی تخیل و دقت در وصف مناظر و توصیف طبیعت و اشخاص و به کار بردن تشبیهات و استعارات مطبوع و نو، در شمار کسانی است که بعد از خود نظیری نیافتهاست.
با وجود آنکه آثار نظامی از نظر اطناب در سخن و بازی با الفاظ و آوردن اصطلاحات علمی و فلسفی و ترکیبات عربی فراوان و پیچیدگی معانی بعضی از ابیات، قابل خرده گیری است، ولی «محاسن کلام او به قدری است که باید او را یکی از بزرگترین شعرای ایران نامید و مخصوصاً در فن خود بی همتا و بی نظیر معرفی کرد. نظامی در بزم سرایی، بزرگترین شاعر ادبیات پارسی است و به جرأت میتوان گفت که او در سرایش لحظههای شادکامی بی همتاست، زبانش شیرین است و واژگانش نرم و لطیف، و گفتارش دلنشین. آن گونه که در بازگویی لحظههای رزم، نتوانسته از فشار بزم رهایی یابد به اشعار رزم نیز ناخودآگاه رنگ غنایی دادهاست.
او همه عمر را به جز سفر کوتاهی که به دعوت قزل ارسلان به یکی از نواحی نزدیک گنجه کرد، در وطن خود باقی ماند تا در سال ۶۰۲ در همین شهر در سن شصت و سه سالگی درگذشت و به خاک سپرده شد. بعضی درگذشت او را بین سالهای ۵۹۹ تا ۶۰۲ و عمرش را شصت و سه سال و شش ماه نوشتهاند.
خمسه یا پنج گنج نظامی شامل :
لیلی و مجنون
هفت پیکر
خسرو و شیرین
مخزنالاسرار
اسکندرنامه مشتمل بر اقبالنامه و شرفنامه