تبليغاتX
داده بان

ماشا اليلیکینا نام مشهوری در روسیه و مناطق روسی‌زبان است. او حدود ۲  سال پيش به عنوان یک هنرپیشه جذاب و یک مدل زيبا مطرح بود و شهرت و محبوبيتش با اوج گرفتن «گروه رقص و موسیقی فابریک» در روسيه، به بالاترین حد رسید. ماشا اليليكينا، ستاره سابق سينما، رقص و موسيقی، اينك حجاب اسلامي در بر دارد و به تدريس در مدارس مشغول است. وی مي‌گويد از جلوه‌های كاذب سابق متنفر است و اكنون احساس خوشبختی می‌كند.

 گلشیفته فراهانی که در آیین اكران فیلم «مجموعه دروغ‌ها» بدون حجاب ظاهر شده بود ،به خبرنگار «نیویورك دیلی نیوز» گفت: دیگر نمی خواهم فرصت ها را از دست بدهم، من هر چند عاشق ایرانم ولی می خواهم اینجا بمانم. ضمنا لباس منحصر به فرد گلیشفته تعریف همگان را برانگیخت.

این به اون در!!!
 

نوشته شده توسط DADEBAN در سه شنبه سی ام مهر 1387 |

آشنایی تعریف می‌کرد که در تورنتو دوستی دارد که ترجیح می‌دهد حجاب بر سر کند. این خانم محجبه  در محله ایرانی‌نشین نورث‌یورک ساکن بوده از آزار و اذیت‌های بقیه هموطنانش به ستوه می‌آید و برای زندگی به محله دیگری از شهر می‌رود که تصادفاً اکثریت ساکنان آن یهودی هستند. او می‌گوید از زمانیکه با یهودیها همسایه شده دیگر از آزار و اذیت خبری نیست و زندگی راحت‌تری دارد.
این حکایت هموطنان ما در خارج است که می‌گویند بدلیل نبود آزادی در ایران، کشورشان را ترک می‌کنند. کسی که خود را قربانی یک حکومت ستمگر می‌داند حداقل انتظاری که از او می‌توان داشت این است که آزادی بقیه را در انتخاب شیوه زندگی و نوع لباس محترم بشمارد. ولی چنین نمی‌کنند. ما از زورگویی یک گروه می‌نالیم ولی اگر قدرت دست ما باشد از آنها بدتر رفتار می‌کنیم. متاسفانه وقتی هم که به کشورهای آزاد مهاجرت می‌کنیم تنها چیزی که از زندگی در اینجا می‌دانیم این است باید رنگ مویمان را بلوند کنیم، لنز آبی بگذاریم، کراوات بزنیم، فارسی حرف زدن را فراموش کنیم و اگر هم مسیحی شدیم که دیگر «آخر» خارجی شدن را به‌جا آورده‌ایم.
در اولین روزی که واجد شرایط می‌شویم برای گرفتن شهروندی کشور میزبان اقدام می‌کنیم ولی هدف اصلی‌مان فقط گرفتن گذرنامه این کشور است تا فردا که خواستیم برویم سفر از مزایای آن استفاده کنیم یا پز آن را در ایران به هم‌ولایتی‌هایمان بدهیم.
اگر برای شغلی درخواست بدهیم و به‌هر دلیلی (شاید نداشتن تخصص لازم و ...) رد شویم فقط در آن موفع ممکن است ملزومات شهروندی در یک جامعه آزاد مانند اعتفاد به برابری همه شهروندان، برخورداری از حقوق برابر و نفی تبعیض برایمان مطرح ‌شود و با صدای بلند فریاد «وای از نژادپرستی» سر می‌دهیم. ولی وقتی می‌خواهیم انجمنی برپا کنیم که نام آن «ایرانیان کانادا»ست و قرار است چتر فراگیری برای انجمنها و سازمانهای ریز و درشت موجود و صدای واحد آنها در جامعه باشد، از تصور اینکه کسان دیگری که مثل ما فکر نمیکنند (و ما البته آنها «عوامل جمهوری اسلامی» می‌‌خوانیم) بخواهند بعنوان یک شهروند در یک جامعه آزاد در این انجمن عضو شوند تن‌مان به لرزه می‌افتد.
عجب ملتی هستیم ما!

نوشته شده توسط DADEBAN در سه شنبه سی ام مهر 1387 |

رامين جهانبگلو  طی ادعايی عجيب اظهار داشت:ايرانيان استبداد را بر آزادی ترجيح مي دهند.
وی گفته : در طول تاريخ ايران،ديده شده حتي گروهی از نخبگان هم در توجيه حکومت‏های استبدادی تلاش‏هايی کرده‏اند. ممکن است حتی غيرعمد هم بوده باشد، يعنی معتقد بودند براي اجرای عدالت بايد قدرت مطلق وجود داشته باشد و اين نظريه با جامعه‏ ايرانی سازگاری بيشتری دارد.
به نظر من، ريشه‏ اين تفکر در درجه  اول برمی‏گردد به ايران باستان. به هرحال اين ارتباط عمودی که در جامعه وجود دارد، متعلق به ماقبل اسلام است، بينش ايرانيان است که به صورت يک بينش فاتاليستی به جهان، به‏طور کلی است و اين رابطه‏ عمودی هميشه در تاريخ ايران باقی مانده است.اين رابطه عمودی که گفتيم، فقط در سلطنت نيست ودر دين هم وجود دارد.
يک بُعدی که هميشه در ايران بوده، که بعد بسيار بسيار قوی هم هست، انديشه دينی است. در ايران فقط فکر دينی داريم. شايد بشود گفت که قوی‏ترين فکری که در ايران وجود داشته ‏به جز فکر سلطنت‏ فقط فکر دينی وجود داشته است.هميشه در نگاه و نگرش قوم ايرانی، مساله‏ ناسيوناليسم مهم‏تر از مساله‏ آزادی بوده است. وقتي به تاريخ ايران نگاه می‏کنيم، حتي وقتي به شعارهای انقلابی‏مان و به حرکت‏های سياسی‏مان نگاه می‏کنيم، می‏بينيم که ايرانی‏ها يک ملت ملی‏گرا هستند. برای‏شان مساله‏ آزادی آن‏قدر مهم نيست که مساله حاکميت ملی مهم است.

نوشته شده توسط DADEBAN در سه شنبه سی ام مهر 1387 |

بچه ۳ ساله پيراهن قرمز – دعا همراه با سنجاق روي سينه نصب شده – ۱۲/۷/۵۹

قبرستان آبادان ، سال ۵۹ ، قبری كوچك ، بی ‌نام و نشان ، غريبانه ، با يادداشتی كه شخصی گمنام ، از سر تعهد به مفهوم انسانيت بر آن بجای گذاشته است.مهم نيست كه اين كودك در بمباران احمدآباد كشته شده است يا شطيط يا اميری يا ذوالفقاری . مهم نيست كه اصلا از خانواده‌اش كسی زنده مانده باشد تا اين نوشته های شتابزده به دردش بخورد .  مهم نيست كه اين كودك ، نورچشم و دردانه چه كسی بوده است و به كدامين گناه اين چنين مظلومانه درخاك و خون كشيده شده است . مهم نيست كودكی با دعای سنجاق شده برسينه ، بلاگردان كدام كودك ديگر شده باشد...

چه چیز مهم است ؟

نوشته شده توسط DADEBAN در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 |

جمهوری آذربایجان تنها محدوده جغرافیایی در جهان است که الفبای رسمی آن در ۸۰ سال گذشته چهار بار تغییر کرده است. درست در آغاز قرن بیستم میلادی الفبای فارسی یا به قول آذریها عربی الفبای رسمی منطقه قفقاز بود که در مدارس و مکتبها تدریس می شد. چاپ و نشر صدها عنوان کتاب با الفبای فارسی و دهها نشریه همچون ملانصرالدین، کشکول، فیوضات و ارشاد، در شهرهای باکو و تفلیس موید این امر است. تا اینکه درسال۱۹۲۸ میلادی نخستین زمزمه های تغییر الفبا آغاز شد.
دکتر نقی سویلو استاد آکادمی علوم جمهوری آذربایجان دراین باره می گوید:از دهها سال قبل جمعی از روشنفکران غرب زده تغییر الفبا از فارسی و عربی به لاتین را از نشانه های پیشرفت و نزدیکی به اروپا وغرب قلمداد و آنقدر تبلیغات کرده اند تا این اتفاق افتاد.
اما ۱۰ سال پس از این تغییر، در حالیکه کودکان در مدارس طعم تلخ الفبای بیگانه را مزه مزه می کردند زیر فشار کمونیستها تغییر دیگری اتفاق افتاد و الفبا از لاتین به کریل یا همان الفبای روسی تغییر یافت.
دکتر حاجی زاده استاد زبانشناسی دانشگاه باکو می گوید: الفبای هر کشوری ثروت معنوی اوست ، پس از حاکمیت کمونیستها، روسها سعی در نابودی این ثروت معنوی اقوام زیر سیطره خودکردند و الفبای کریل را با اجبار در کل شوروی رایج ساختند. فشار کمونیستها برای تحمیل الفبای کریل فاجعه فرهنگی بزرگی را رقم زد، هر جا نوشته ای با الفبای فارسی وعربی دیده می شد از بین می رفت.
علیزاده مدیر نگهداری گنجینه نسخ خطی جمهوری آذربایجان می گوید: در دهه های۳۰ و۴۰ میلادی به نام ترویج اندیشه کمونیسم، بخش اعظم میراث فرهنگی مکتوب منطقه قفقاز که به زبانهای عربی و فارسی بود به انحا گوناگون از میان برده شد.
اما ۵۲ سال بعد از آخرین تغییر درسال ۱۹۹۳ میلادی در حالیکه شوروی از هم فروپاشیده بود،جمهوری آذربایجان تازه استقلال یافته بار دیگر به فکر تغییر الفبا افتاد. دکترشاهین فاضل استاد شرق شناسی دانشگاه باکو می گوید: بحث بر سر این بود که باید از سلطه زبانی ونوشتاری روسها خارج شویم ، دیدگاههای مختلفی مطرح شد و در نهایت با این استدلال که الفبای لاتین نشانگر پیشرفت وترقی و نزدیکی به ترکیه، اروپا و غرب است، این الفبا را برای جمهوری آذربایجان در نظر گرفتند.
وی با اشاره به اینکه شخصا ترجیح می داده الفبای جمهوری آذربایجان به فارسی (عربی) باز گردانده شود ،‌گفت : تغییرات مکرر الفبا علاوه برخسارات بزرگ فرهنگی، لطمات جبران ناپذیری بر صنعت چاپ و نشر ما زد، به طوریکه هم اینک میلیونها جلد کتاب با الفباهای مختلف در نقاط مختلف جمهوری آذربایجان بدون استفاده رها شده است.
دولت ترجمه وچاپ آثار فاخر ادبی جهان وقفقاز به الفبای لاتین را مدتی است که آغاز کرده اما راه بسیارزیادی درپیش است.
خانم دکترعلی بیگلو، استاد زبانشناسی دانشگاههای باکو می گوید:همه می دانند که هیچ ترجمه ای جای اصل را نمی تواند بگیرد و ما تا رسیدن به شرایط مطلوب در عرصه ترجمه و تدوین فرهنگ مکتوب مردم جمهوری آذربایجان راه طولانی وسختی درپیش داریم.
هم اینک گسست فرهنگی بین نسلهای جمهوری آذربایجان کاملا مشهود است. و شما کمتر جوان آذری را می توانید بیابید که به درستی از تاریخ، بزرگان عرصه های مختلف منطقه قفقاز ، آثار فرهنگی به ویژه میراث مکتوب دورانهای گذشته چیزی در خاطر داشته باشد.
با ملاحظه تمام جوانب، این پرسش به نظر میرسد که آیا الفبای لاتین، در جمهوری آذربایجان که دین، تاریخ و هویتش با فرهنگ ایرانی کاملا در هم آمیخته است، قادر به حیات وشکوفایی خواهد بود؟ پاسخ این سوال را نسلهای آینده به روشنی خواهند دید.

نوشته شده توسط DADEBAN در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 |

آقای  كردان در حقیقت «خلاف» و «جرمی» را مرتكب شده كه می‌توان پرسید ظرف دو دهه گذشته یعنی در ده‌های ۱۳۷۰ و ۱۳۸۰ كدام مدیر در جمهوری اسلامی آن را مرتكب نشده؟ آن هم به دست آوردن یك مدرك دانشگاهی است. !!!

اینكه كردان و «كردان‌»‌های نظام ما اینقدر به آب و آتش می‌زنند تا یك مدرك دانشگاهی برای خودشان دست و پا كنند، امر خلاف و یك «آنومی اجتماعی» است كه از سوی جامعه بر آنان تحمیل می‌شود و خود نقش چندانی در ارتكاب آن جرم ندارند.

دو، سه سال پیش داستان «دانشگاه هاوایی» را داشتیم. وقتی كه به لیست دانشجویان دكترا و فوق‌لیسانس آن دانشگاه نگاهی می‌انداختیم ، می دیدیم بیش از یكصد نفر از مسوولان و مدیران ارشد نظام دانشجویان دكترای دانشگاه هاوایی بودند. قبل از آن هم داستان نمایندگان دكترای دانشگاه سوربن بود. قبل از آن هم باز داستان دیگری بود و قس‌علیهذا.

ظرف دو دهه گذشته صدها ایرانی كه در میان آنان باز بسیاری از مسوولان نظام بوده‌اند، از روی استیصال و اضطرار و برای گرفتن مدرك دكترا (و فقط هم به‌عنوان مدرك) سر از ارمنستان، اوكراین، آذربایجان، تاجیكستان، بلاروس ؛ مالزی و هزار و یك كشور و مملكت دیگر درآورده‌اند.

به‌راستی جامعه ما را چه می‌شود؟ چرا اینقدر انسان‌ها را وادار می‌كنیم كه با هزار بدبختی بروند و هرطور شده یك مدرك دكترا برای خودشان دست و پا كنند؟ چه كسی گفته كه دانش، آگاهی، سواد، معلومات، مدیریت، كاردانی و لیاقت انسان‌ها لزوما در داشتن یك مدرك دكتراست؟ اتفاقا یكی از دلایل عقب‌ماندگی جامعه ما، این تاكید و اصراری است كه روی مدارك دانشگاهی می‌گذاریم.

در این سه‌ماهه‌ای كه سریال مدرك كردان بر سر زبان‌ها بود، هیچكس نپرسید و نخواست بداند كه تجربه مدیریتی، توانایی‌ها، لیاقت و كاردانی كردان در پست‌ها و سمت‌هایی كه در گذشته برعهده داشته، چگونه بوده است؟

بالاخره كردان كه از كره ماه نیامده، او انقلاب كه می‌شود یك جوان قریب به ۲۰ ساله بوده و امروز ۳۰ سال تجربه كار اجرایی دارد. هیچیك از مخالفان كردان پرسیدند كه او در این ۳۰ سال چه می‌كرده است؟ آیا در پست و سمت‌های قبلی مدیر موفقی بوده یا خیر؟

از ماست که برماست!!!

نوشته شده توسط DADEBAN در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 |

سوزن‌بان قطارزندگي شما كيست؟ فكرمي‌كنيد خودتان هستيد؟...
اين قطار بخواهيد و نخواهيد در ايستگاه‌های مختلف توقف دارد اما آيا فرمان آن واقعا دردست خود شماست يا فقط شما در جايگاه فرماندهی نشسته‌ايد، اما ديگران آن را هدايت می‌كنند...
متاسفانه گاهي ما به نادرست فكر می‌كنيم كنترل قابل توجهي بر روند زندگی‌مان داريم؛ در حالی كه به‌خصوص در لحظات سرنوشت‌ساز، از زير بار مسئوليت برای انتخاب و تصميم‌گيری شانه خالي می‌كنيم.
اگرقدری با خودمان خلوت كنيم اين مقاطع را به راحتی می‌توانيم مشخص كنيم. چرا كه دقيقا پاسخ شما به مشكلات و پيشامد‌های سخت و دشوار است كه مسير اصلی زندگی شما را هموار يا ناهموار می‌كند. آيا دراين گونه موارد واقعا مثبت برخورد می‌كنيد؟...يعنی، برمبنای ديدگاه، شناخت و احساس خودتان تصميم می‌گيريد يا تحت تاثيرمنفی‌بافی‌های ديگران.
واقعيت اين است كه گاهی اوقات آن قدر امواج منفی به سوی شما روان می‌شود كه تا برای برخورد مناسب به خود بياييد، متاسفانه فرصت از دست رفته است. امواج منفی برخی تجربيات و خاطرات تلخ با يك دنيا فرمان‌ها و حكم های خانوادگی و فاميلی و ...
امان از وقتی كه ما روی غلتك نيستيم و حوادث غيرمترقبه رخ نشان می‌دهند و ديگران ظاهرا دلسوزانه ولي درعمل، بس ناجوانمردانه درروند تصميم‌گيری شما، تاثيرگذاری به شدت منفی و ذهنيت‌گرا دارند. ذهنيت‌هايی كه شايد سال‌ها درمغز آنها رسوب‌كرده و فاسد‌شده است و نبايد به آنها هيچ‌گونه توجهی شود؛ اما شرايط بد روحی شما به گونه ای است كه به اين نوع ذهنيت‌ها اجازه خودنمايی مي‌دهيد. نكته دقيقا همين جا‌ست... جايي كه شيپوربيدارباش می‌نوازد...
از اين رو، به نظر می‌رسد براي اجتناب از اين گونه موارد، قبل از هر چيز بايد به طور مرتب مراقب وضع روحی- جسمی خود باشيم كه در وضعيت تعادل باشد و اگر اوضاع نابسامان است فوری فكری برايش بكنيم.
تجربه به كرات نشان داده حتی براي لحظه‌اي هم نبايد خودمان را رها كنيم. رها‌سازی همان و در گرداب تشويش‌ها و مسئله سازی‌های ديگران افتادن هم، همان! اين نوع گرداب‌ها از آنهايی ‌است كه وقتی درآن افتادی، در واقع گرفتار مرداب شده‌ای كه خلاصی از آن به ندرت امكان‌پذير است. يعني گرفتارجايی شده‌ای كه توانمندی‌های تو نمودی ندارد؛ اينكه اين همه خواستی فقط خودت باشی... اما حالا مي‌بينی، عكس آن شده، مثل اينكه اين هم شعاری بيش نبوده است.
چون اثری از "تو" نيست. همه‌اش، همان موج‌های منفی است كه جذب كرده‌ای و به طور طبيعی فرجامی منفي نيز خواهد داشت كه چاره‌ای جز پذيرش آن نداری... هر چند خيلی تلخ و گزنده باشد..
اما اي كاش ياد بگيريم و تلاش كنيم علاج واقعه را به قبل از وقوع آن موكول كنيم. يعنی از خودمان و تعادل روحی- جسمی كه بايد درآن شكل دهيم، غفلت نكنيم و بپذيريم  زمانی می‌توانيم فقط متكی بر تصميم‌های خود باشيم كه زمينه مناسبی برای جذب موج‌های منفی اطراف‌مان نداشته باشيم.

نوشته شده توسط DADEBAN در جمعه نوزدهم مهر 1387 |

روزنامه بریتانیایی گاردین در شماره روز سه شنبه، ۷ اکتبر (۱۶ مهر)، گزارشی در مورد تصمیم یک شرکت اتومبیل سازی ایران برای ساخت خودرو خاص زنان چاپ کرده است.
این گزارش با عنوان "طراحی خودرو مخصوص زنان در ایران حساس به مسایل جنسیتی" و به قلم رابرت تیت و نوشین حسینی چاپ شده و در آن آمده است که بزرگترین سازنده خودرو در ایران با ساخت یک اتومبیل ویژه زنان، حساسیت جنسیتی این کشور را وارد مرحله جدیدی کرده است. گاردین می نویسد که خودرو مورد نظر دارای بسیاری از خصوصیات رایج در بازارهای جهانی است اما به عنوان یک اتومبیل زنانه در فرهنگ مرد سالار ایران عرضه می شود.
خصوصیات این اتومبیل، به نوشته گاردین، عبارتست از دنده اتوماتیک، دستگاه الکترونیکی کمک به پارک اتومبیل، سیستم رهیابی و ابزار خاصی برای تعویض چرخ، ظاهرا با این نظر که رانندگان زن فاقد مهارت فنی همتایان مذکر خود هستند. در این اتومبیل دستگاه های خاصی نیز برای هشدار هنگام پنچری چرخ تعبیه می شود و قرار است این محصول با رنگ های ملایم "زنانه" تولید شود، تودوزی آن مطابق سلیقه زنان باشد و سیستم صوتی و تصویری خاصی نیز برای سرگرم کردن بچه ها در آن تعبیه شود.
گاردین می افزاید که شرکت ایران خودرو، که با حمایت دولت فعالیت دارد، گفته است که ماه ژوئن آینده و همزمان با روز زن در ایران، نخستین مدل این خودرو را، که یکی از خودروهای مجموعه سمند است، عرضه خواهد کرد.
این روزنامه می نویسد که اگرچه خودرو سمند به کشورهای متحد ایران مانند سوریه و ونزوئلا هم صادر می شود، اما خودرو زنانه در ابتدا فقط برای مصرف داخلی تولید خواهد شد.
گاردین به نقل از وحید نجفی، مدیر بخش محصولات سفارشی ایران خودرو، می نویسد که فکر طراحی این اتومبیل حاصل افزایش سریع در شمار رانندگان و اتومبیل داران زن است و براساس تحقیقاتی در مورد سلیقه و خواست های این گروه از مصرف کنندگان و با دریافت سفارش از مشتریان ساخته و عرضه می شود. آقای نجفی گفته است که نیازهای زنان با مردان متفاوت است و به عنوان مثال، زنان به خرید می روند و بچه ها را به مدرسه می رسانند و در نتیجه، این اتومبیل دارای ویژگی های خاصی است که آن را از سایر اتومبیل ها متمایز می سازد.
وی گفته است که اتومبیل مورد نظر زیباتر است، در رنگ های شاد و جذاب، مثلا قرمز، عرضه خواهد شد و در داخل آن نیز تزئینات خاصی، از جمله برای داشبورد مورد استفاده قرار می گیرد اما مهمترین موضوع برای زنان این است که اتومبیل باید راحت و راندن آن آسان باشد.
گاردین می نویسد که فکر تولید این اتومبیل با سیاست جدایی جنسیتی مورد حمایت مقامات جمهوری اسلامی انطباق دارد. به نوشته این روزنامه، سال گذشته مقامات جمهوری اسلامی از پیشنهاد تولید یک دوچرخه زنانه حمایت کردند که ساق پا و قسمت بالای دوچرخه سوار کاملا پوشیده باقی می ماند.
این روزنامه می افزاید که در ایران، دوچرخه سواری زنان تشویق نمی شود و زنان اجازه سوار شدن بر موتور، مگر به عنوان همراه را ندارند.
به نوشته گاردین، اخیرا سرویس تاکسی ویژه زنان، با رانندگان زن، در تهران و چند شهر بزرگ ایران به راه افتاده و در اتوبوس ها و واگن های مترو تهران هم برای مسافران زن و مرد محل های جداگانه ای ایجاد شده است. گاردین می نویسد که سال گذشته شرکت ایران خودرو برنامه ای را برای تولید یک اتومبیل اسلامی اعلام کرد که سیستم راهیابی آن برای مشخص کردن قبله طراحی شده و قرار است به طور مشترک و با همکاری شرکت هایی از مالزی و ترکیه ساخته شود.

نوشته شده توسط DADEBAN در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 |
خواندن تاریخ جزایر ایرانی بد نیست. از لینک زیر دانلود کنید.

تاریخ جزایر ابوموسی، تنب کوچک و تنب بزرگ

نوشته شده توسط DADEBAN در سه شنبه نهم مهر 1387 |

نوشته شده توسط DADEBAN در پنجشنبه چهارم مهر 1387 |

هنوز هم آدمهایی هستند که وقت و پولشان را برای هنر و ادبیات خرج می کنند ، نه برای پز دادن ، برای بهتر فهمیدن ! هنوز هم مردها و زنهایی هستند که به اخلاق و پاکی  نگاه و کلام اعتقاد دارند ! هنوزهم آدمهایی هستند که مرتب لباس می پوشند و زیر بار هر لباسی نمی روند! هنوز هم خانواده هایی هستند که بچّه هاشان از مدرسه یکراست می روند به خانه و تا به درس و مشقشان نرسیده اند، نمی خوابند! هنوز هم خانواده هایی هستند که آشپزخانه شان واقعاً آشپزخانه است، یعنی جای پختن غذاهای مختلف برای ناهار و شام! هنوز هم بچّه هایی هستند که با ادب و احترام به پدر و مادرشان سلام می کنند! هنوز هم عاشقهایی هستند که حریم و حرمت را حفظ می کنند!
خلاصه هنوز هم آدمهایی هستند که همرنگ جماعت نمی شوند و هیچ چیز درست و اصیل و انسانی هیچوقت برایشان کهنه نمی شود.
اینها خار چشم کسانی هستند که توی جاده زندگی هر میان بری را رفته اند، هر پلیدی و خلافی را انجام داده ند، گوهر وجودشان را سر هر بازاری  فروخته اند و حالا که  کم آورده اند، فقط می توانند به اصل و اصالت بخندند!
به کوری چشم بعضی ها هنوز هم آدمهایی وجود دارند که انسان هستند.

نوشته شده توسط DADEBAN در پنجشنبه چهارم مهر 1387 |

اعداد موجودات موذی و پلیدی هستند. باید خیلی دقیق از آنها استفاده کرد وگرنه دست آدم رو می شود و آدم حسابی (حسابی ها!) ضایع می شود.
مثلا همین آقای اصغر کتابچی مدیر عامل شرکت عامل تخصصی فرودگاههای کشور که این حرفها را زده :
" با بازنگرى در طرح جامع فرودگاه امام خمينى (ره) و ايجاد امكانات زيرساختى و رفاهى در آن، اين فرودگاه به شهر فرودگاهى تبديل مى شود. به گزارش خبرنگار «ايران»، مديرعامل شركت مادرتخصصى فرودگاه هاى كشور ضمن اعلام اين خبر، اظهار داشت: در طرح جامع جديد ظرفيت جابه جا يى مسافر فرودگاه امام (ره) به ۹۰ تا ۱۰۰ ميليون افزايش خواهد يافت كه در كنار اين افزايش با احداث زيرساخت هاى مورد نياز و مجموعه هاى رفاهى شامل هتل، مجتمع هاى رفاهى خريد و شهربازى به شهر فرودگاهى تبديل خواهد شد.
وى اضافه كرد: ما آمادگى پذيرش سرمايه بخش خصوصى تا چهار هزار ميليارد دلار را داريم كه شامل شهر فرودگاهى امام خمينى (ره) و ساير فرودگاه هاى بين المللى در سطح كشور مى شود."
روزنامه ایران هفده اردیبهشت 

دو "عدد" در حرفهای ایشان که صفحه اول روزنامه ایران به آن اختصاص یافته وجود دارد.
اول :  ظرفیت فرودگاه امام که قرار است به ۹۰ تا ۱۰۰ میلیون مسافر افزایش یابد.
جهت اطلاع در حال حاضر ظرفیت این فرودگاه حدود ۵ میلیون مسافر در سال است ( البته این هم ظرفیت اسمی است واقعا که توان عملیاتی ندارد)
برای تشخیص اینکه این عدد قدر چرند است باید توجه شود که بزرگترین فرودگاه بین المللی دنیا از نظر تعداد مسافر فرودگاه هیترو لندن است. تا قبل از افتتاح ترمینال پنج این فرودگاه که مدت کوتاهی پیش انجام شد، ظرفیت طراحی شده این فرودگاه بین ۴۵ تا ۵۵ میلیون مسافر بود اما با تمهیداتی سالانه تعداد ۶۷ میلیون مسافر در آن تردد می کردن (و البته با مشکلاتی بدلیل این تراکم بیش از حد روبرو می شدند)د. و با این تعداد تردد بیشترین مسافر در جهان را داشت.
با افتتاح ترمینال پنج ( که البته هنوز هم کامل نیست) ظرفیت این فرودگاه ۳۰ تا ۳۵ میلیون مسافر در سال افزایش خواهد یافت و پیش بینی می شود که امسال همان ۶۷ میلیون مسافر در آن تردد کنند ( البته با راحتی بیشتر).
حالا عقل سلیم شما آیا باور می کند که فرودگاه امام یک و نیم برابر فرودگاه هیترو لندن مسافر داشته باشد؟
فرض کنید که تمام هواپیماهایی که در فرودگاه امام به زمین می نشینند بوئینگ ۷۴۷ باشند و اصلا از این هواپیماهای خرده ریز در این فرودگاه فرود نیایند.
بوئینگ ۷۴۷ بسته به کلاس مسافران بین ۴۰۰ تا ۵۰۰ صندلی دارد که فرض کنیم ۵۰۰ مسافردر تمام بوئینگ هایی که در فرودگاه امام به زمین می نشینند وجود داشته باشد.
در نتیجه برای آنکه ۱۰۰ میلیون مسافر در این فرودگاه تردد کنند باید ۲۰۰هزار پرواز به این فرودگاه در هر سال وجود داشته باشد.
سال شمسی هم که می دانیم که تقریبا ۳۶۵روز است و هر روز هم که ۲۴ ساعت است وهر ساعت هم ۶۰دقیقه است.در نتیجه خواهیم داشت :   ۲.۶۲۸ = ۲۰۰۰۰۰/( ۶۰ * ۲۴ * ۳۶۵)
یعنی هر دو دقیقه و سی و هشت ثانیه باید یک پرواز در فرودگاه امام به زمین بنشیند. آن هم به شرط اینکه تمام ۲۴ ساعت روز و تمام ۳۶۵ روز سال وضعیت همین باشد.

دوم : ۴۰۰۰ میلیارد دلار سرمایه گذاری در فرودگاه سازی.
این بنده خدا اصغر آقای کتابچی انگار تا بحال نه دلار دیده است، نه می داند میلیارد به چه چیزی می گویند. نه اصلا ایده ای از اینکه خرج یک فرودگاه چقدر است دارد.
برای مقایسه :
بودجه کل کشور آمریکا حدود ۲۰۰۰ میلیارد دلار است ( نصف مبلغ مورد نظر ایشان) و بودجه کشور ایران حدود ۲۰۰ میلیارد دلار ( یک بیستم مبلغ مورد نظر ایشان، یعنی درواقع ایشان معتقدند که کل هزینه ها و مخارج بیست سال کشور را در فرودگاه سازی سرمایه گذاری کنیم).
درباره هزینه های فرودگاه سازی هم بد نیست دقت کنیم که هزینه ساخت برج مراقبت جدید فرودگاه هیترو حدود ۱۰۰ میلیون دلار شده است و در نتیجه با عدد مورد نظر ایشان می شود چهل هزار برج مراقبت ساخت. هزینه ساخت ترمینال پنج فرودگاه هیترو هم که یکی از بزرگترین ترمینالهای دنیا است، حدود ۸ میلیارد دلار شده است. در نتیجه ایشان تصمیم دارند که پانصد برابر بزرگترین ترمینال دنیا فرودگاه بسازند! یعنی ساخت ۵۰۰ ترمینال پنج هیترو در ایران!

حالا تصور کنید فرودگاهی که با آمدن برف تعطیل می شود و وقتی دو پرواز همزمان می نشیند چمدانها قاطی می شود و یا چمدانهای مسافران به جای کوالالامپور سر از ژنو در می آورد، می خواهد ۱۰۰ میلیون مسافر را پوشش دهد! همان فرودگاهی که به خاطر همین مشکلات رئیسش را برکنار کردند!

نوشته شده توسط DADEBAN در چهارشنبه سوم مهر 1387 |

خیابان مطهری، روبه‌روی سنایی یک ساختمان معمولی قدیمی پنج طبقه با نمای سفیدی است یک تابلوی آبی‌رنگ قدیمی و کوچک سردر ساختمان نصب شده: «اتاق بازرگانی و صنایع و معادن تهران.» همه چیز عادی به نظر می‌رسد. طبقه هم‌کف مثل همیشه شلوغ است، ارباب‌رجوع‌ مثل هر اداره دیگری جلوی کیوسک‌ها می‌روند و کارهای اداری‌شان را انجام می‌دهند.

اما پشت ساختمان در محل پارکینگ، گران‌قیمت‌ترین و لوکس‌ترین ماشین‌های تهران که تعداد بعضی‌هایشان در تمام کشور کمتر از ۱۰ دستگاه است یکی یکی وارد می‌شوند. از هر کدام یک نفر پیاده می‌شود. این یک نفرها، هر کدام مدیرعامل یا عضو هیأت‌مدیره بزرگ‌ترین شرکت‌ها و مؤسسات اقتصادی و یا از سهامداران عمده بورس تهران هستند. و البته چند نفری را هم نمی‌توان جزو پولدارترین‌ها دانست. آنها به واسطه اطلاعات یا تخصصشان اینجا هستند.یکی دکمه بالای پیراهنش را بسته و با محاسن بلند و تیپ سنتی، دیگری صورت اصلاح کرده، با کت و شلوار و کراوات از گران‌ترین برند‌های اروپایی تن کرده است.رفته رفته از ساعت یک و نیم تا ساعت دو بعدازظهر همه هیأت نمایندگان اتاق بازرگانی تهران در طبقه پنجم جمع می‌شوند. ۴۰ نفر نماینده بخش خصوصی و ۲۰ نفر نماینده دولت. این جمع درباره اقتصاد ایران تصمیم می‌گیرد. دور هم جمع شدند. برای کسانی که به صندلی‌های هیأت نمایندگان این اتاق تکیه زدند رقم‌هایی که جلویشان ۱۱ تا ۱۲ صفر باشد زیاد عجیب نیست.

 ساعت دو هیاهوی اتاق فروکش می‌کند. جلسه معمولاً با سخنرانی رئیس اتاق بازرگانی یعنی«یحیی آل‌اسحاق» که در راس میز نشسته است شروع می‌شود. پیرمردی که موهایش را در این اتاق سفید کرده. یحیی آل‌اسحاق از قدیمی‌ترین اعضای اتاق بازرگانی تهران پس از انقلاب است و به گفته خودش عضو هیأت‌مدیره بیش از ده‌ها شرکت است. فکرش را بکنید، هزار شرکت! باور کنید یا نه هیچ کدام از پولدارترین‌ها شاخ و دم ندارند، آدم‌های عادی با ظاهر عادی. دور تا دور افراد جالبی نشسته‌اند. کسانی که مردم بعضی از آنها را نه با عنوان عضو هیأت نمایندگان اتاق بازرگانی، بلکه با عناوین دیگری می‌شناسند. اشتباه نکنید، صفایی‌فراهانی برای ورزش اینجا نیامده. ایرج حسابی، پسر دکتر حسابی، بنیانگذار دانشگاه تهران که همیشه در مورد فعالیت‌های اقتصادی او شایعه بوده و هست و او هم همیشه تکذیب کرده. مهرعلی‌زاده، نامزد دوره پیشین ریاست جمهوری هم اینجاست. عسگراولادی از اعضای معروف مؤتلفه کسی که پسته ایران را در تمام دنیا با نام او و شرکت حساس می‌شناسند. حتی پسر شهید مفتح، محمد صادق مفتح هم حضور دارد. جالب است که بعضی از آنها بیرون از اتاق بازرگانی دارای گرایش‌های سیاسی کاملاً متضاد با هم هستند، اما تا به حال در اتاق بحث سیاسی خاصی شکل نگرفته است. همه این افراد در اتاق بازرگانی به یک چیز فکر می‌کنند «بخش خصوصی». در مورد مسائل اقتصادی آنها ترجیح می‌دهند با هم همکاری کنند و گرایشات سیاسی‌شان را به بعد از جلسه هیأت نمایندگان منتقل کنند.

 اصلی‌ترین کار اتاق بازرگانی، ارتقای بخش خصوصی از طریق برنامه‌ریزی، ارائه پیشنهاد و راهکاری و یا اعمال فشار با اهرم‌های خاص و لابی‌های قدرتمند اقتصادی است که البته مورد آخر زیاد به صورت رسمی انجام نمی‌شود. هر کدام از اعضای اتاق نماینده یکی از بخش‌های بازرگانی، صنعت و معدن هستند. آنها مشکلات بخش مربوط به خود را در این جلسات عنوان می‌کنند و احتمالاً در حاشیه جلسات که بعضاً از خود جلسات مهم‌ترند به نتایجی می‌رسند. بعد از آن با اعمال قدرت به دولت و یا مجلس از طریق تصویب قوانین و یا آیین‌نامه‌ها مشکلات بخش خودشان را برطرف می‌کنند. بعضی وقت‌ها هم به سیاست‌های مالی و اقتصادی دولت که با منافع بخش خصوصی در تقابل هستند انتقاد‌هایی می‌کنند. این انتقادها می‌تواند به نحوه نوشتن بودجه باشد و یا عملکرد گمرک و… به هر حال پرونده تا زمانی که مشکل برطرف نشود و یا وزیر یا مسئول مربوطه به اتاق نیاید و پاسخگوی آنها نشود بسته نخواهد شد.

 نشست‌های صبحانه

اینجا رسم و رسومات خاصی دارد و اعضای آن با این رسوم به خوبی آشنا هستند. همین رسم و رسومات و حاشیه‌های جلسات هستند که بخش عمده تصمیم‌گیری‌های کلان اقتصادی کشور را تعیین می‌کنند. ۴۰ نفر نماینده بزرگ‌ترین اتاق بازرگانی خاورمیانه کنار هم قدرت زیادی دارند. این ۴۰ نفر بی‌خودی دور هم برای گپ جمع نمی‌شوند، هر وقت آنها دور هم جمع می‌شوند می‌خواهند مانعی را برطرف کنند. وقتی یک وزیر یا مسئول بخش دولتی برای صبحانه به اتاق بازرگانی دعوت می‌شود، خودش باید بداند چه اتفاقی در حال شکل گرفتن است. دعوت برای صبحانه از آخرین مراحل اعمال قدرت اتاق بازرگانی به شمار می‌رود. او را برای صرف صبحانه دعوت می‌کنند. روی میز چای شیرین و نان و پنیر و کره و مربا… هست. اما این نشست فقط برای صرف صبحانه تشکیل نشده. مهمان صبحانه بعد از پایین رفتن اولین جرعه چای شیرین از گلویش سیبل انتقادهای نمایندگان بخش خصوصی می‌شود. به هر حال نشست صبحانه آخرین نشست خواهد بود، تا موقع صرف ناهار به هر شکلی که شده مشکل حل شده است. بعضی از تغییرات ناگهانی که از رسانه‌ها به اطلاع مردم می‌رسد، از همین نشست‌های صبحانه نشأت می‌گیرند. آخرین نشست صبحانه با دعوت از منوچهر متکی، وزیر امور خارجه برگزار شد و نتیجه هم رضایت‌بخش بود! اما اتاق همیشه این قدر خشک و جدی نیست. اگر یک تاجر یا سرمایه‌دار ورشکسته شود، رسم دیگر اتاق یعنی گل‌ریزان برای او اجرا می‌شود. اعضای هیأت نمایندگان هر کدام به روش خاصی به او کمک مالی می‌کنند تا بتواند دوباره فعالیت خودش را ادامه بدهد .

 پولدارترین‌ها

چون از ابتدا در ایران مستقیم و غیرمستقیم و در عرف جامعه ثروتمند بودن به صورت یک ضد ارزش معرفی شده، پولدارترین‌های ایران علاقه زیادی به معرفی خود ندارند. دلیل دیگر هم این است که سیستم مالیاتی ایران مثل خیلی از کشور‌های دیگر شفاف نیست. مثلاً در آمریکا به دلیل سیستم مالیاتی شفاف پولدارترین‌ها مشخص می‌شوند، اما در ایران هیچ کس نمی‌داند پولدار‌ترین شخص چه کسی است. ممکن است با دسترسی به اطلاعات بورس تهران و از روی سهام عمده‌ای که یک شخص در شرکت‌های مختلف دارد و یا از طریق درآمد کارخانه و یا شرکت یک فرد بتوان میزان سرمایه او را حدس زد، اما تعیین پولدار‌ترین کار ساده‌ای نیست. اما یک چیز مشخص است، پولدارترین‌های ایران در پایتخت ایران هستند و پولدارترین‌های پایتخت در اتاق بازرگانی پایتخت یعنی اتاق تهران جمع می‌شوند. اینجا همه هستند، از هر صنعت و صنفی، بزرگ‌ترین آنها به‌عنوان نماینده طیف خودش در اینجا حضور دارد. علاء میرمحمدصادقی نماینده بخش معادن، کسی که همه او را به‌عنوان پدر گچ و سیمان کشور می‌شناسند. اولین صندوق قرض‌الحسنه انقلابی را ۳۸ سال پیش در مسجد لرزاده تأسیس کرد. او بنیانگذار سازمان اقتصاد اسلامی است که روزی قرار بود بانک خصوصی بازاری‌ها باشد اما با تهدید به استعفای ۷ عضو کابینه دولت موقت، به محاق تعلیق رفت تا سرانجام در دولت احمدی‌نژاد به بانک قرض‌الحسنه تبدیل شد. پدرام سلطانی نماینده بخش بازرگانی، جوان‌ترین عضو اتاق، شخصی که با وجود جوان بودن به‌عنوان یکی از بزرگان بخش خصوصی پتروشیمی معروف است. محمد صدرهاشمی‌نژاد، از مؤسسان اولین بانک خصوصی کشور و رئیس هیأت‌مدیره همان بانک، عضو  هیأت‌مدیره شرکت ساختمانی استراتوس، کسی نمی‌داند او چقدر ثروت دارد، اما در زمینه ساختمان‌سازی و بازرگانی از بزرگان به شمار می‌رود. محمد شمس اردکانی، مدیرعامل یک شرکت بزرگ خودروسازی و از فعالین بنام صنعت خودروسازی خصوصی در کشور. تقی بهرامی نوشهر، پدر خوانده فولاد کشور، مؤسس چندین شرکت بزرگ فولاد و فعال این صنعت. محسن خلیلی‌عراقی نماینده بخش صنعت، مدیرعامل شرکت بزرگ بوتان. شاهرخ ظهیری، پیشگام صنایع غذایی در کشور و بنیانگذار کارخانه‌های مهرام. عباسعلی قصاعی نماینده بخش صنعت، از بازماندگان خاندان بزرگ سرمایه‌دار قصاعی و از بزرگ‌ترین فعالان صنعت چینی در کشور. مهدی جاریانی نماینده بخش صنعت، عضو هیأت‌مدیره تولید مواد اولیه داروپخش و تولی پرس و از بزرگان صنعت شوینده‌ها. مهدی بهرامی ارض اقدس نماینده بخش بازرگانی، از مدیران ارشد حیات نو و مشاور شهردار تهران. علینقی خاموشی که کسی بعد از انتخابات اخیر اتاق بازرگانی او را در جلسات ندیده است! مدیرعامل کارخانجات پوشاک جامعه. محسن صفایی‌فراهانی نماینده بخش بازرگانی عضو ارشد گروه استراتوس پارس، دوست و از شرکای اصلی محمد صدرهاشمی‌نژاد. محسن مهرعلیزاده، نماینده بخش صنعت از طرف مؤسسه اندوخته (سرمایه‌گذاری) شاهد وابسته به بنیاد شهید، و مشاور رئیس‌جمهور اسبق. احمد پورفلاح نماینده بخش صنعت و مدیرعامل شرکت بزرگ تأسیساتی سکو ایران. مسعود دانشمند نماینده بخش بازرگانی، دارنده یک شرکت بزرگ حمل و نقل دریایی و تنها دوست کراواتی علینقی خاموشی. اسداله عسگراولادی، از اعضای بنام مؤتلفه، رئیس اتاق مشترک ایران و چین، دارنده شرکت بزرگ «حساس» که در عرصه صادرات خشکبار و به خصوص پسته ایران در سطح جهان صاحب نام است. احمد امیراحمدی نماینده بخش صنعت، کشتی‌گیر قدیمی با گوش‌های شکسته که به‌عنوان پدر سرب و روی کشور شناخته می‌شود. 

منجیان اتاق

داستان درگیری میرحسین موسوی و اتاق به خوبی جایگاه و قدرت آن را مشخص می‌کند. البته درگیری میرحسین موسوی آخرین درگیری جدی با اتاق بود. بعد از انقلاب گروهی از انقلابیون تصمیم گرفته بودند که تالار بورس و اتاق بازرگانی را به‌عنوان مظاهری از اقتصاد امپریالیستی تعطیل کنند، اما این اتفاق نیفتاد. کسی هم نمی‌داند چطور این اتفاق نیفتاد! در زمان جنگ یکبار دیگر اتاق تهدید شد. میرحسین موسوی سیاستمدار چپ‌گرا و نخست‌وزیر وقت در زمان جنگ، دستور داد اتاق بازرگانی را برای اسکان جنگ‌زده‌ها خالی کنند. اما گویا کسانی قدرتمند‌تر از میرحسین موسوی هم بودند. آل‌اسحاق، خاموشی، نقره‌کار، راسخ نهاوندیان و… منجیان اتاق بازرگانی بودند. آنها در پاسخ نامه میرحسین موسوی نوشتند که امکان چنین کاری وجود ندارد و اتاق بازرگانی جای اسکان جنگ‌زده‌ها نیست. میرحسین موسوی هم دستور داد با بلدوزر اتاق بازرگانی را با خاک یکسان کنند، چون به نظر او ساختمانی که نشود در آن جنگ‌زده‌ها را اسکان داد باید خراب می‌شد. اما باز هم لابی‌های قدرت‌مند اتاق بازرگانی کار خودش را کرد. اتاق بازرگانی که در آن زمان خاموشی رئیس آن بود خراب نشد و هنوز هم پابرجاست. این روایت غیررسمی به شکلی غیررسمی هم خاتمه یافت. به هر حال اتاق بازرگانی حتی با دستور مستقیم نخست‌وزیر وقت هم به تعطیلی کشیده نشد. بعد از آن در دولت‌های بعدی و به خصوص در دولت هاشمی اتاق بازرگانی رشد بیشتری کرد.

نوشته شده توسط DADEBAN در چهارشنبه سوم مهر 1387 |

داستان دکترای افتخاری وزیر جدید کشور و پاسدار سابق ـ علی کردان ـ از سیر تا پیاز گفته شده است و نیاز به یادآوری ندارد. به‌علاوه، پرزیدنت دکتر احمدی‌نژاد، به تمام قیل و قال‌ها با دو کلمه جواب داد که برای «خدمتگزاری» نیازی به این کاغذپاره‌ها نیست!
در زمانی که ملکه ثریا همسر شاه بود بختیاری‌ها در دربار و دولت نفوذ داشتند. یکی از خوانین که در محل می‌زیست و می‌شنید فلان خان وزیر و فلان خانزاده وکیل شده است راه افتاد، آمد به تهران و گریبان خویشاوند صاحب نفوذ خود را گرفت که برای پسرش لهراسب، فرمان حکومت اصفهان را از شاه بگیرد.خان صاحب‌نفوذ گفت برای حکومت (استانداری) دیپلم باید داشت، لهراسب که درس نخوانده و دیپلم نگرفته است.
متقاضی رنجید و به‌حال قهر و با تغیّر گفت «حالا که نوبت لهراسب رسید دیپلم اِخاهه؟!»
و باز، یک حکایت قدیمتر:
کریم‌خان زند ـ بلاتشبیه ـ مثل پرزیدنت احمدی‌نژاد از لایه‌های پایین اجتماع به مقام فرمانروایی و مملکتداری رسیده بود.زمانی که کریم‌خان جوان بود و در ملایر می‌زیست رفیقی داشت به‌نام خالو چهارشنبه (لرها مخرج صوتی «خ» ندارند و خالو ـ دایی ـ را «هالو» تلفظ می‌کنند). وقتی نادرشاه طایفۀ زند را به خراسان کوچانید، بین خالو کریم و خالو چهارشنبه افتراق افتاد.روزگاری گذشت و انقلاباتی در ایران رخ داد و خالو کریم، به‌عنوان وکیل‌الرعایا بر مسند پادشاهی نشست و شیراز را پایتخت خود قرار داد.
خالو چهارشنبه در کمال ناباوری این خبر را شنید و حال و حکایت با زنش بازگفت. عیالش او را تشویق کرد که به شیراز برود و رفیق سابقش را دیدار کند.خالو چهارشنبه چارق به‌پا کرد و کوله‌پشتی خود را بر دوش گرفت و روانۀ شیراز شد. در برابر قصر سلطنتی، نگهبانان راه بر او بستند که کیستی و چه می‌خواهی. گفت هالو چهارشنبه‌ام و می‌خواهم هالو کریم را ببینم!
سرنگهبان، بعد از پرس و جوی لازم، گزارش به کریم‌خان داد و کسب تکلیف کرد. کریم‌خان، خالو چهارشنبه را با اشتیاق پذیرفت و بر سر و صورتش بوسه زد و دستور داد او را به حمام بردند و جامه‌های نو پوشاندند.چند روزی گذشت و خالوچهارشنبه در قصر میهمان بود تا آن که کریم‌خان به او گفت چه می‌خواهی تا تو را به آرزویت برسانم.خالو چهارشنبه خواستار منصب شیخ‌الاسلامی لرستان شد.
کریم‌خان، منشی‌باشی را به حضور خواند و دستور داد خالو چهارشنبه را با خود ببرد و فرمان شیخ‌الاسلامی استان به نامش بنویسد و به دستش بدهد.منشی‌باشی اطاعت امر کرد. فرمان را نوشت و به دست خالو چهارشنبه داد تا بخواند و نظر بدهد. خالو گفت من سواد ندارم.منشی‌باشی گفت پس بمان تا بروم و فرمان را به مهر وکیل‌الرعایا برسانم.به‌نزد کریم‌خان بازگشت و اظهار تعجب کرد که چه‌طور می‌توان بیسوادی را به منصب شیخ‌الاسلامی گماشت. کریم‌خان گفت: اشکالی ندارد، یک فرمان هم برای سوادش بنویس!

نوشته شده توسط DADEBAN در سه شنبه دوم مهر 1387 |