تبليغاتX
داده بان

فردا به دنیا آمدم                                            I was born tomorrow
امروز زندگی می کنم                                                    Today I live
دیروز مرا کشت                                              Yesterday killed me

شعری از پرویز اوصیا ، حک شده بر روی نیمکت پارک همستد لندن.

نوشته شده توسط DADEBAN در جمعه بیست و نهم آذر 1387 |

دستگاه جهت خواندن دعا- نصب شده در خیابانهای اورلاندو آمریکا!!!

نوشته شده توسط DADEBAN در جمعه بیست و نهم آذر 1387 |

نوشته شده توسط DADEBAN در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 |

یک فرد ایرانی شاغل در اداره مهاجرت استرالیا به دلیل باج خواهی جنسی از یک زن چینی در دادگاه محاکمه شد.این مامور سابق اداره مهاجرت استرالیا پس از تلاش برای برقراری رابطه جنسی با یک زن چینی در ازای کمک به صدور ویزای دوست پسر وی ، دستگیر و محاکمه شد.دادگاه بخش بریزبین  استرالیا روز گذشته شاهد تفهیم اتهامات به افشین. الف بود که در سال ۲۰۰۴ از ایران به استرالیا کوچ کرد و در اداره مهاجرت این کشور مشغول به کار شد. سال گذشته یک زن چینی تبار برای دوست پسر خود درخواست ویزا کرد و به این منظور با افشین، ۴۱ ساله، تماس گرفت. افشین به زن چینی گفته: احتمال صدور این ویزا ضعیف است و در عین حال از وی سئوال کرد که آیا حاضر به خیانت به شریک خود می باشد تا کار وی را راه بیاندازد؟! لیونان کیائو، ۲۷ ساله، پس از این ماجرا به پلیس مراجعه کرد و ماموران را در جریان این مساله قرار داد. اکنون مکالمه ضبظ شده ای که در آن افشین پیشنهاد رابطه جنسی در ازای تسهیل فرآیند صدور ویزا را به این زن ارائه داده در اختیار پلیس است.ای بی سی نیوز نوشت: "دادگاه «بریزبین» افشین را به تحمل ۱۸ ماه زندان محکوم کرد اما در صورت خوش رفتاری در زندان این دوران به سه ماه تقلیل خواهد یافت.

اصل خبر

نوشته شده توسط DADEBAN در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 |

۱۸ نوامبر سالگرد خودكشی ۹۱۴ آمریكایی در جونزتاون واقع در كشور گویان (آمریكای مركزی) به اشاره جیم جونز رئیس فرقه مربوط است كه در این روز در سال ۱۹۷۸ محلول سیانور و شربت انگور را سر كشیده بودند. جونز كه در همانجا با گلوله خودكشی كرد اعضای فرقه اش را از ایالات متحده به كشور گویان برده بود تا در آنجا در یك منطقه جنگلی یك «مدینه فاضله» بسازند و به دور از گناه و آلودگی زندگانی كنند. ۲۷۶ تن از این قربانیان، كودك بودند. جیم جونز یك كشیش ساكن ایالت ایندیانای آمریكا بود كه افكار سوسیالیستی داشت. وی از تفسیر انجیل و كتب مقدس دیگر، به نوعی فرضیه عدالت اجتماعی (سوسیالیسم) دست یافته بود و آن را تبلیغ می كرد. چون پیروان او افزایش یافتند، كلیسای خود را مستقل از فرقه های مسیحی دیگر اعلام داشت. وی برضد هرگونه فساد، تبعیض و مشكل تراشی برای خلق خدا بود و در سخنرانی هایش دردهای مردم و نارسایی های جامعه را می شكافت و بیان می داشت. شهرت او در این زمینه باعث شد كه شهردار سانفرانسیسكو وی را دعوت به فسادزدایی از سازمانهای شهر كند و كمیسیون مسكن شهر را به او بسپارد كه جیم با ساختن آپارتمان عمومی به خانه بدوشی در سانفرانسیسكو پایان داد و شهرت اجتماعی كسب كرد. جیم جونز سپس با طرح نظریات خاص خود در زمینه مالیات و بیت المال وارد درگیری با سازمان مالیات بردرآمد دولت فدرال شد و چون احتمال تشكیل پروند قضایی می رفت تصمیم گرفت كه از آمریكا خارج شود و در سرزمینی دیگر، یك منطقه كشاورزی تعاونی به دور از مفاسد دنیوی به وجود آورد. بیش از نهصد تن از اعضای كلیسایش با نظر او موافقت و به كشور گویان (گایانا) مهاجرت كردند و جونزتاون را در آنجا ساختند. در نوامبر ۱۹۷۸ یك گروه دولتی كه در میان آن یك سناتور و یك نماینده مجلس آمریكا، یك مامور سیا و نیز سفیر آمریكا در گویان بود به جونزتاون رفت تا مطمئن شود كه مهاجران به اراده خود در آنجا زندگی می كنند و اگر كسانی باشند كه پشیمان شده و بخواهند به وطن بازگردند، آنان را با خود بیاورند. تنها ۲۰ تن از مهاجران به ترك جونزتاون ابراز علاقه كردند و اعضای آن گروه دولتی آنان را با خود به یك فرودگاه كوچك در همان نزدیكی برد كه در كنار هواپیما، به سوی این جمع تیر اندازی شد و پنج تن از جمله چهار مقام كشته شدند. چند ساعت بعد (همان روز) ۹۱۴ مهاجر دیگر جونزتاون نیز «مرده» یافت شدند كه ظروف حاوی مخلوط سیانور و آب انگور و مدارك دیگر ثابت كرد كه دست به خودكشی گروهی زده بودند و طبق توصیه و اندرزهای جیم جونز به عمر خود پایان داده بودند!. در آن زمان درباره این رویداد بی سابقه مطالب ضد و نقیض بسیار انتشار یافته بود.

نوشته شده توسط DADEBAN در جمعه پانزدهم آذر 1387 |

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی  که روی زمین بود پرسید :  "ببخشید آقا؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"  مرد روی زمین گفت"بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ﹾ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ﹾ۳۷ هستید."  مرد بالن سوارگفت  " شما باید  مهندس باشید."  مرد روی زمین گفت  "بله، از کجا  فهمیدید؟؟"  مرد بالن سوار گفت " چون اطلاعاتی  که شما به من دادید اگر چه کاملا ً  دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع  به قرارم می رسم یا نه؟"

 مرد روی زمین گفت " شما باید مدیر باشید. "  مرد بالن سوار گفت " بله، از کجا  فهمیدید؟؟؟"  مرد روی زمین گقت " چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید  بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند. واقعیت این است که شما هنوز در موقعیت قبلی  هستید؛ هر چند ممکن است من در بیان موقعیت شما چند میلیمتر خطا داشته باشم.

نوشته شده توسط DADEBAN در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 |

در سال های بعد از کودتای ۲۸ مرداد، بسیاری از شنوندگان ترانه غمگین و درعین حال شورانگیز مرا ببوس، بر این تصور بودند که شعر این ترانه را سرهنگ ژاندارمرى عزت الله سیامک از رهبران سازمان نظامی حزب توده ایران، پیش از اعدام در۲۷ مهر ماه ۱۳۳۳در زندان و در وصف سرنوشت غم انگیز افسرانی که اعدام می شدند، سروده است. عده ای دیگر هم فکر می کردند این ترانه را سرهنگ دوم توپخانه محمدعلى مبشری عضو دیگر رهبری این سازمان در وصف سیامک سروده است. به دنبال این شایعه بود که سرانجام مطبوعات به اشاره ساواک نوشتند، سراینده ترانه عاشقانه مراببوس شاعری به نام حیدررقابی است نه سرهنگان حزب توده.
همین افشاگری باعث شد،گذر شاعر و خواننده  این ترانه به زندان تیمور بختیار و سازمان ساواک کشیده شود. شاعر ترانه مرا ببوس «حیدر رقابی» از دوستداران مصدق بود که بعد از کودتای ۱۳۳۲ این ترانه را سرود. عده ای بر این اعتقاد هستند که انگیزه حقیقی سرودن این ترانه «گروه افسران» بود که همگی بعد از کودتای سیاه ۳۲ تیرباران شدند و آهنگساز این ترانه نیز «مجید وفادر» است.
درسال های پس از کودتا؛ گل نراقی نیز چند بار به ساواک احضار شد تا بگوید با چه انگیزه ای مراببوس را خوانده است:« هر بار توانستم بازجوها را قانع کنم که این ترانه را فقط به دلیل زیبایی عاشقانه آن خوانده و اساسا خواننده حرفه ای نیستم. یک بار خواندم و دیگر هم نمی خوانم.» همین بازجویی ها را حیدر رقابی هم پس داد. انکار او دشوار تر از گل نراقی بود، زیرا پس از کودتا مدتی زندانی بود و پرونده سیاسی داشت.
حیدر رقابى با تخلص «هاله» نخستین بار شعر مرا ببوس را در مجموعه «آسمان اشك» در سال ۱۳۲۹ به چاپ رساند. عبدالرحیم جعفرى، مدیر وقت انتشارات امیركبیر و ناشر كتاب فوق مى گوید: «اوایل سال ۱۳۲۹ در كوران مبارزات مردم و دولت و احزاب چپ و راست با جوان پرشورى آشنا شدم به نام حیدرعلى رقابى متخلص به «هاله»، از خویشان بیژن ترقى مدیر كتاب فروشى خیام بود. ملى گرایى بود شوریده و شیفته دكتر محمد مصدق. جوانى بود فروتن و مومن و معتقد و در مبارزات ملى سخت فعال.
دفتر شعرى داشت كه آن را در هزار نسخه به نام «آسمان اشك» چاپ كردم. در این دفتر قطعه شعرى بود با عنوان «مرا ببوس» كه بعد ها مجید وفادار، ویولنیست معروف براى این شعر آهنگى ساخت و پرویز یاحقى با ویولن و حسن گل نراقى با صداى مخملى خود در رادیو ایران آن را اجرا كردند كه اقبال عام یافت و برحسب خواهش شنوندگان به دفعات از رادیو ایران پخش شد.»
اما حقیقت این است که ماجرای ساخت این ترانه به هیچ وجه به کودتا ربطی نداشته است، شاید شاعر آن را تحت تاثیر وقایع سیاسی روز سروده باشد اما آهنگ این ترانه برای موسیقی متن یک فیلم سینمایی ساخته شد . مجید وفادار آهنگساز این ترانه، ماجرا را در مصاحبه‌ای در شماره ۱۴۱۸هفته‌نامه تهران مصور مورخ ۱۱آذر ماه ۱۳۴۹چنین شرح می‌دهد: «... در این دوره من گاه گاهی برای فیلم‌ها هم آهنگ می‌ساختم. یادم می‌آید یكی از این فیلم‌ها «اتهام» نام داشت. تهیه‌كنندگان فیلم از من یك آهنگ نو خواستند و من برای این فیلم آهنگی ساختم كه بعدها به نام «مرا ببوس» معروف شد ... به یاد می‌آورم روزهایی را كه این آهنگ سر زبان‌ها افتاده بود و داستان‌هایی را كه برای آن ساخته بودند. این آهنگ شاید نقطه عطف موسیقی جاز ایران بود. چرا كه بعد از آن خواننده‌های دیگری به رادیو آمدند و موسیقی جاز نضج پیدا كرد... شعر این آهنگ از حیدر رقابی (هاله) بود كه متاسفانه در ایران نماند و برای همیشه بار سفر بست و به آمریكا رفت...»
ترانه «مرا ببوس» برای فیلم «اتهام» ساخته شاپور یاسمی كه در اردیبهشت ماه سال ۱۳۳۵روی پرده رفت، ساخته شد و در یكی از صحنه‌های فیلم توسط خواننده نه چندان معروفی به نام «پروانه» و با لب‌خوانی ژاله علو خوانده شد.
در آن فیلم ژاله علو نقش زنی را داشت كه سزای خیانت شوهر سابقش را داده و پس از كش و قوس داستانی، سرانجام خود را به پلیس معرفی كرده بود. در صحنه فوق كه با دختر كوچكش وداع می‌كند و به سوی زندان و مجازات روانه می‌شود، این ترانه را می‌خواند.
ژاله علو در باره این ترانه گفت:« خانم پروانه خواننده ترک زبانی بود که آن روز ها با ترانه «آن بام بلند» معروف شد و در فیلم اتهام که من به اتفاق ناصر ملک مطیعی در آن ایفای نقش می کردم، به جای من خواند. من در شب جدایی با دخترم کوچکم این ترانه را در متن فیلم لب خوانی می کردم.
 فکر نمی کنم هاله شاعر این ترانه آن را با انگیزه سیاسی و یا برای کودتای ۲۸مرداد سروده باشد. شنیده ام که آن را برای نامزدش و زمانی که می خواسته ایران را ترک کند سروده است. در هر حال فیلم مخاطبان خاصی داشت و با وجودی که مراببوس اثر خوبی شده بود بعد از اکران فیلم چندان به محبوبیت نرسید. چند سال بعد وقتی که  گل نراقی خواننده خوش صدا و با احساس دوباره آن را اجرا کرد و کار از رادیو پخش شد، برسر زبان ها افتاد و در واقع گل نراقی آن را ماندگار کرد.»
علو همچنین درباره داستان این ترانه گفت: «یکی از دلایلی هم که مردم به این ترانه و شنیدن آن راغب شدند، شایعاتی بود که آن را به کودتای ۲۸مرداد و اعدام سرهنگان حزب توده مربوط می کرد. با وجودی که کذب بودن این داستان ها ثابت شده است، هنوز مردم با شنیدن آن به یاد آن سال ها و وقایع سیاسی آن می افتند.در واقع اگر بخواهیم از این ترانه به عنوان یک ترانه ماندگار یاد کنیم، نمی توانیم آن را از این شایعات جدا کنیم.» 
با اكران فیلم مذكور در خرداد ۱۳۳۵این ترانه چندان مطرح نشد، اما آهنگ و شعرش بسیار مورد توجه موسیقی دان‌ها از جمله پرویز یاحقی قرار گرفت.
پوران وفادار، برادر زاده آهنگساز این ترانه، که خودش هم دستی در موسیقی داشت و یکی دو سالی از خوانندگان رادیو بود، می گوید: «هاله شاعر این ترانه به دلیل فعالیت های سیاسی و طرفداری از ملی گراها تحت تعقیب بود و می خواست از کشور خارج شود.عمویم شعر نیمه کاره ای از او داشت که می خواست برایش آهنگی بسازد. شبی که به دیدار عمویم آمده بود تا خداحافظی کند عمویم او ر به داخل خانه می کشاند و از او می خواهد که این ترانه نیمه کاره را تمام کند. او هم که تحت جدایی از نامزدش و وطنش بود این ترانه را به تمام می کند. اما دیگر آن شب نمی تواند تهران را ترک کند و شب را همان جا می گذراند. هفته بعد با کمک دوستان و خانواده از تهران خارج و به سمت آلمان حرکت می کند.» 
او ادامه می دهد:« حدود یک سال بعد از اکران فیلم این ترانه از رادیو با صدای گل نراقی پخش شد. به نوعی من مسبب آن بودم. موقع ساخت قطعه ها گاهی من هم با قطعه می خواندم. من هم آن را می خواندم. یک روز در یک میهمانی خصوصی که آقای گل نراقی هم آنجا حضور داشت به اصرار دوستان این ترانه را خواندم. آن شب چند بار به خواست حاضران این ترانه اجرا شد. گل نراقی هم از آن خیلی استقبال کرد. فردای آن روز، خانم صاحب خانه پیش من آمد و به اصرا شعر مرا ببوس را خواست. هر چه گفتم که این شعر هنوز جایی خوانده نشده و من نمی توانم آن را بدون اجازه به شما بدهم قبول نکرد و دلیل آورد که ما که خواننده نیستیم فقط می خواهیم شعر را داشته باشیم. من هم شعر را دادم. همان جمعه داشتم رادیو گوش می دادم که شنیدم مجری رادیو می گوید ترانه ای پخش می کنیم و نام شاعر و آهنگساز آن را به مسابقه می گذاریم. وقتی گل نراقی شروع کرد به خواندن سر جایم خشک شدم. نمی دانید چه حالی شدم، چون نمی دانستم جواب عمویم را چه بدهم؟! بعد از تمام شدن ترانه عمویم زنگ زد و پرسید که تو این کار را به کسی دادی؟ من انکار کردم. اما هفته بعد آن، اسم گل نراقی که خواننده آن بود فاش شد. او هم در مصاحبه ای که در اطلاعات هفتگی انجام داده بود، گفت که این ترانه را برادر زاده آقای وفادار به من داده است. عمویم خیلی از دستم ناراحت شد و گفت که دیگر هیچ کاری را به من نشان نخواهد داد.
اما ماجرا طور دیگری هم نقل شده است، پرویز خطیبى، نویسنده کتاب «در جست و جوی صبح» درباره ضبط مرا ببوس در رادیو توسط گل نراقی مى گوید: «... دو، سه سال پس از اعدام افسران وابسته به حزب توده، آهنگ و شعر مرا ببوس در ذهن بسیارى از همكاران مجید مانده بود، از جمله پرویز یاحقى كه آن را به شدت دوست مى داشت. یك روز كه اعضاى اركستر بزرگ رادیو در استودیو شماره ۸ جمع شده بودند و انتظار روح الله خالقى را مى كشیدند، حسن گل نراقى به دیدار پرویز یاحقى آمد. حسن فرزند یكى از تجار معتبر بازار بود كه با اكثر هنرمندان دوستى و رفاقت داشت... به هر حال وقتى گل نراقى سراغ یاحقى را مى گیرد، او را به استودیو راهنمایى مى كنند، در آنجا پرویز یاحقى با ویولن و یكى از نوازندگان با پیانو مشغول نواختن آهنگ مرا ببوس بودند.
پرویز كه چشمش به گل نراقى مى افتد، مى گوید: به این آهنگ گوش بده، گل نراقى یكى دو بار به آهنگ گوش مى دهد و آن را زیر لب زمزمه مى كند و در این ضمن مسئول ضبط برنامه موسیقى كه پشت دستگاه نشسته بود، دستگاه را به راه مى اندازد و این قطعه را بى آنكه كسى متوجه شود، ضبط مى كند. گل نراقى به دنبال كار خودش مى رود و مسئول ضبط نوار ضبط شده را از طریق رئیس وقت رادیو براى معینیان سرپرست انتشارات رادیو مى فرستد. وقتى معینیان و سایر مسئولان به نوار گوش مى دهند، تصمیم مى گیرند كه آن را پخش كنند و ماجرا را با پرویز یاحقى در میان مى گذارند. پرویز مى گوید، این كار براى گل نراقى گران تمام مى شود، زیرا او از یك خانواده سرشناس مذهبى است و پدرش با كار هاى هنرى به شدت مخالف است. قرار مى شود گل نراقى را به اداره رادیو دعوت كنند و موضوع را با خودش در میان بگذارند. گل نراقى مى آید و گفته هاى پرویز یاحقى را تایید مى كند ولى به علت اصرار دوستان قبول مى كند نوار بدون ذكر نام و با نام مستعار «خواننده ناشناس» پخش شود.
به هر حال ترانه‌ای كه آن روز تابستانی با ویلن پرویز یاحقی توسط حسن گل نراقی خوانده شد و بدون اطلاع وی ضبط گردید، بارها و بارها پخش شد و روی نوار دست به دست گشت تا به عنوان ترانه‌ای ماندگار در تاریخ موسیقی ایران بماند.
فرار حیدر رقابى و سكوت گل نراقى زمینه مساعدى را فراهم آورد تا تقارن پخش این ترانه از رادیو با اعدام نخستین گروه افسران، این شایعه كه عوامل توده اى آن را به راه انداخته بودند به باور جامعه بنشیند. گفته مى شد: سرهنگ سیامك و یا سرهنگ مبشرى... هنگام وداع با خانواده و قبل از رفتن به مقابل جوخه اعدام مرا ببوس را سروده است. در حقیقت هم شعر جنبه هاى انقلابى داشت و كلمات آن قابل تفسیر بود و مردم شعر را براى دیگران مى خواندند و داستان ها مى ساختند، در حالى كه گل نراقى مات و مبهوت مانده بود و نمى دانست چه كند سرانجام، با پیگیرى «مجید دوامى» سردبیر مجله «روشنفكر» و چاپ عكس او بر روى مجله ،مشخص شد خواننده این ترانه چه کسی است، اما  هنوز در آن سال ها شاعر این شعر را كمتر كسى مى شناخت.
گل نراقی فرزند یكی از تجار معتبر بازار بود و اگر چه صدایی گرم و گیرا داشت و در محافل دوستانه می‌خواند ولی به لحاظ موقعیت خانوادگی هرگز نمی‌توانست به عنوان خواننده رادیو معرفی شود.بعد از مدتی خانواده گل نراقی متوجه ماجرا شدند و از آن پس او دیگر ترانه ای نخواند. البته گفته می شود كه گل نراقی در فیلمی از زبان یک دانشجوی دانشگاه كه دل و قلوه فروشی می‌كند ترانه «دل دارم، قلوه دارم، جگر و ... » را خوانده است.
دم و دستگاه کودتا که تاب افسانه مراببوس را نداشت و می دانست زمزمه مراببوس اجازه نمی دهد دهه ۳۰فراموش شود، ابتدا پخش آن را از رادیو ممنوع کرد. از این مرحله به بعد این ترانه سینه به سینه به نسل بعد از ۲۸مرداد که خود شاهد وقایع آن نبودند منتقل و به ترانه ای مردمی تبدیل شد. حتی صفحه ۴۵ دور و کوچک آن نیز نایاب شده بود و این خود مانند هر ممنوعه دیگری بیشتر مشوق نسل بعد از کودتا بود تا آن را پیدا و گوش کنند. این صفحه نه تنها نایاب شده بود، بلکه اگر برای دستگیری کسی وارد خانه او می شدند و صفحه مراببوس را پیدا می کردند آن را به عنوان مدرک جرم سیاسی با خود می بردند تا ضمیمه پرونده سیاسی او شود.
چند سال بعد نیز دستگاه تبلیغاتی دربار، به انگیزه عاشقانه جلوه دادن مراببوس و نفی هویت سیاسی آن، اجازه داد چند خواننده روز ایران قسمت اول این ترانه، که عاشقانه جلوه می کرد را بخوانند، اما قسمت دوم ترانه که مربوط به سحرگاه تیرباران بود همچنان درمحاق سانسور ماند.اما این کار چیزی را عوض نکرد و حتی خوانندگان حرفه ای و مشهور روز هم نتوانستند اجرایی به دلنشینی و خاطره انگیزی گل نراقی از این ترانه ارایه دهند.
گل نراقی در مهر ماه سال ۱۳۷۲گرفتار فراموشى و تومور مغزى شد و به رغم تلاش پزشكان، تسلیم مرگ شد و به همراه ترانه اش، براى همیشه به ابدیت پیوست و جاودان شد. گل نراقى هرگز ازدواج نكرد، بخشى از اموال مرحوم گل نراقى، به صورت موقوفه در اختیار آسایشگاه معلولین و سالمندان كهریزك قرار گرفت و ساختمان اهدایى آنان در ابتداى خیابان بهار شیراز، منشعب از میدان هفتم تیر، قرار دارد.  آنها هر دو رفتند، اما ترانه ای را از خود به یادگار گذاشتند که تا زندان و اعدام هست، یاد آنها نیز زنده است.
حیدررقابی که پس از وقایع کودتای ۲۸ مرداد و وقایع بعد از آن ناچار کشور را ترک کرده و به آلمان مهاجرت کرده بود، سرانجام پس از پیروزی انقلاب اسلامی و بعد از ربع قرن سکوت درغرب و تبعید اجباری به وطن بازگشت. او با این امید به ایران آمد که بتواند خدمات سیاسی و اجتماعی اش را از سر بگیرد اما چندان توجهی به او نشد. سرانجام گرفتار بیماری سرطان شد و در سال پایان دهه ۱۳۶۰چشم بر جهان فرو بست. پیکر او را در ابن بابویه در کنار مزار دهخدا و تختی به خاک سپردند.

نوشته شده توسط DADEBAN در پنجشنبه هفتم آذر 1387 |

 لابد تا به حال شما هم دیده اید وقتی یك دانشجو در دانشگاههای خارج می خواهد مدرك دكترای خود را بگیرد، یك لباس بلند مشكی به تن او می كنند و یك كلاه چهارگوش كه از یك گوشه آن یك منگوله آویزان است بر سر او می گذارند و بعد او لوح فارغ التحصیلی را می خواند.. به ماها می گویند این لباس و كلاه چیست؟ می گوییم این لباس شیطونك است كه اینها تنشان می كنند! اما به اروپایی یا ژاپنی و یا حتی آمریكایی می گویی این لباس چیست كه شما تن فارغ التحصیلانتان می كنید؟ می گویند ما به احترام «آوی سنت» (پور سینا)پدر علم جهان این لباس را به صورت نمادین می پوشیم. آنها به احترام «آوی سنت» كه همان «ابن سینا»ی ماست كه لباس بلند رداگونه می پوشیده، این لباس را تن دانشمندان خود می كنند. آن كلاه هم نشانه همان دستار است (کمی فانتزی شده)و منگوله آن نمادی از گوشه دستار خراسانی كه ما ایرانی ها در قدیم از گوشه دستار آویزان می كردیم و به دوش می انداختیم. در اروپا و آمریكا علامت یك آدم برجسته و دانش آموخته را لباس و كلاه ابن سینا می گذارند، ولی ما خودمان نمی دانیم. باورتان می شود!!!

نوشته شده توسط DADEBAN در دوشنبه چهارم آذر 1387 |